گزیده متن

مردی که نتوانستند به جنگ بفرستندش

ملوان پیر چپقش را از لبش برداشت و با تحقیر تف کرد و گفت: «جنگ نه موضوع پیچیده ای است و نه فهمش مشکل است. آدم یک تفنگ بر می دارد و مردم را می کشد. ولی پدربزرگ من ناقلایی بود که از پسش بر نمی آمدند. هیچ کس مثل او اصولی فکر نمی کرد.»
بچه ها در مدتی که او متفکرانه به چپقش پک می‌زد و به دریا نگاه می کرد، ساکت نشسته بودند. می‌دانستند که به زودی دنبال حرفش را خواهد گرفت.
ملوان پیر گفت: «زمان جنگ تصفیه ی اخلاقی بود. خیلی سال از آن موقع می‌گذرد. هنوز شما به دنیا نیامده بودید. پدربزرگ من ،که آن وقت‌ها جوان خوش قیافه‌ای بود با همه‌ی جوان‌های دیگر برای سربازی احضار شده بود.دکتر توی گلویش نگاهی انداخت و با شست روی قفسه‌ی سینه‌اش فشاری داد و اعلام کرد که از همه‌شان سالم‌تر است.»
بردندش حمام و درش آوردند و یک دست لباس نظامی به تنش کردند و یک تفنگ به دستش دادند و به او گفتند خوب، حالا آماده شدی.
پدر بزرگم به آن ها گفت: «برای چه کاری آماده شده‌ام؟»
گفتند: «معلوم است دیگر! برای این که بروی تیر در کنی!»
پدربزرگم ول کن نبود.باز پرسید: «من می‌خواهم بدانم به کی باید تیر در کنم؟»
گفتند: «خوب معلوم است دیگر:به دشمن!»
پدر بزرگم پرسید: « که این دشمن کی باشد؟»
این حرف آنها را کلافه کرد. پدربزرگم گفت: «اگر لازم بشود که آدم کسی را با تیر بزند، من حرفی ندارم. ولی آخر این آدم کیست؟ اسمش چیست؟ متأهل است یا مجرد؟ بچه دارد یا ندارد؟ شغلش چیست؟ چند سالش است؟ من به کشتن او اعتراضی ندارم اما شما نمی‌توانید از من بخواهید بروم  مردی را که اصلا نمی‌شناسمش با گلوله سوراخ سوراخ کنم!»
این حرف کاملاً منطقی بود و ژنرال‌ها نمی‌توانستند حقیقت آن را انکار کنند. چاره‌ای نداشتند جز این که بروند به سراغ پرونده‌ی اسامی سپاهیان دشمن و یک نفر را انتخاب بکنند که پدربزرگم برود و او را بکشد. آمدند و گفتند: "بیا! این مرد را بکش.با آنهای دیگر هیچ فرق نمی‌کند.این پرونده‌ی کاملش. عکسش هم ضمیمه‌ی پرونده است.ب برش به خانه و با دقت مطالعه‌اش کن. وقتی که آن مرد را حسابی شناختی، برگرد تا بفرستیمت به جبهه او را بکشی.»
روز بعد پدربزرگم برگشت و گفت: «فایده ای ندارد. من نمی‌توانم این مرد را بکشم.در عمرم آدم به این خوبی ندیده‌ام. راستش آنقدر شیفته‌اش شده ام که مثل یک برادر دوستش دارم. اسمش اولیور اشمالتس است و یک مغازه دوچرخه‌سازی دارد. صاحب یک زن است، سه تا بچه‌ی کوچک. در اوقات فراغت ویولن می‌زند و آواز "دلبرم، و درخت‌ها شکوفه می‌دهند" را می‌خواند. من این آواز را خیلی دوست دارم. گوش کنید برایتان بخوانم:
دلبرم،نگاه کن،درختها
جان گرفته و شکوفه داده‌اند.
دیگر اشک غم ز چشم ها مریز،
خنده کن‌، عزیز من، مرا ببوس.
پیش از آنکه جانم از بدن رود
در کشاکش ستیز یا گریز،
خنده کن، عزیز من، مرا ببوس،
می‌روم به جنگ و کشته می شوم،
الوداع تا به روز رستخیز.»
ژنرال گفت: «خوب،بس است دیگر!» پیدا بود که حسابی متأثر شده است. گفت: «می‌فهمم چه احساسی داری. دست خودت نیست. او را می‌دهیم یک نفر دیگر بکشدش.»
آن وقت ژنرال دوباره به سراغ پرونده‌ها رفت و مدتی دراز از وقتش را صرف خواندن پرونده‌ی سربازان دشمن کرد. بالاخره یک نفر را گیر آورد که به درد کار می‌خورد. به پدربزرگم گفت: «بیا، این هم یک نفر که هر آدمی با دل و جان حاضر است او را بکشد.برو خانه و پرونده‌اش را مطالعه کن. وقتی که درست و حسابی شناختیش برگرد و بی‌معطلی برو او را بکش.»
پدربزرگم پرونده را برد خانه و آن را سر فرصت حسابی مطالعه کرد. این مرد واقعاً آدم چرندی بود. اسمش اوسکار فینکل بود. روزها همه‌اش توی عرق‌فروشی‌ها بود و مست می‌کرد و شب‌ها می‌رفت زنش را کتک می‌زد. خرجش را هم از این راه در می‌آورد که هر جا گدای کوری می‌دید، سکه‌هایی را که مردم توی کاسه‌اش ریخته بودند، می‌دزدید. خلاصه آدمی بود پست و مردم‌آزار و تنبل و حقه ‌از و بیرحم و لاابالی و بد قول.
پدربزرگم تا آخرهای شب پرونده را مطالعه کرد و صبح روز بعد برگشت پیش ژنرال و گفت: «این مرد بی برو و برگشت آدم بی‌شرفی است. واقعاً هیچ دلیلی ندارد که آدم او را نکشد. رذلترین آدمی است که در عمرم دیده‌ام.»
ژنرال گفت: «بسیار خوب، این هم تفنگ. حالا برو به جبهه و بی‌معطلی بکشش.»
پدربزرگم گفت: «اجازه بفرمایید. حتی به رذل‌ترین آدم‌ها هم باید مهلت داد.این یک نامه‌ی خصوصی است که من برای این مرد نوشته‌ام. تصمیم گرفته‌ام که برای آخرین بار امتحانش کنم. شش ماه به او مهلت می‌دهم تا به خودش بیاید و رفتارش را درست کند. اگر تا آخر مهلت درست نشد، می‌روم و مثل یک سگ می‌کشمش.»
پیشنهاد پدربزرگم طبعاً پیشنهاد منصفانه‌ای بود. ژنرال چاره‌ای جز موافقت نداشت. آن وقت پدربزرگم برگشت به خانه که شش ماه صبر کند.
ملوان پیر ساکت شد و با دقتی بی‌مورد شروع کرد به پک زدن به پیپش. وقتی که معلوم شد دیگر نمی‌خواهد حرفش را دنبال کند، یک دختر کوچولو پرسید: «آن مرد بالاخره اصلاح شد؟»
ملوان پیر گفت: «آدمی نبود که اصلاح شود. دو ماه بعد، از شدت مستی از پله ها افتاد و گردنش شکست. ماجرایش به همین جا تمام شد.»
یک پسر کوچولو پرسید: «خوب پدر بزرگ شما چه کرد؟»
ملوان گفت: «چه کار می‌توانست بکند؟ یارو مرده بود. مرده را که نمی‌شود به گلوله بست. آنها هم چاره‌ای نداشتند جز اینکه پدربزرگم را از رفتن به جنگ معاف کنند!»

نوشته‌ی «مایک کویین» (نویسنده آمریکایی معاصر)، برگرفته از کتاب «خنده نیشتر»، ترجمه محمود کیانوش

 

مرد سنگ شکن

روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که در زیر آفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگهای کنار جاده می گذرانید. روزی با خود گفت :" آه! اگر می توانستم ثروتمند شوم، آن وقت  می توانستم استراحت کنم". فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت: " آرزویت اجابت باد!" همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به او خدمت می کردند. حالا می توانست هر چقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگز به عمرش ندیده بود: خورشید را! آهی کشید و گفت: "آه! اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت: " خواسته ات اجابت باد!". اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره وتار کرد. با خود فکر کرد:" ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!" اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را از آسمان پراکند.
" دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خورد می کند. گفت:"کاش می توانستم کسی باشم که کوه ها را خورد می کند."!

(برگرفته از کتاب "قصه از این قرار بود..." ، نوشته ی لائورا والیاسیندی، ترجمه ی اعظم رسولی و مژگان مهرگان، نشر نی)

 

دندان سفید

روزی بود، روزگاری بود. یک روز حضرت عیسی(ع) با چند نفر از همراهان از راهی می‌گذشت و به جایی رسیدند که لاشه‌ی سگ مرده‌ای افتاده بود.
حضرت عیسی لحظه‌ای آنجا ایستاد و به همراهان گفت: «درباره ی این، چه فکر می‌کنید؟»
همراهان یکدیگر را نگاه کردند و  نمی‌دانستند که منظور حضرت عیسی چیست. یکی جواب داد: «لاشه‌ی سگی است که مرده است.»
یکی گفت: «و چه بوی بدی دارد.»
یکی گفت: «و چه منظره ی ناراحت کننده‌ای.»
دیگری گفت: «و چقدر کثیف است.»
دیگری گفت: «به آن دست نباید زد، ممکن است بیماری او سرایت کند.»
دیگری گفت: «وقتی هم که زنده بود تنش پاک نبود، حالا که مرده هم هست.»
دیگری گفت: «و این دهانش که باز مانده است، مثل این است که باز می‌خواهد پاچه‌ی کسی را بگیرد.»
آن وقت حضرت عیسی فرمود: « اینها هست، اما حیوان با وفایی بود، خوب پاسبانی می‌کرد و دوست و دشمن را می‌شناخت، و چه دندان سفیدی دارد... همه اش بدیها و زشتیها را نباید دید. با هر چه روبه رو می‌شوید خوبی‌هایش را هم ببینید.»

(قصه های خوب برای بچه های خوب، جلد۶ (قصه های شیخ عطار)، نگارش مهدی آذریزدی)

 

گِل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود

ابراهيم اَدهَم پيش از آن كه مُلكِ بَلخ بگذارد، در اين هوس مالها بذل كردي و به تن طاعتها كردي و گفتي «چه كنم؟ و اين چگونه است كه گشايش نمي شود؟» تا شبي، بر تخت خفته بود – خفته‌ی بيدار - و پاسبانان چوبك‌ها و طبل‌ها و ناي‌ها و بانگ‌ها مي‌زدند. او با خود مي‌گفت كه «شما كدام دشمن را باز مي‌داريد؟ - كه امان نيست الا در پناه لطف او» در اين انديشه‌ها دلش را سودا مي‌ربود، سر از بالش برمي‌داشت و باز مي‌نهاد.
ناگاه، غلبه و بانگ قدم نهادن تند بر بام كوشك به او رسيد - چنان كه جمعي مي‌آيند و مي‌روند و بانگ قدم‌هاشان مي‌آيد از كوشك. شاه مي‌گويد با خود كه «اين پاسبانان را چه شد؟ نمي‌بينند اينها را كه بر اين بام مي دوند؟» باز، از آن بانگ‌هاي قدم، او را حيرتي و دهشتي عجب مي‌آمد، چنان كه خود را و سرا را فراموش مي‌كرد و نمي‌توانست كه بانگ زند و سلاحداران را خبر كند. و در اين ميانه، يكي از بام كوشك سر فرو كرد. گفت: «تو كيستي بر اين تخت؟»
گفت: «من شاهم. شما كيستيد بر اين بام؟»
گفت: «ما دو سه قطار اشتر گم كرده‌ايم، بر اين بامِ كوشك مي جوييم.»
گفت: «ديوانه‌اي؟»
گفت: «ديوانه تويي!»
گفت: «اشتر را بر بامِ كوشك گم كرده اي؟ اينجا جويند اشتر را؟»
گفت: «خدا را بر تخت ملك جويند؟ خدا را اينجا مي‌جويي؟»
همان بود. ديگر كس او را نديد. برفت و جان‌ها در پيِ او.

 

تا خود را به چیزی ندادی به کلیّت، آن چیز صعب و دشوار می‌نماید، چون خود را به کلی به چیزی دادی، دیگر دشواری نماند. معنیِ ولایت چه باشد؟ آنکه او را لشکرها باشد و شهرها و دیه‌ها؟ نه. بلکه ولایت آن باشد که او را ولایت باشد بر نفسِ خویشتن، و بر کلامِ خویشتن، و سکوتِ خویشتن، و قهر در محلِ قهر، و لطف در محلِ لطف؛ و چون عارفانِ جبری آغاز نکند که «من عاجزم او قادرست.» نه. می‌باید که تو قادر باشی بر همه صفاتِ خود، و بر سکوت در موضعِ سکوت، و جواب در محلِ جواب، و قهر در محلِ قهر، و لطف در محلِ لطف. و اگر نه، صفات او بر وی بلا باشد و عذاب، چو محکومِ او نَبُود، حاکم او بُوَد.

 

اگر او مُرادها از آن عالَم دیدی، مشتاقِ رفتن بودی به آن عالَم.  پس آن مرگ مرگ نبودی، بلکه زندگی بودی. چنانکه مصطفی می‌فرماید که «المؤمنونَ لا یموتونَ بَل یَنقلون.» پس نقل دگر بُوَد و مرگ دگر بُوَد. مثلا اگر تو در خانه ای تاریک باشی و تنگ، نتوانی تفرج کردن روشنایی را در او و نتوانی که پای دراز کنی، نقل کردی از آن خانه به خانه ای بزرگ و سرایی بزرگ که در او بستان باشد و آبِ روان، آن را مرگ نگویند.

 

پس این سخن همچو آینه است روشن. اگر تو را روشنایی و ذوقی هست که مشتاقِ مرگ می باشی، مبارکت باد! و اگر چنین نوری و ذوقی نداری، پس تدارک بکن و بجو و جهد کن که قرآن خبر می‌دهد که اگر بجویی، چنین حالت بیابی. پس بجوی! «فتمنو االموت ان کنتم صادقین و مؤمنین!» و چنانکه از مردان «صادقان» و «مؤمنان» هستند که مرگ را جویانند، همچنان از زنان «مؤمنات» و «صادقات» هستند.

 

این آینه‌ای روشن است که شرحِ حالِ خود در او بیابی. هر حالی و هر کاری که در آن حال و آن کار مرگ را دوست داری، آن کار نکوست. پس میانِ هر کاری که مُترَدِد باشی، در این آینه بنگر که «از آن دو کار، با مرگ کدام لایق تر است؟» باید که بنشینی، نوری صافی، مستعد، منتظرِ مرگ. یا بنشینی مجتهد در اجتهادِ وصولِ این حال.

 

می‌پنداری که آن کس که لذت برگیرد، حسرتِ او کمتر باشد؟ حقا که حسرتِ او بیشتر باشد، زیرا که با این عالم بیشتر خو کرده باشد. آنچه در شرحِ عذابِ گور گفته‌اند از رویِ صورت و مثال، من از رویِ معنی با تو بیان کردم.

(مقالاتِ شمس، ویرایشِ جعفر مدرس صادقی)



هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان‌ها
کاخر چو دُردی بر زمین تا چند می‌باشی برآ

هر کَز گران جانان بود چون دُرد در پایان بود
آنگه رود بالای خُم کان دُرد او یابد صفا

گِل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود
تا دُرد تو روشن شود تا دُرد تو گردد دوا

جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر
چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا

گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری
از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا

در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک
خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا

باد شمالی می‌وزد کز وی هوا صافی شود
وز بهر این صیقل سحر در می‌دمد باد صبا

باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می‌زند
گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا

جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان
نفس بهیمی در چَرا چندین چرا باشد چرا

ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر
تو بازِ شاهی بازپر سوی صفیر پادشا

(دیوان شمس، مولانا)

 

ماه و مترسک

مدتی بود که لبخندی بر لب مترسک آمده بود .
در دلش احساس دیگری داشت.حسی غریب و نا آشنا!
شبها محو تماشای ماه می شد و روزها در فکر فرو می‌رفت.
چرا تابحال متوجه اینهمه زیبایی مزرعه و آواز دلنشین پرندگان نبوده؟ از گذشته و ترساندن پرنده‌ها شرمگین بود. از پوشالی بودن خود آگاه شده بود.
و ترس از اینکه اگر این حس خوب هم پوشالی باشد!؟ آنوقت چه !؟
شب شد و ماه با ناز طلوع کرد. او همیشه متوجه نگاههای مترسک بود.
این بار مترسک را سر به زیر دید. با لبخند به او سلام کرد.
مترسک زبانش بند آمده بود.
آرام سرش را بالا برد نگاهش به درخشش ماه افتاد آرام آرام تصویر ماه در شبنم چشمش شکل دیگری گرفت و الماس‌وار غلطان شد و از صورت پارچه‌ایش لغرید و به پای چوبی‌اش افتاد.
در آن مزرعه دیگر مترسکی وجود ندارد. آن قطره اشک کار خودش را کرد.
آن چوب و پای مترسک در خاک ریشه داد و امروز درخت تنومندی شده که پرندگان در شاخه‌هایش لانه ساخته و شب‌های مهتابی با قصه مترسک و ماه، جوجه‌هایشان به خواب می‌روند.

سعید جوشقانی

 

مقدمه‌ای بر ادبیات عامیانه‌ ترکمن‌ها

به نام خدا

برگرفته از کتاب «مقدمه‌ای بر ادبیات عامیانه‌ ترکمن‌ها» / نوشته‌ی  عبد الرحمن دیه‌جی - تهران: پژوهنده ۱۳۷۹/

هودی(لالایی ترکمن)

"هودی" لالایی مادران ترکمن با زبانی ساده و صمیمی است، شعرهایی عاطفی که اکثر آنها در قالب دو بیتی سروده شده‌اند، منتها با وزنی کوتاهتر و متفاوت با آن.

بالام بالام بالاسی             فرزندم ای فرزند
سنده‌ن گِلر گول ایسی        بوی گل از تنت می‌رسد
سنی باغریما باسّام            تو را که به قلبم فشار می‌دهم
عالمه یایرار ایسی             بوی گل جهان را می‌گیرد

آغا جلار بار گتیرسین        درخت‌های میوه بار آورند!
قوشلار خبر گتیرسین        و پرنده‌ها خبری تازه بیاورند!
قو للو قداقی قاقانگی        و پدرت را که به سربازی رفته است
شوگون بیزه یتیرسین        امروز پیش ما بیاورند.

آلاّی آلاّی الله یار            لالالالا خداوند یارت!
داغلارا یاغیپ‌دیر قار        روی کوه‌ها برف باریده است
داغلانگ قاری اریسین        برف کوه‌ها آب خواهد شد
منینگ بالّیم یؤریسین        و نازنین من، راه رفتن آغاز خواهد کرد

آلاّی آلاّی آق بابُکد            لالا لالا ای نوزاد کوچولو
آنه‌نگ قویون ساغیانچا        تا وقتی مادر شیر گوسفند را می‌دوشد
قاقانگ اوجاق قازیانچا        و پدرت اجاق درست می‌کند
سالاّنچا قدا یات باب            در گهواره‌ات آسوده بخواب

آلاّی - آلاّی ساز اده‌ر        لالا لالا لالایی
بیلبیل‌لر آواز اده‌ر            بلبلان آواز می‌خوانند
هر کیمینگ اؤز چاغاسی        هر کودکی
اجه سینه نأز اده‌ر            برای مادر خود ناز می‌کند

آلاّلاسام آی سنی            لا لا لا لا ای ماه من
سؤیسم گؤونوم جای سنی        وقتی نازت می‌کنم دلم باز می‌شود
قئش قئش لاسام یازسنی        در زمستان در بهاران
گونده سویسم آز سنی        هر چه دوستت بدارم باز کم است

آلاّن آلاّن اده‌بین            لالا لالا لالایی
باغا سالاّن اده‌یین            در باغ تابی درست می‌کنم
باغینگ قیزیل گولینی        از گل سرخ باغ
سانگا درمان اده‌یین         برایت دوا می‌سازم
آلاّ لاسام من سنی            لالا لالا گویان
هودوله سم من سنی        ترانه‌ها می‌خوانم

هودی قوشونگ بالاسی        لالا لالا گنجشک کوچولویی هست
قایا قوزّار انه‌سی            که مادرش لب رودخانه‌ تخم می‌گذارد
قایا باشین یل قاقسا            و وقتی بر لب رودخانه‌ باد می‌وزد
قایغی ادهر اجه‌سی            مادرش غمگین می‌شود

بالّیم، شودان تور – داگل        بلند شو عزیزم!
اوقونگ – یایینگ قور – داگل        با تیر و کمانت بیا!
آشاقدا شاه دره‌سی            دره شاه در آن پایین است،
دوشمانلاری قیر- داگل        برو دشمن را تار و مار کن و برگرد

الله الله دییلینگ            بیا خدا خدا بگوییم
الله دییپ گزه یلینگ        و با یاد خدا بگردیم
الله دییان بندانینگ            و یکی از بنده‌های
بیریسی بیز بولایلینگ        خداجو بشویم.

لأله

لاله‌ها ترانه‌های دختران و نوعروسان داغدار صحرایند؛ ترانه‌هایی عامیانه در قالب "چهارپاره" با وزن هفت هجایی که نوعروسان و دختران صحرا آن‌ها را سروده‌اند. دختران و نوعروسانی که تحت ستم مانده‌اند و آرزوهایشان نقش بر آب شده و در حسرت سوخته و اشک‌ها ریخته اند. به قولی لاله نام دختری است که او را به محبوبش ندادند و به ایلی غریبه عروس دادند و او به یاد مردم و ایلش اشک‌ها ریخت و بیت‌های آتشین سرود که به نام او - لاله - تمام شده‌اند و از آن پس تمام لاله‌های صحرا به او پیوسته اند و دا‌غ‌های دلشان را به صورت اشعار سوزناک ارائه داد‌ه‌اند و به تعداد لاله‌ها (ترانه‌ها) افزوده‌اند.
می‌توان لاله‌ها  را به دو دسته تقسیم کرد:

الف: لاله‌های عروسان

لاله‌های نوعروسان بیانگر ظلمی است که برعروسان ترکمن روا می‌شد، عروسانی که به میان ایل‌های غریبه می افتادند و مجبور بودند از ایل و خانواده خود جدا شوند و فرسخ‌ها از آنها دور بیافتند. در آن زمان زندگی ترکمن‌ها به صورت کوچ‌نشینی بود و وقتی به ایلی غریبه دختر می‌دادند و فصل کوچ سر می‌رسید هر ایلی مسیر خود را در پیش می‌گرفت و به سوی سرنوشتش حرکت می‌کرد و به همراه آنها عروسان نیز می‌رفتند و از ایل خود دور و دورتر می‌شدند.
آق مایام قاچیپ باریار        شتر سفیدم گریزان است
آق سویدین ساچیپ باریار        در حالی که شیرهایش را بر زمین می‌ریزد
سویده ده‌ن سویجی جان اجم     و مادر شیرین‌تر از شیر من
آرانی آچیپ باریار            رفته رفته دور و دورتر می‌شود

یانداغ باشی یاناندا            وقتی سر علف‌ها زیر آفتاب می‌سوزد
یاندی دیگین اجه‌جان        بدان که من نیز می‌سوزم، مادرجان!
سوغان باشی سولاندا        وقتی سر پیازها می‌پوسد
سولدی دیگین اجه‌جان        بدان که من نیز پوسیده‌ام، مادر جان!

داییم دایزام گلنده            اگر دایی و خاله‌ام آمده‌اند
ییتدی دیگین اجه‌جان        بگو گم شده است مادر جان!
بویدا شلاریم گلنده            اگر دوستانم آمدند
اؤلدی دیگین اجه‌جان        بگو مرده است مادر جان!

آی دوغاندا باتمایار            ماه رو به غروب نمی‌رود
ایت‌لر اولیپ یاتمایار            زوزه سگها خاموش نمی‌شود
سانچی لامیش اجه‌سی        و مادری، دور افتاده از دخترش
قیزدان آیری یاتمایار        در بسترش آرام می‌گرید

آی دوغوپدیر دیدیلر        می‌گویند ماه طلوع کرده است
آیلانیپ دیر دیدیلر            و در آسمان می‌چرخد
منینگ کؤرپه دوغانیم        می‌گویند برادر کوچک من
اویله نیپ دیر دیدیلر        عروسی کرده است.

چونگیر قویا داش آتسانگ        اگر به چاهی عمیق سنگ بیاندازی
چو نقار گیده‌ر اجه جان        در عمقش فرو می‌رود، مادرجان
یاد ایل‌لره قیز بر سنگ        اگر به ایل غریبه دختر بدهی
ییتر گیده‌ر اجه‌جان            گم می‌شود، مادر جان

آق کچأنینگ اوستونده        روی نمد سفید خانه
جاییم قالدی اجه‌جان        جای من خالی مانده، مادر جان
دورلی تاواق ایچینده        و در بشقابهای رنگارنگ
پاییم قالدی اجه‌جان        سهم من به جا مانده، مادرجان

الیمده‌ن سویشام قاچدی        شیشه‌ای از دستانم افتاد
بیلمه‌دیم نیراک دوشدی        نمی‌دانم کجا فرود آمد
آلاگؤزلی بویداش جان        ای دوست من که چشمانی زیبا داری
آرامیزا داغ دوشدی            امروز کوه در میانمان قرار گرفته
سوواگیتدیم دوشماگه        به کنار چشمه رفتم
انکیلدیم سو ایچماگه        خم شدم تا آبی بخورم
اؤیمیزده‌ن بیر حط گلدی        نامه‌ای از خانه‌مان رسید
قاناتیم یوق اوچماغا            افسوس، بال ندارم پرواز کنم.

بیل گلیارها ییل گلیار        سال‌ها می‌آیند و می‌گذرند
صاندیق دولی پول گلیار        و صندوق‌های پر از پول
آییم گونوم اجه کم            و خواهر بزرگم که ماه و خورشید من است
آی‌دا ییل دا بیر گلیار        سال‌ها می‌گذرد تا یک‌بار به خانه‌مان بیاید

من اؤلسم آدیم ییتر            من خواهم مرد و نامم فراموش خواهد شد
اوستومه گؤک اوت بیتر        و بر رویم علف‌های سبز خواهد رویید
منی گؤره‌ن ده‌نگ دوشلار        و دوستانی که مرا می‌بینند
یانیمدان آغلاپ اؤتر            گریه‌کنان از کنارم خواهند گذشت.

ب: لاله‌های دختران

دختران ترکمن همیشه در میان مشکلات و محدودیت‌های زیاد زندگی کرده‌اند. ترکمن‌ها از همان ابتدای تولد بین فرزند دختر و پسر اختلاف قائل می‌شدند. پسر عزیز خانواده بود و دختر را از آنِ غریبه می‌دانستند. دختر ترکمن از کودکی با کارهای سخت چون قالیبافی آشنا می‌شد و شب و روز گره می‌زد و شانه می‌کوبید. وقتی بزرگ می‌شد و زمان ازدواجش می‌رسید حق انتخاب شوهر خود را نداشت. بسیاری از آنها تا شب ازدواج نمی‌توانستند روی شوهرشان را ببیند.

قیزلار داغا چیقا یلینگ        دخترها! برویم بالای کوه
گولوپ اویناپ بوکیلینگ        و شاد و خندان جست‌وخیز کنیم
اگیسلمأنه دردیمیز            بیایید لاله بخوانیم
گلینگ لاله قاقایلینگ        تا دردهایمان فرو ریزد

سوواگیتدیم میس بین        با ظرفی مسی کنار رود رفتم
اگلندیم هوه‌س بیلن        و آرزو بر دل نشستم
یارینگ گیده‌ن یولونی        و راهی را که یار رفته بود
گؤزّه‌دیم تلواس بیلن        دیوانه‌وار نگریستم
سوواگیتدیم میس بیلن        با ظرفی مسی کنار رود رفتم
دولدیردیم هوه‌س بیلن        ظرفم پر از حسرت شد
یاری یاردان آیرانینگ        ناامید باد کسی که
گونی گچسین یاس بیلن        یار را از یار جدا می‌کند

چیستانهای ترکمن

در زبان ترکمنی به چیستان"متل" می‌گویند. متل‌ها یا چیستان‌ها پیوند بسیار عمیقی با زندگی ترکمن‌ها دارند، مخصوصاً در گذشته کاربرد زیادی داشته‌اند. مردم در شب‌نشینی‌ها یا در جشن‌ها و عروسی‌ها دور هم می‌نشستند و برای سرگرمی چیستان می‌گفتند تا حاضرین جواب دهند و باهوشترین افراد به آن‌ها پاسخ می‌دادند. این افراد معمولاً افرادی بودند که ذهنشان انبار و خزانه چیستان بود و در میان مردم شناخته شده بودند و در محافل جایگاهی خاص داشتند و همین افراد به ابداع و خلق چیستان نیز می‌پرداختند. مادربزرگ‌ها نیز هنگامی که نوه‌‌هایشان در شب‌های سرد زمستان دورشان جمع می‌شدند با چیستان‌‌های خود به سرگرم کردن آنها می‌پرداختند. اما چیستان‌ها تنها برای سرگرمی به کار نمی‌رفت؛ چیستان روشی برای تربیت عقل و هوش افراد نیز بود، آن سئوال‌های پر رمز و راز و پیچیده، بزرگ و کوچک را به تفکر در طبیعت و محیط و اشیاء پیرامون خود وا می‌داشتند.
قیرآت بیلن قارا آتیم        اسبهایی سفید و سیاه دارم
بیربیری نینگ ایزیندا        که در پی هم
بیربیرینی قاوالایار            و به دنبال همند
جومله عالم گؤزونده         و در چشمانشان جهان پیداست
جوغاپ: گیجه – گونیز        جواب: روز - شب

آغیل دولی آقجا قوزی        محوطه پر از بره‌های سفید است
ارتیز تورسام یوقجا قوزی        صبح که برمی‌خیزم بره‌ای به جا نمانده
جوغاپ: ییلدیز             جواب: ستاره

آغیر هالیم قاقا بیلمن        قالی سنگینم را نمی‌توانم تکان بدهم
آونوق داشین دؤکه بیلمن        و خرده سنگهایش را بریزم
جوغاپ: آسمان و ییلدیز        جواب: آسمان و ستاره

ساری سیغیر آغینان یرینه اوت بیتمز    در جایی که گاو زرد خوابیده علف نمی‌روید
جوغاپ: اود            جواب: آتش

آق مونجیغیم اوزولدی         تسبیح سفیدم پاره شد
یره باقا سوزولدی            و دانه‌اش به زمین افتاد
جوغاپ: سوینن ییلدیز        جواب: شهاب

قیرق قیسراق بیر چشمه ده‌ن سوایچر    چهل غارتگر از یک چشمه آب می‌نوشند
جوغاپ: کیرپیک            جواب: مژه

پسّه جیک داغدان قار یاغار        از تپه‌ای کوچک برف می‌بارد
جوغاپ: الک            جواب: غربال

دولدا باغلی گول یاتیر        در گوشه‌ای گلی در بند، افتاده است
جوغاپ: سوپیرگیج            جواب: جارو

یره اوردوم پالتانی            تبر را به زمین زدم
آغزی قیزیل حالتانی        و کیسه‌ای با سر طلایی را
یر ده‌ن بیر اوغلان چیقدی        پسری از خاک برآمد
اولی لیلینگ سلطانی        که سلطان ایلی بزرگ است
جوغاپ: بوغدای            جواب: گندم

 

ما و عشق

(چند شعر از اریش فرید)

از وقتی باغبان شاخه‌های درختانم را هرس کرده است
سیب‌های باغم درشت‌تر شده‌اند
اما برگ‌های درخت گلابی آفت‌زده
پژمرده‌اند

در ویتنام برگ‌ریزان است

فرزندانم همه تندرست‌اند
اما برای پسر کوچکم نگرانم
او هنوز در مدرسه جدیدش
با محیط انس نگرفته است

در ویتنام کودکان می‌میرند


بام خانه‌ام مرمت شده‌است
فقط باید قاب پنجره‌ها را تمیز کرد و رنگ زد
حق بیمه آتش‌سوزی، به خاطر افزایش قیمت خانه‌ها
بالا رفته است

در ویتنام خانه‌ها ویران است

ما و عشق

ما را با عشق چه کار؟
کدام مددی
داد عشق به ما
در برابر بیکاری
در برابر هیتلرها
در برابر آخرین جنگ
یا دیروز و امروز
در برابر ترسی که فرا می‌رسد
و در برابر بمب‌ها؟

کدام مددی
در برابر آن‌چه
نابود می‌کند ما را؟
هیچ هیچ:
عشق با ما خائن بود
ما را باعشق چه کار؟

عشق را با ما چه کار؟
کدام مددی
دادیم ما به عشق
در برابر بیکاری
در برابر هیتلرها
در برابر آخرین جنگ
یا دیروز و امروز
در برابر ترسی که فرا می‌رسد
و در برابر بمب‌ها؟

کدام مددی
در برابر آن‌چه
نابود می‌کند عشق را؟
هیچ هیچ:
ما خائن بودیم به عشق

جدی

پسر بچه‌ها
به شوخی
سنگ
به سوی قورباغه‌ها
پرتاب می‌کنند

قورباغه‌ها
به‌جد
می‌میرند

خاکسپاری پدر

در گورستانِ یهودیان زمین‌ها را حَفر کرده‌اند
و تابوت‌ها پیاپی می‌آیند، و آفتاب می‌تابد.
گورکن می‌گوید: «هفته‌ها وضع به همین منوال است.»
کودکی شاپرکی می‌گیرد، و پیرمردی می‌گرید.

جسد پدر با صدایی خفه در گور می‌افتد،
مشتی گِل به گور می‌ریزم، نمناک و سرد.
قاری ورد می‌خواند. اسبان سیاه شیهه می‌کشند.
بوی تعطیلات تابستان می‌آید.

آنان که باغ‌های شهرم را از من دریغ داشته‌اند،
و نیمکتِ روی چمن‌های خاک‌گرفته کنار رودخانه را،
آنان پدرم را کشتند،
تا من در هوای آزاد به تماشای بهار بیایم.

اما دگرباره

اما
تو دگرباره آمدی
تو
دگرباره
آمدی

تو
تو هستی
تو دگرباره هستی
من دگرباره هستم
زیرا که تو هستی
تو آمدی

تو
دگرباره
و هماره دگرباره
تو دگرباره

تو
تو
تو و من
هماره دگرباره
و دگرباره

سخن گفتن

با مردمان
از صلح گفتن
و به تو اندیشیدن
از آینده گفتن
و به تو اندیشیدن
از حق حیات گفتن
و به تو اندیشیدن
نگرانِ همنوعان بودن
و به تو اندیشیدن
این همه آیا ریاکاری است؟
یا حقیقتی است که سرانجام بر زبان می‌آرم؟

(برگرفته از کتاب «مرگ را با تو سخنی نیست»، گزیده‌ی شعرهای اریش فرید (Erich Fried)، نشر چشمه، ۱۳۸۵)

 

داستان زندگی فردریک داگلاس

روایت جذاب و اثرگذار فردریک داگلاس از تجارب شخصی خودش به عنوان برده، در سال ۱۸۴۵ نوشته شده و حقایقی تراژیک درباره اسارت بشر را بازگو می‌کند: اینکه انسان چگونه به بردگی در می‌آید و این برده چگونه به آدمی بدل می‌شود که سرانجام مشاور لینکلن و نماینده دیپلماتیک ایالات متحد در هائیتی و جمهوری دومنیکن می‌شود. او خطیبی چیره دست بود که محبوبیت فراوانی داشت و در حین تلاش برای کسب هویت تازه و دستیابی به آزادی ارزشمندش، افکار و احساسات عمیقش را با دیگران در میان می‌گذاشت و بقیه را در آن شریک می‌کرد.
(فردریک داگلاس صحبت‌هایش را از پشت تریبون آغاز می‌کند، اما در ادامه‌ی حرف‌هایش، بر روی صحنه آزادانه به این سو و آن سو می‌رود و مستقیم و صمیمانه با تماشاگران حرف می‌زند.)

من در توکاهو، در نزدیکی هیلزبرو، در منطقه تالبوت ایالت مریلند به دنیا آمدم. از سن و سالم چیز درستی نمی‌دانم، چون هیچ وقت سند معتبری در این باره پیدا نکردم. احتمالا هفت هشت سالم بود که با شروع دشتسازی سرهنگ لوید در ساحل شرقی مریلند، مرا به شهر بالتیمور فرستادند. با رفتن به بالتیمور، بنای تازه‌ای در زندگی‌ام گذاشته شد و این راهی به سوی سعادت آینده‌ام بود.

بانوی تازه‌ام خانم آولد زنی بود با قلبی بسیار مهربان و احساساتی بسیار پاک. او الفبا را به من آموخت. بعد از یادگرفتن الفبا، کمکم کرد تا کلمات سه- چهار حرفی را هجی کنم. درست در این مرحله از پیشرفتم بود که شوهرش آقای آولد فهمید که اوضاع از چه قرار است و خانم آولد را از آموزش به من منع کرد و به او گوشزد که سواد آموختن به برده هم غیرقانونی است، هم خطرناک. از آن موقع، آقای آولد ناگهان در نظر من نامعقول و بی‌ارزش شد. انگار اصلا نمی‌توانست در حقم خوبی کند، فقط می‌توانست برایم رنج و عذاب درست کند. این اتفاق مرا ناراحت و غصه دار کرد. اتفاقی که ظاهرا کوچک بود، مرا به غصه‌ای عظیم دچار کرد. به جز اطاعت از ارباب نباید هیچ چیز دیگری یاد می‌گرفتم.

تاثیر این حرف‌ها قلبم را تکان داد و عقاید و احساساتی را در من بیدار کرد که از مدتی پیش فرو خفته بود، ولی حالا افکار کاملا تازه‌ای را در ذهنم به حرکت در آورد. رفته رفته دریافتم که غامض‌ترین مشکل چیست: اینکه سفیدپوستان می‌توانند سیاهان را به بردگی بگیرند. در حین تلاش برای یادگیری بدون معلم، آگاهی‌های تازه‌ای به دست آوردم و امید و انگیزه‌ی قاطع پیدا کردم تا به هر انگیزه‌ای که شده، خواندن را یاد بگیرم. هر چیزی که اربابم بیشتر از آن وحشت داشت من بیشتر آرزویش را در سر می‌پروراندم. هر چیزی که او بیشتر به او علاقه مند بود، من بیشتر از آن بیزار می‌شدم. هر چیزی که در نظر او، بلای بزرگی بود و از آن پرهیز می‌کرد، برای من موهبتی بود که آن را همواره می‌جستم. در فراگیری خواندن، همانقدر که اربابم مانعی دشوار محسوب می‌شد بانویم کمک‌های مهربانانه‌ای به من کرد. وقتی بانویم درس دادن به مرا متوقف کرد، خودم در فرصت هایی که می‌یافتم به خواندن روزنامه و کتاب می‌پرداختم. اما به هر صورت، نقشه‌ای که در پیش گرفتم از هر روش دیگری موفق‌تر بود. نقشه‌ام این بود که با همه پسران سفید پوستی که در خیابان به آنها برمی‌خوردم دوست شوم. تا جایی که  می‌توانستم، با پسر بجه‌های بیشتری دوست می‌شدم و آنها را به معلمم تبدیل می‌کردم. با کمک‌های آنان که در جاها و زمان‌های گوناگون نصیبم می‌شد بالاخره موفق شدم خواندن را یاد بگیرم. گه‌گاه با آنها درباره موضوع بردگی صحبت می‌کردم. بهشان می‌گفتم که آرزو داشتم مثل آنان آزاد باشم، چون وقتی بزرگ می‌شوند و از بچگی درمی‌آیند، کاملا آزادند. می‌گفتم: «شما به محض اینکه بیست و یک سالتان شد، آدمهای آزادی هستید ولی من تا آخر عمر برده‌ام یعنی من آن حقی را که به شما آزادی می‌دهد، ندارم؟»

این حرف‌ها آنها را غمگین می‌کرد. آنان پرشورترین همدردی ها را به من ابراز می‌کردند و به من امید می‌دادند که شاید روزی فرجی شود و به آزادی برسیم. فکر اینکه که تا آخر عمرم برده می‌مانم، قلبم را به شدت می‌فشرد و می‌آزرد.  کتابی به اسم خطیب کلمبیایی را گیر آوردم و خواندم؛ کتابی که تقبیح آشکار و جسورانه برده‌داری بود و حقوق طبیعی انسان‌ها را به اثبات می‌رساند. هر چه بیشتر می‌خواندم، از آنهایی که مرا به بردگی گرفته بودند، بیش‌تر منزجر و متنفر می‌شدم. در ذهنم برایشان تجسمی بهتر از این قائل نبودم که آنان گروهی سارق حرفه‌ای موفق‌اند که به آفریقا رفتند؛ ما را از خانه‌هایمان دزدیدند و در سرزمینی بیگانه به بردگی گماشته‌اند. از آنها که شرورترین و خبیث‌ترین افراد بشر بودند بیزار بودم؛ و هر چه بیشتر می‌خواندم و در مسائل تامل می‌کردم، این نفرت بیشتر می‌شد. وقتی اربابم سواد آموختن را برایم قدقن کرد از دست او عصبانی شدم ولی حالا این عصبانیت تبدیل به خشم و نفرت و حشتناکی شده بود که مرا به شدت عذاب می‌داد. گاه در فشار این عذاب، چنان به خود می‌پیچیدم که حس می‌کردم که سواد داشتن بیش از آنکه برایم موهبتی باشد برایم بلا و گرفتاری است. چون همین سواد بود که به من دید تازه‌ای داد و رنج و تنفرم را بیشتر کرد.

چشمانم را به روی دوزخ هراسناکی باز کرد که انگار راه گریزی نداشت. در میان آن همه زجر و مصیبت به برده‌های دیگر، به خاطر حماقتشان حسودی ام می‌شد. اغلب آرزو می‌کردم که به شکل دیو یا هر چیزی در آیم تا از شر فکر کردن خلاص شوم! ولی هیچ راهی برای رهایی از فکرکردن وجود نداشت. صدای شیپور نقره‌ای آزادی در گوش جانم پیچیده بود و تا ابد مرا بیدار کرده بود. آزادی حالا در نظرم پدیدار گشته بود و دیگر از پیش چشمانم دور نمی‌شد. دیگر هیچ چیز را فارغ از آزادی،  نمی‌دیدم. هیچ را فارغ از آزادی نمی‌شنیدم و هیچ چیز را فارغ از آزادی حس نمی‌کردم. آزادی با هر ستاره‌ای چشمک می‌زد. در دل هر آرامشی لبخند می‌زد؛ با هر بادی می‌وزید و با هر طوفانی جاری می‌شد.

گاهی به خلیج چساپیک می‌رفتم – که کشتی‌ها و قایق‌ها را از چهار گوشه دنیا در خود می گرفت. آن کشتی‌های کوچک زیبا که سفیدترین رنگ ممکن را داشتند و در نظر مردمان آزاد خیلی چشمگیر می‌نمودند، به نظر من فقط شبه هایی بودند که مرا از موقعیت فاجعه‌آمیزم خبر می‌کردند و به یادم می‌آوردند که هیچگاه نمی‌توانم با آنها آزادانه به سفر بروم. معمولا با قلبی خروشان، اما ظاهری آرام آنجا می‌ایستادم و چشمان وحشت‌زده‌ام تعداد فراوان قایق های روان به سوی آب‌های اقیانوس را می‌نگریست. آنجا جز خداوند هیچ مخاطبی نداشتم و از این رو، حالات روحی و احساسات درونی‌ام را آزادانه و شاید گستاخانه در کلامم جاری می‌کردم: « شما در صبح هایتان گم شده‌اید و آزادید، من در میان زنجیرهای سفت و محکم؛ من یک برده‌ام! شما شادمانه در جلو نسیم معتدل و ملایم پیش می‌روید و من غمگینانه در برابر شلاق و تازیانه! شما فرشتگان سبکبال آزادی هستیدکه برفراز جهان به پرواز در می‌آیید؛ من در میان بندها و تسمه‌هایی از آهن محبوسم! کاش من هم آزاد بودم! کاش من هم یکی از عرشه‌های مجلل و باشکوه کشتی‌ها بودم و در پناه بادهای شما قرار می‌گرفتم! خداوندا، نجاتم بده! خدایا رهایم کن! بگذلر در اولین فرصتی که پیش می‌آید خود را خلاص کنم! یا همه چیز به پایان می‌رسد و یا همه چیز درست می‌شود. امتحانش می‌کنم. فقط یک زندگی دارم که از دست بدهم، مگر بیشتر از این است؟ بهتر است در حال دویدن کشته شوم تا اینکه با درجا زدن بمیرم. فکرش را بکن صد مایل به طرف شمال؛ و بعد دیگر آزادی! امتحان کنم؟ بله! خدا کمکم می‌کند تا امتحانش کنم! نمی‌توانم همین طوری برده بمانم و همین طوری زندگی کنم و همین طوری از دنیا بروم. می‌پرم توی دریا. همین خلیج مرا به طرف آزادی خواهد برد. روزگار بهتری در پیش است!»

روزگار من در سومین روز ماه سپتامبر سال ۱۸۳۸ بهتر شد و این روزی بود که من زنجیرهای را وانهادم و موفق شدم به نیویورک برسم. سرانجام ... آزاد شدم.

(جوئلن ک.بلاند، بازآفرینی صحنه‌هایی از ادبیات کلاسیک، ترجمه شبنم میرزین‌العابدین، انتشارات سروش، ۱۳۸۴)

 

ما همه آفتابگردانیم

گل آفتابگردان رو به نور می‌چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتاب‌گردانیم.
اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد. اینهارا گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش میکردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هرگلبرگش شعله‌ای بود و دایره‌ای داغ در دلش می‌سوخت.
آفتابگردان به من گفت: «وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می‌کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی‌گیرد، اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می‌گیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می‌داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه‌ی زندگی‌اش را وقف نور می‌کند، در نور به دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب آفتابگردان می‌میرد،بدون خدا انسان.»
آفتابگردان گفت: «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر تویی نمی‌ماند.» و گفت: «من فاصله‌هایم را با نور پر می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه پر می‌کنی؟»
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند. زیرا که تو در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم. بوییدمش و بوی خورشید می‌داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم، داشتم می‌رفتم که نسیمی رد شد و گفت:
نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می‌اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم.

 

شیخ ما گفت: یک قدم جلوتر

شیخ یک بار به طوس رسید. مردمان از شیخ استدعای مجلس کردند. اجابت کرد. بامداد در خانقاه استاد تخت بنهادند. مردم می آمد و می‌نشست. چون شیخ بیرون آمد مقریان قرآن برخواندند و مردم بسیار درآمدند، چنانک هیچ جای نبود. معرف بر پای خاست و گفت: «خدایش بیامرزاد که هر کسی از آنجا که هست یک گام فراتر آید.» شیخ گفت: «و صلی الله علی محمد و آله اجمعین.» و دست به روی فرو آورد و گفت: «هر چه ما خواستیم گفت، و همه پیغمبران بگفته‌اند، او بگفت که از آنچ هستید یک قدم فراتر آیید.» کلمه‌ای نگفت و از تخت فرو آمد و برین ختم کرد مجلس را.

(اسرارالتوحید فی مقامات ابوسعید ابوالخیر، محمد بن منور)

چنان عادت کرده ایم که حرف های مفصل بشنویم که دیگر سیر شده ایم از هر آنچه که ما را سیر می کند؛ و البته که حقیقی سیر می‌کند.

وشیخ ما چقدر زیبا نمایان کرده است که ارزش انسان به همین است ، به سمتی برود که ارزش انسانی در آن باشد و این همان یک قدم است.والبته به تعبیری بهتر است بگوییم که این همان درد عیسی است که قدم به سوی اصیل را می طلبد. و ارزش دادن به همین دغدغه است که انسان را به حرکت وادار می کند.

این همان طلب عشق است و بیزاری از سکون و رخوت

 

در باب تنبیه و بیداری

۱- نفحه
پیامبر اکرم (ص):
اِنَّ لِرَبِّکُمْ فِی أَیّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحاتٌ أَلا فَتَعَرّضُوا لَها
(همانا در طول عمر شما، نسیم های الهی وزیدن می گیرد، پس بیدار باشید و خود را در معرض این نسیم ها قرار دهید.)

۲- تنبیه
در تنبیه و بیداری از خواب غفلت و غنیمت شمردن اوقات و دریافتن نفحات الهی که " ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها" و بوی بردن بدان تا به سبب آن روشنایی آشنایی در درون افتد و الیه اشار قدس سره:
گفت پیغمبر که نفحتهای حق                        اندر این ایام می آرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را                     در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت                    هرکه را می خواست جان بخشید و رفت
نفحه‌ی دیگر رسید آگاه باش                       تا از این هم وا نمانی خواجه تاش
چون دم رحمن بود کان از یمن                      می رسد سوی محمد بی دهن
دفع کن از مغز و از بینی زکام                    تا که ریح الله آید در مشام
این سخنهایی که از عقل کل است            بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
بوی گل دیدی که آنجا گل نبود                     جوش مل دیدی که آنجا مل نبود
بو قلاووز است و رهبر مر تو را                   می کشد تا خلد و تا کوثر تو را
آن بود بینی که آن بویی برد                      بوی او را جانب رویی برد
هر که بویش نیست بی بینی بود                     بوی ان بویست کو دینی بود

(برگرفته از کتاب "لب لباب مثنوی"، ملاحسین کاشفی، انتشارات اساطیر، چاپ اول، ۱۳۷۵)


۳- چراغ راهنمایی آبی
(نوشته‌ی جانی روداری)
روزی از روزها چراغ راهنمایی ای که در میلان و در میدان کلیسای جامع شهر قرار دارد، کار عجیبی سر زد. ناگهان تمام چراغهایش آبی شدند و مردم دیگر نمی دانستند چکار کنند.
"عبور کنیم یا نه؟ بمانیم یا برویم؟"
از تمام چشمهای چراغ راهنمایی و در تمام جهات، نور آبی غیر عادی ای پخش می شد. نور چنان آبی بود که آسمان میلان هم هرگز چنان رنگی را به خود ندیده بود. رانندگان ماشینهای سواری فریاد می کشیدند، بوق می زدند، موتورسوارها با اگزوزهایشان سرو صدا راه انداخته بودند. پیاده های پک و پول دارتر فریاد می زدند: "شما می دانید با چه کسی طرف اید؟" خلاصه همه کلافه شده بودند و کسی از چیزی سر در نمی آورد. آنهايي که حال و حوصله ی لودگی داشتند، می گفتند: "حتما افسر راهنمایی چراغ سبز را بالا کشیده تا با آن ویلای کوچولوی سرسبزی در خارج از شهر بسازد."
"حتما با چراغ قرمز ماهی های پارک را رنگ کرده اند."
"می دانید با رنگ زرد چه کار می کنند؟ قاطی روغن زیتون می کنند تا زیاد شود."
تا اینکه ماموری از راه رسید. وسط چهارراه ایستاد تا گره ترافیک را باز کند. مامور دیگری هم دنبال جعبه ی فرمان چراغ راهنمایی می گشت تا اشکالش را برطرف کند. به همین خاطر جریان برق را قطع کرد تا کارش را انجام دهد. چراغ راهنمایی قبل از خاموش شدن پیش خودش فکر کرد:
"من که به آنها علامت دادم راه آسمان باز است و می توانید بروید. بیچاره ها! اگر منظور مرا می فهمیدند، همگی می توانستند پرواز کنند. اما خب، شاید شهامتش را نیافتند."

(برگرفته از کتاب "قصه از این قرار بود ...." لائورا والیاسیندی، ترجمه ی اعظم رسولی و مژگان مهرگان، نشر نی، چاپ اول، ۱۳۸۶)