گزیده اشعار

دیباچه

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند.
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوترانِ سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند.

بخوان به نام گل سرخ، در رواقِ سکوت،
که موج و اوجِ طنینش ز دشت‌ها گذرد؛
پیامِ روشنِ باران،
    ز بام نیلی شب،
که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد.

ز خشک‌سال چه ترسی!
    که سد بسی بستند:
نه در برابر آب،
که در برابرِ نور
و در برابرِ آواز و در برابرِ شور...

در این زمانه‌ی عسرت،
به شاعرانِ زمان برگِ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب
زلال‌تر از آب.

تو خامشی، که بخواند؟
    تو می‌روی، که بماند؟
که بر نهالکِ بی‌برگِ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور،
در آن کرانه، ببین:
بهار آمده،
    از سیمِ خاردار
        گذشته.
حریقِ شعله‌ی گوگردیِ بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاری‌ست.
هزار آینه
    اینک
به همسراییِ قلبِ تو می‌تپد با شوق.

زمین تهی‌ست ز رندان؛
    همین تویی تنها
که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی.

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی»

 (محمدرضا شفیعی کدکنی، از مجموعه‌ی «در کوچه‌باغ‌های نیشابور»)

 

غزلی از ديوان شمس

هله، نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذر ها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را، کُشد آن گاه کِشاند
چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند
هله خاموش که بی گفت از این می همگان را
بچشاند، بچشاند؛ بچشاند، بچشاند
 

شیرین‌ترین آواز

گفتمش
شیرین‌ترین آواز چیست ؟
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشكش از مژگان چكید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناك خواند
ناله زنجیرها بر دست من
گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلكش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره‌های ساحل مغرب شكست
من به خود لرزیدن از دردی كه تلخ
در دل من با دل او می‌گریست
گفتمش
بنگر در این دریای كور
چشم هر اختر چراغ زورقی‌ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی‌ست
لیكن این شب نیز دریایی‌ست ژرف
ای دریغا شبروان كز نیمه راه
می‌كشد افسون شب در خواب‌شان
گفتمش
فانوس ماه
می‌دهد از چشم بیداری نشان
گفت
اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی‌آید به گوش
گفتمش
اما دل من می‌تپد
گوش كن اینك صدای پای دوست
گفت
ای افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه‌ای را می‌برند
این صدای پای اوست
گریه‌‌ای افتاد در من بی‌امان
در میان اشك‌ها پرسیدمش
خوش‌ترین لبخند چیست؟
شعله‌ای در چشم تاریكش شكفت
جوش خون در گونه‌اش آتش فشاند
گفت
لبخندی كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش

شعر از: هوشنگ ابتهاج

 

اشعاری از شهاب مقربین

هر شب شبحی می‌آید ...

هر شب شبحی می‌آید

در ساعت معین

در نزدیکی ایستگاه

سوت بلند و طنین سنگین عبورش

سراسیمه‌ات می‌کند

اما نمی‌برد تو را

رهایت نیز نمی‌کند

تا آسوده خیال و سبک قدم برداری

به‌سوی روشنی دکه‌ای

در نزدیکی ایستگاه

۱۹ تیر ۱۳۷۱

برفی سنگین نشست ...

برفی سنگین نشست

درختی زیبا شد

درختی شکست

دی ۱۳۷۱

گلی هر جایی ...

گلی هرجایی آبت را نوشیده

خاکت را تسخیر کرده

نامت را چون برگی نورسته از خود کرده است

امروز بازی‌هایت را فراموش کرده‌ام

فردا چشمانت را از یاد خواهم برد

نامت را در پاییزی که هر چیزی را با خود خواهد برد

اما باران که تا ابد بر تو می‌بارد

بر من می‌بارد

چیزی از تو با خود دارد

که همواره این‌جا بازی می‌کند

نگاه می‌کند

صدایت می‌زنم

آذر ۱۳۷۳

در تمام ایستگاه‌ها ...

در تمام ایستگاه‌ها

تو ایستاده‌ای و

دست تکان می‌دهی


من سراسیمه

پیاده می‌شوم

در تمام ایستگاه‌ها


تو رفته‌ای اما

۵ دی ۱۳۸۱

چه‌قدر ساده ...

چه‌قدر ساده

شب

مدادی سیاه

شعری آماده

اول شهریور ۱۳۸۳

سکوتِ سربیِ پیش از سپیده‌دمان ...

سکوتِ سربیِ پیش از سپیده‌دمان

قوقولی‌قوی خروسِ مرده‌ای‌ست

نمی‌شنوی

۲۹ مهر ۱۳۸۳

جای پایت را برف پنهان کرد ...

‏جای پایت را برف پنهان کرد

خنده‌هایت را خاک

برف‌ها آب شده‌اند

سیلاب‌ها خاک را زیر و زبر کرده‌اند

در چشم‌انداز اما چیزی نیست

مگر ساقه‌ی نازک علفی

که در نسیم

بازی می‌کند

۳۱ تیر ۱۳۷۶

فردا آمده است و ایستاده است ...


فردا آمده است و ایستاده است

پیش روی من

می‌پرسد چه می‌خواستی


با عصا او را کنار می‌زنم

هم‌چنان چشم دوخته

به دوردست

منتظر

۱۰ فروردین ۱۳۸۴

(رویاهای کاغذی‌ام – گزیده‌ی شعرها (۱۳۵۳ - ۱۳۸۵)، شهاب مقربین، تهران، آهنگ دیگر، ۱۳۸۵ )

 

خوان هشتم

دو شعر به مناسبت ۲۵ اردیبهشت، روز بزرگداشت فردوسی

خوان هشتم

... یادم آمد، هان،
داشتم می‌گفتم: آنشب نیز
سَورتِ سرمایِ دی بیدادها می کرد.
و چه سرمائی، چه سرمائی!
باد برف و سوز وَحشتناک.
لیک، خوشبختانه آخِر، سرپناهی یافتم جائی.
گرچه بیرون تیره بود و سرد، همچون ترس؛
قهوه خانه گرم و روشن بود، همچون شرم.
گرم،
از نَفسها، دودها، دمها،
از سماور، از چراغ، از کُپّه آتش؛
از دَمِ انبوهِ آدمها.
و فزونتر ز آن دگرها، مثلِ نقطه ی مرکزِ جنجال،
از دَمِ نقّال

همگنان را خون گرمی بود.
قهوه‌خانه گرم و روشن، مَردِ نَقّال آتشین پیغام،
راستی کانون گرمی بود.
شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده،
مانع از دیدار آنسوشان
پرنیانی آبگین پرده

برسرش، نَقّال،
بسته با زیباترین هنجار،
به سپیدی چون پرقو، مَلملین دستار.
بسته چونان روستایانِ خراسانی،
باستانگان یادگار، از روزهایِ خوب پارینه؛
یک سرش چون تاج برتارک،
یک سرش آزاد،
شِکّرآویزی حمایل کرده برسینه

مَردِ نَقّال- آن صدایش گرم، نایش گرم،
آن سکوتش ساکت وگیرا،
ودَمش، چونان حدیثِ آشنایش گرم،
آن برافشانده هزاران جادوانه موج
با بم و زیر و حضیض و اوج،
آن به آئین گونه گون اسلوب و هنجارش،
آن سکون و وقفه اش دلکش
همچنانکه جنبشش آرام ورفتارش-
راه میرفت و سخن میگفت.
چوبدستی منتشا مانند در دستش،
مستِ شور و گرمِ گفتن بود.
صحنه میدانکِ خود را
تند و گاه آرام ، می پیمود.
همگنان خاموش.
گرد بر گردش، بکردار صدف بر گرد مروارید،
پای تا سرگوش:  
- « هفت خوان را زاد سرو مرو،
آنکه از پیشین نیاکان تا پسین فرزند رستم را بخاطر داشت،
وانچه می جَستی ازو زین زمره حاضر داشت،
- یا به قولی ماخ سالار، آن گرامی مرد،
آن هریوه ی خوب وپاک آئین -روایت کرد؛
خوانِ هشتم را
من روایت میکنم اکنون،
من که نامم ماث
[آری خوان هشتم را]
ماث  
راوی توسی روایت میکند اینک.
من همیشه نقلِ خود را با سند همراه می گویم
تا که دیگر خردلی هم در دلی باقی نماند شک. »

همچنان می رفت و می آمد.
همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد.
گاه می استاد؛
و به سوئی چشم می غُرّاند،
چوبدستش را تکان می داد:
- « قصه است این، قصه، آری قصه‌ی دردست.
شعرنیست،
این عیارِ مهر و کینِ و مرد و نامردست.
بی عیار و شعرِ محضِ خوب و خالی نیست.
هیچ - همچون پوچ - عالی نیست.
این گلیم تیره بختی هاست.
خیسِ خونِ داغِ سُهراب و سیاوشها،
روکش تابوتِ تختی هاست.
این گل آذین باغِ خواب آلود قالی نیست.
شعرهای خوب وخالی را
راست گویم، راست،
بایدامروز از نوآئینان بیدردان
خواست .
وزفلانک، یافلان مردان،
آن طلائی مخمل آوایان خونسردان .
آن عزیزانی که چشم و گوش بینی شان
بس که حسّاس است
نور عطر ناز و غمزِ یاس آبی را
از برای اطلسیّ زرد خمارآلود،
در نهفت دره دریائی آن اختر خونمرده مهجور
مانده مدفون در فرامشزار ابری کهکشانی کور،
چون حقیقت در تجاویف عدم مستور،
وز شبستان وجود هور قلیائی
نیز، سیصد سال نوری دور،
چشمشان می بیند از اینجا
و به سویش می پراند بوسه ای از پلک، با ایما،
و نمی بیند کنار پوزشان، اما،
بوی گند شعله های کر کننده و کوری آور را، که با آنها
داغهای خال – چنان خالهای داغ- می کوبند بر پیشانی چین خورده آدم
و همین امروز یا فرداست
کادمیّت را فرو می بلعد و می شوید از رخساره پر آبله ی عالم.
می نیوشد گوششان، در خواب پیش از ظهر
جیغ سبز و سرخ، یا اغلب بنفش خواب بعد از ظهر مخمل را،
و صدای حسرت آلوده نگاه غیر بومی کاجهای سردسیر و گرمسیری سدر بومی را،
و خموشانه فغانهای نیاز – طفلکی ها! – استوا و قطب را با هم،
و بلورین نغمه رؤیای طاووس حریر و شاخه گیلاس مومی را،
چون طلائی نالش یک خوشه بیدار، از زنجیر خواب آلود شبنم ها؛
نشنود اما به بیداری
بیخ گوششان زندگیشان غرّش و طوفان آتش، نعره داغ جهنم ها.
راویم من، راویم آری.
باز گویم، همچنانکه گفته ام باری.
راویِ افسانه های رفته از یادم.
جغد این ویرانه ی نفرین شده ی تاریخ.
بوم بام این خراب آباد.
قمری کوکوسرای قصرهای رفته بر بادم .
با کدامین جادوئی تدبیر،
با کدامین حیله و تزویر،
- ای دُرُستان! بدرستی که بگوئیدم-
نا شکسته می نماید، در شکسته آینه، تصویر؟
آری آری من همین افسانه می گویم.
و شنیدن را دلی دردآشنا وانده اندوده،
و به خشم آغشته و بیدار می جویم. »

اندکی استاد و خامش ماند.
منتشایش را بسوی غرب، با تهدید و با نفرت،
و بسوی شرق، با تحقیر
لحظه ای جنباند.
گیسوانش را - چوشیری یال هاش – افشاند.
پس هماوای خروش خشم،
با صدائی مرتعش، لحنی رجز مانند و درد آلود،
خواند:
«آه،
دیگر اکنون آن عماد تکیه و امّید ایرانشهر،
شیر مرد عرصه ناوردهای هول،
گردگند اومند،
پور زال زر، جهان پهلو،
آن خداوند و سوار رخش بی مانند،
آنکه نامش، چون هماوردی طلب می کرد
در به چار ارکان میدانهای عالم لرزه می افکند،
آنکه هرگز کس نبودش مرد، در ناورد،
آن زبردست دلاور، پیر شیر افکن،
آنکه بر رخشش تو گفتی کوه بر کوه ست در میدان،
بیشه ای شیرست در جوشن،
آنکه هرگز- چون کلید گنج مروارید –
گم نمی شد از لبش لبخند،
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان،
خواه روز جنگ و خورده بهرکین سوگند-
آری اکنون شیر ایرانشهر،
تهمتن گرد سجستانی،
کوه کوهان، مرد مردستان،
رستم دستان،
درنگ تاریکژرف چاه پهناور،
کشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر،
چاه غدر ناجوانمردان،
چاه پستان، چاه بیدردان،
چاه چونان ژرفی و پهناش، بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور-
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود.
پهلوان هفت خوان، اکنون
طعمه دام و دهان خوان هشتم بود.
و می اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بس که بی شرمانه و پست ست این تزویر.
چشم را باید ببندد، تا نبیند هیچ
بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر.
و می اندیشد:  
« باز هم آن غدر نامردانه چرکین،
باز هم آن حیله دیرین،
چاه سرپوشیده، هوم! چه نفرت آور! جنگ یعنی این؟
جنگ با یک پهلوان پیر؟ »
و می اندیشید
که نبایستی بیندیشد.
چشم ها را بست.
و دگر تا مدتی چیزی نیندیشید.
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید،
بس که خونش رفته بود از تن،
بسکه زهر زخمها کاریش
گوئی از تن حسّ و هوشش رفته بود، و داشت می خوابید.
او
از تن خود - بس بتر از رخش –
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش.
رخش را می دید و می پائید.
رخش، آن طاق عزیز، آن تای بیهمتا،
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده،
آه...
پهلوان کشتن دیو سپید، آنگاه
دید چون دیو سیاهی، غم
- کز برایش پهلوان ناشناسی بود تا آن دم-
پنجه افکنده ست در جانش؛
و دلش را می فشارد درد.
همچنان حس کرد
که دلش می سوزد آنگه، سوزشی جانکاه.
گفت در دل: « رخش! طفلک رخش!
آه! »
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد.
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای- پرهیب محو سایه ای- را دید.
او شغاد، آن نابرادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید.
« هان، شغاد! » اما
دونک نامرد بس کوچکتر از آن بود
که دل مردانه رستم برای او به خشم آید.
باز اندیشید
که نبایستی بیندیشد
و نمی شد... « این شغاد دون، شغال پست،
این دغل، این بدبرادندر!
نطفه شاید نطفه زال زر است، اما
کشتگاه و رستگاهش نیست رودابه...
زاده او را یک نبهره ی شوم، یک نا خوب مادندر.
نه، نبایستی بیندیشم...»
باز چشم او به رخش افتاد- اما... وای!
دید،
رخش زیبا، رخش غیرتمند
رخش بیمانند،
با هزارش یاد بود خوب، خوابیده ست
آنچنان که راستی گوئی
آن هزاران یادبود خوب را در خواب می دیده ست.
قصه می گوید که آنگه تهمتن او را
مدتی ساکت نگه می کرد،
از تماشایش نمی شد سیر
مثل اینکه اولین بار ست می بیند؛
بعد از آن تا مدتی، تا دیر،
یال و رویش را
هی نوازش کرد، هی بوئید، هی بوسید،
رو به یال و چشم او مالید،
مثل اینکه سالها گمگشته فرزندی
از سفر بر گشته و دیدار مادر بود.
قصه می گوید که روح رخش اگر می دید
- از شگفتی های نا باور-
پای چشم تهمتن تر بود! »

مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود:
« و نشست آرام، یال رخش در دستش،-
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم:
« میزبانی و شکار و میهمان پیر،
چاه سر پوشیده در معبر؟
هوم، نبایستی بیندیشم
بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر.
جنگ بود این، یا شکار؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر؟ »
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر را بدوزد - همچنانکه دوخت.
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود،
و بر آن تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد.
قصه می گوید :
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
همچنانکه می توانست او، اگر می خواست،
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا، بر درختی، گیره ای، سنگی
و فراز آید.
ور بپرسی راست، گویم راست
قصه بی شک راست می گوید
می توانست او اگر می خواست.
لیک...»

م-امید « مهدی اخوان ثالث »
تهران- دی ماه ۱۳۴۶


آدمک

سال دیگر، یا نمی دانم کدامین سال
از کدامین قرن،
باز یک شب، یک شب سرد زمستانی ست.
یک شب کولاک،
بادبرف و سوز وحشتناک
لیک
سرپناه قهوه خانه هم بدانسان گرم
از سماور، از چراغ، از کپه آتش،
ازنفسها، دودها، دم ها،
وز دم انبوه آدم ها
گرچه می بینند و می دانند آن انبوه
کانکه اکنون نقل می گوید
از درون جعبه جادوی فرنگ آورد،
گرگ - روبه طرفه طراری ست افسونکار
که قرابت با دو سو دارد،
مثل استر، مثل روبهگرگ، خو کفتار،
از فرنگی نطفه، از ینگی فرنگی مام،
اینت افسونکارتر اهریمنی طرار؛
گرچه آن انبوه این دانند،
باز هم اما
گرد پر فن جعبه ی جادوش- دزد دین و دنیاشان -
همچنان غوغا و جنجال ست.
راست پنداری که این محتال بیگانه
آن گرامی نازنین، پارینه نقّال ست
شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده،
مانع از دیدار آنسو شان
پرنیانی آبگین پرده،
قهوه خانه، همچنان هنگامه ی آن دزد جادو گرم
آه،
شرمم آید، شرم
درسکنجی، در کنار پنجره، نقال پارینه،
سوت و کور و سرد و افسرده،
منتشایش چون ستونی متکای دست، دستش زیر پیشانی،
خشمگین و خاطر آزرده،
روی تخت قهوه خانه، دور ازآن جنجال،
قوز کرده، سر به جیب پوستین خود فرو برده،
زآن دروغین جلوه ها و آُن وقاحتها
خاطرش غمگین:
در دلش طوفانی از نفرین و نفرتها،
جعبه ی جادوی طرّار فرنگان همچنان گرم فسونسازی
وپراکندن فریب و چربک اندازی:

« راستین چند و چونها بشنو از نقال امروزین
قصه را بگذار،
قهرمان قصه‌ها با قصه‌ها مرده ست.
دیگر اکنون دوری و دیری ست
کاتش افسانه افسرده ست
بچه ها جان بچه های خوب!
پهلوان زنده را عشق ست.
بشنوید ازما، گذشته مرد،
حال را، آینده را عشق ست.
بشنوید این پهلوان زنده را عشق است.
ای شمایان دوستدار مردگانیها،
دیگر اکنون زندگی ما، زنده مایانیم
ما، که می بینید و می دانید
ما، که می گویند و می خوانید
و ای شمایان دوستدار پهلوانیها،  
سام نیرم، زال زر مائیم،
رستم دستان و سهراب دلاور نیز،
ما فرامرزیم، ما برزو
شهریار نام گستر نیز... »

از سکنج حسرتش خاموش،
خسته از این چربک و جنجال
دارد اینک می رود، تنها
زین قدیمی قهوه خانه، آن کهن آن راستگو نقال.
بر بخار بی بخاران، روی شیشه ی در،
- باسرانگشتی که گرید ماضی اش بر حال
حال او لرزد بر استقبال-
نقش بندد یادگار نفرت و خشمش: 
نقشی از یک آدمک با پیکری سیال.
من نمی دانم
آدمک بر شیشه، با آن حال و منوال،
نقش آن حرافک جادوست،
یاحریفانی که هوش و گوششان با اوست؟
ای دریغا، با چه هنجاری
در چه تصویری تجلی کرده ای امروز،
رستم ، ای پیر گرامی، پور مسکین زال!


از سراپایش عرق ریزد،
آه،
بسکه هو گفته‌ست و حق کرده ست.
هوله حاضر کن، نچاید، هی
آدمک کلی عرق کرده ست.


م-امید « مهدی اخوان ثالث »
تهران ، اسفند ۱۳۴۷

 

ای وای مادرم

شعری از شهریار برای کسانی که مادرشان هنوز زنده است:

آهسته باز از بغل پله‌ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله‌ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می‌خورد
هر کنج خانه صحنه‌ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

هر روز می‌گذشت از این زیر پله‌ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می‌رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله‌دار
او فکر بچه‌هاست
هرجا شده هویج هم امروز می‌خرد
بیچاره پیرزن، همه برف است کوچه‌ها

او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد به جستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته به زیر بال
هر شب در آید از در یک خانه فقیر
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان

او را گذشته‌ایست ، سزاوار احترام:
تبریز ما! به دورنمای قدیم شهر
در «باغ بیشه» خانه مردی است باخدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است
اینجا به داد ناله‌ی مظلوم می‌رسند
اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در، باز و سفره، پهن
بر سفره‌اش چه گرسنه‌ها سیر می‌شوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است.

انصاف می‌دهم که پدر رادمرد بود
با آن همه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مرد، روزی یک سال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله‌های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ.

نه، او نمرده، می‌شنوم من صدای او
با بچه‌ها هنوز سر و کله می‌زند
ناهید، لال شو
بیژن، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می‌پزد

او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف‌ها برای تو مادر نمی‌شود.

پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد،
در نصفه‌های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیک‌های صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا،‌
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.

نه او نمرده است که من زنده‌ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر می‌شود خموش
آن شیرزن بمیرد؟ او شهریار زاد
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»

او با ترانه‌های محلی که می‌سرود
با قصه‌های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من به ساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده کاشت
وانگه به اشک‌های خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ ، هیچ
تنها مریضخانه، به امید دیگران
یک روز هم خبر : که بیا او تمام کرد.

در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می‌گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

آن شب پدر به خواب من آمد، صداش کرد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه
معلوم شد که مادرم از دست‌رفتنی است
اما پدر به غرفه باغی نشسته بود
شاید که جان او به جهان بلند برد
آنجا که زندگی،‌ ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر، که بدرقه‌اش می‌کند به گور
یک قطره اشک، مزد همه زجرهای او
اما خلاص می‌شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

آینده بود و قصه بی‌مادری من
ناگاه ضجه‌ای که به هم زد سکوت مرگ
من می‌دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می‌کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو

می‌آمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می‌کنند
پیچیده صحنه‌های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می‌گریختند
می‌گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
می‌آمد و به مغز من آهسته می‌خلید:
تنها شدی پسر.

باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی‌گذارمت ای بینوا پسر
می‌خواستم به خنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم.

 

احمدک

معلم چو آمد بناگه کلاس    چو شهری فروخفته خاموش شد
سخنهای ناگفته کودکان     به لب نارسیده فراموش شد

معلم زکار مداوم مدام    غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و درعنفوان شباب    جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را    صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش    بدین بی خبر بانگ ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را    بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود    به جز آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک یتیم    خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش    به روی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت،    بنی آدم اعضای یکدیگرند
وجودش به یکباره فریاد کرد،      که در آفرینش ز یک گوهرند

در اقلیم ما رنج بر مردمان    زبان دلش گفت بی اختیار
چو عضوی به درد آورد روزگار    دگر عضوها را نماند قرار

تو کز ، کز ، تو کز وای یادش نبود    جهان پیش چشمش سیه پوش شد
سرش را به سنگینی از روی شرم    به پائین بیفکند و خاموش شد

ز اعماق مغزش به جز درد و رنج    نمی کرد پیدا کلام دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش    نمی داد جز آن پیام دگر

ز چشم معلم شراری جهید    نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت     غضب می‌درخشید در چشم او

چرا احمد کودن بی‌شعور ،        معلم بگفتا به لحن گران
نخواندی چنین درس آسان، بگو    مگر چیست فرق تو با دیگران

عرق از جبین احمدک پاک کرد    خدایا چه می‌گوید آموزگار
نمی بیند آیا که دراین میان     بود فرق مابین دار و ندار

چه گوید ؟ بگوید حقایق بلند    به شهري که از چشم خود بیم داشت
بگوید كه فرق است مابین او     و آنکس که بی حد زر و سیم داشت

به آهستگی احمد بی‌نوا     چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها به دامان مادر خوشند     و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی    نگفته کسی تا کنون یک سخن
ندارند کاری به جز خورد و خواب     به مال پدر تکیه دارند و من

من از روی اجبار و از ترس مرگ    کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی وکار     ببین دست پر پینه ام شاهد است

سخن‌های او را معلم برید     هنوز او سخنهای بسیار داشت
دلی از ستمکاری ظالمان      نژند و ستم دیده و زار داشت

معلم بکوبید پا بر زمین،     كه این پیک قلب پر از کینه است
به من چه که مادرزکف داده‌ای؟    به من چه که دستت پر از پینه است

يكي پيش ناظم رود با شتاب     به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او    ز چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش گشت     چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کور سویی جهید    به یاد آمدش شعر سعدی و گفت

ببین ، یادم آمد دمی صبر کن،     تأمل خدا را ، تأمل دمی
تو کز محنت دیگران بی‌غمی     نشاید که نامت نهند آدمی

(از یادداشت‌های یک معلم، کرمان، ۱۳۴۴)

 

میان خون و عشق و آتش و اشک

(حکایاتی از الهی نامه عطار نیشابوری)

(در صورتی که تمایل به چاپ این مطلب دارید، نسخه‌ی pdf را از اینجا دریافت نمایید.)


مقدمه :
خطاب به روح

الا ای مشک جان بگشای نافه        که هستی نایب دارالخلافه
چو روح امر ربّانی تو داری        سریر ملک روحانی تو داری
تویی پیوسته و از ما بریده        ز دیده دور و اندر عین دیده
تو چون صد آفتابی گر بتابی        کند هر ذره‌ات صد آفتابی
همه چیزی تویی و هیچ هم تو        چه گویم راستی و پیچ هم تو
تویی شاه و خلیفه جاودانه        پسر داری شش و هریک یگانه
پسر هریک تو را صاحب قرانیست    که اندر فن خود هریک جهانیست
یکی نفسست و در محسوس جایش    یکی شیطان و در موهوم رایش
یکی عقل است و معقولات گوید        یکی علمست و معلومات جوید
یکی فقرست و معدومات خواهد        یکی توحید و کل یک ذات خواهد
چو این هر شش بفرمان راه یابند        حضور جاودان آنگاه یابند
سیه‌پوش خلافت شو چو آدم        سفر در سینه‌ی خود کن چو عالم
قدم چون خضر نه در راه مردان        که گردت در نیابد چرخ گردان
مکانت کشتی نوحست ای صدر        زمانت والضّحی و لیله القدر
جمال یوسفی را جلوه‌گر باش        چو ابراهیم هفت اعضا بصر باش
چو داود نبی این پرده بنواز        چو عیسی زن نفس در عشق دمساز
چو کردی جد و جهد بی‌عدد تو        ز نور مصطفی یابی مدد تو
چو در دین حاصل آمد این کمالت    سخن گفتن کنون باشد حلالت
به چشم خُرد منگر در سخن هیچ    که خالی نیست درو گیتی ز «کن» هیچ
اساس هر دو عالم جز سخن نیست    که از «کن» هست گشت از «لاتکن» نیست
از این حجّت شود بر عقل پیدا        که او کل سخن آمد ز اسما
چو اصل آمد سخن اکنون تو می‌گوی    سخن‌خواه و سخن‌پرس و سخن‌گوی

آغاز داستان

جهان گردیده‌ای گم‌کرده یاری        سراسیمه دلی آشفته‌کاری
خبر داد از کسی کان کس خبر داشت    که وقتی یک خلیفه شش پسر داشت
همه همّت بلند افتاده بودند        ز سر گردن‌کشی ننهاده بودند
به هر علمی که باشد در زمانه        همه بودند در هریک یگانه
پدر بنشاندشان یک روز با هم        که هریک واقفید از علم عالم
خلیفه‌زاده‌اید و پادشاهید        شما هریک ز عالم می چه خواهید؟
اگر صد آرزو دارید و گر یک        مرا فی‌الجمله برگویید هریک
چو از هریک بدانم اعتقادش        بسازم کار هریک بر مرادش
.
.
.

هریک از پسران پادشاه خواسته‌های خود را می‌گویند و پدر در پاسخ آنان حکایاتی را نقل می‌کند، تا اینکه نوبت به پسر ششم می‌رسد :

ششم فرزند آمد دل پر اسرار        ز الماس زبان گشته گهربار
پدر را گفت آن خواهم همیشه        که باشد کیمیا سازیم پیشه
اگر یابم به علم کیمیا راه        شوند از من جهانی کیمیا‌خواه
گر آن دولت بیابم دین بیابم        که چون آن یک دهد دست این بیابم
جهان پر ایمن گردانم از خویش        فقیران را غنی گردانم از خویش
پدر گفتش که حرصت غالب آمد        دلت زان کیمیا را طالب آمد
چه خواهی کرد دنیای دَنی را        سرای مَکر و جای دشمنی را
که دنیا هست زالی هفت پرده        برای صیدِ تو هر هفت کرده
همی بینم ز حرصت رفته آرام        بیارام ای چو مرغ افتاده در دام
که مرغ حرص را خاکست دانه        ز خاکش سیری آید جاودانه
.
.
.

حکایت شاهزاده و عروس

یکی شه‌زاده‌ی خورشیدفر بود        که بینائی دو چشم پدر بود
مگر آن شاه بهرِ شاه‌زاده        عروسی خواست داد حُسن داده
بخوبی در همه عالم مَثل بود        سر خوبان نقاش ازل بود
سرایی را مزین کرد آن شاه        سرایی نه، بهشتی بهرِ آن ماه
سرایی پای تا سر حور در حور        ز بس مهر و ز بس مه نور در نور
عروسی این چنین جشنی چنین خوش    چنین جمعی همه زیبا و دلکش
نشسته منتظر یک خلد پر حور        که تا شه‌زاده کی آید بدان سور
مگر از شادیی آن شاه‌زاده        نشسته بود با جمعی به باده
ز بس کان شب بشادی کرد می نوش    وجودش بر دل او شد فراموش
بجست از جای سر افکنده در بر        خیال آن عروس افتاده در سر
درآن غوغا ز مستی شد سواره        براند او از در دروازه باره
نه پیدا بود در پیشش طریقی        نه همبر در رکاب او رفیقی
مگر از دور دَیری دید عالی        منوّر از چراغ او را حوالی
چنان پنداشت آن سرمستِ مهجور    که آن قصر عروس اوست از دور
ولی آن دخمه گبران کرده بودند        که از هر سوی خیلی مرده بودند
نهاده بود پیش دخمه تختی        بدان تخت اوفتاده شوربختی
یکی زن بود پوشیده کفن را        چو شه‌زاده بدید از دور زن را
چنان پنداشت از مستیِ باده        که این است آن عروس شاه‌زاده
ز مستی پای از سر می‌ندانست        ره بام از ره در می‌ندانست
شبی در صحبتش بگذاشت تا روز    خوشی لب بر لبش می‌داشت تا روز
چو ناپیدا شد آن شه‌زادِ عالی        پدر را زو خبر دادند حالی
پدر برخاست با خیلی سواران        به صحرا رفت همچون بیقراران
همه ارکان دولت در رسیدند        ز دور آن اسپ شهزاده بدیدند
پدر چون دید اسپ شاه‌زاده        نهاد آنجا رخ آنگه شد پیاده
پسر را دید با آن مرده بر تخت        بدلداری کشیده در برش سخت
چو خسرو با سپاه او را چنان دید        تو گفتی آتشی در قعرِ جان دید
پسر چون پاره‌ای با خویش آمد        شهش با لشکری در پیش آمد
گشاد از خوابِ مستی چشم حالی    بدید آن خلوت و آن جای خالی
گرفته مرده‌ای را تنگ در بر        ستاده بر سر او شاه و لشکر
به جای آورد آنچ افتاده بودش        همی بایست مرگ خویش زودش
همه آن بود میلش از دل پاک        که بشکافد زمین او را کند خاک
ولیکن کار چون افتاده بودش        نبود از خجلت و تشویر سودش
مرا هم هست صبر ای مرد مخمور    که تا آید به بالین تو آن نور
در آن ساعت بدانی و ببینی        که با که کرده‌ای این هم‌نشینی
ترا گر امتحان خواهند کردن        نگونسار جهان خواهند کردن
.
.
.
پسر گفتش که درویشی بسیار        بسی باشد که آرد کافری بار
به زر چون دین و دنیا می‌شود راست    ز حق هم کیمیا هم زر توان خواست
پدر گفتش که چون زر سایه افکند    ترا از گوهر و از پایه افکند
نیاید دُنیی و دین راست هر دو        ز حق می‌دان که نتوان خواست هر دو
.
.
.

حکایت جرجیس

سه بار آن کافری در آتش و خون    بگردانید بر جرجیس گردون
تنش شد ذرّه ذرّه چون غُباری        ز خاک او برآمد لاله‌زاری
میان این همه رنج و عذابش        رسید از هاتف عزّت خطابش
که هر کز دوستی ما زند لاف        نخواهد خورد بی دُردی می صاف
سزای دوستان این است مادام        که گردونشان رود بر هفت اندام
بدو گفتند ای جرجیس و ای پاک    ترا هیچ آرزویی هست در خاک؟
مرا گفت آرزو آن است اکنون        که یک بار دگر در زیرِ گردون
کنندم پاره پاره در عذابی        که تا آید دگر بارم خطابی
که چندین رنج در جانم رقم زد        که او در دوستی ما قدم زد
تو قدر دوستان او ندانی        که مردی غافلی در زندگانی
.
.
.
پسر گفتش به هر پندم که دادی        به هر پندی مرا بندی گشادی
سخن‌های تو یکسر سودمند است    به غایت هم مفید و هم بلند است
ولی زانم هوای کیمیا خاست        کزو هم دین و هم دنیا شود راست
که چون دنیا و دین بر هم زند دست    بدست آید مرا معشوق پیوست
که تا دنیا و دینم یار نبوَد        مرا از یار استظهار نبوَد
پدر گفتش دماغت پُر غرور است        که این اندیشه از تحقیق دور است
که تا هر نیک و هر بد در نبازی        نباشی عاشقی الا مجازی
اگر در عشق می‌باید کمالت        بباید گشت دایم در سه حالت
یکی اشک و دوم آتش سیم خون        اگر آیی از این سه بحر بیرون،
درون پرده معشوقت دهد بار        وگرنه بس که معشوقت دهد کار

حکایت رابعه دختر کعب

امیری سخت عالی رای بودی        که در سر حدِّ بلخش جای بودی
بعدل و داد امیری پاک‌دین بود        که حد او فلک را در زمین بود
بمردی و به لشکر صعب بودی        بنام آن کعبه‌ی دین کعب بودی
امیر نیک دل را یک پسر بود        که در خوبی به عالم در سَمَر بود
نهاده نام، حارث شاه او را        کمر بسته چو جوزا ماه او را
یکی دختر به پرده بود نیزش        که چون جان بود شیرین و عزیزش
به نام آن سیم بر زَین العرب بود        دل آشوبی و دلبندی عجب بود
خرد در عشق او دیوانه بودی        به خوبی در جهان افسانه بودی
جمالش را صفت گفتن محالست        که از من آن صفت کردن خیالست
بلطف طبعِ او مردم نبودی        که هر چیزی که از مردم شنودی
همه در نظم آوردی به یک دم        بپیوستی چو مروارید در هم
چنان در شعر گفتن خوش زبان بود    که گویی از لبش طعمی در آن بود
پدر پیوسته دل در کارِ اوداشت        به دلداری بسی تیمار او داشت
چو وقت مرگ پیش آمد پدر را        به پیش خویش بنشاند آن پسر را
بدو بسپرد دختر را که زنهار        ز من بپذیرش و تیمار می‌دار
زهر وجهی که باید ساخت کارش        بساز و تازه گردان روزگارش
که از من خواستندش نامداران        بسی گردن‌کشان و شهریاران
ندادم من به کس گر تو توانی        که شایسته کسی یابی تو دانی
گواه این سخن کردم خدا را        پشولیده مگردان جان ما را
چو هر نوعی سخن پیش پسر گفت    پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت
به آخر جانی شیرین زو جدا شد        ندانم تا چرا آمد چرا شد
کمان حق به بازوی بشر نیست        کز این آمد شدن کس را خبر نیست
پدر چون شد به ایوان الهی        پسر بنشست در دیوان شاهی
بعدل وداد کردن در جهان تافت        جهان از وی دم نوشیروان یافت
بسی سودا ز هر مغزی برون کرد        بسی بیدادگر را سرنگون کرد
به خوبی و به ناز و نیک‌نامی        چو جان می‌داشت خواهر را گرامی
کنون بشنو که این گردنده پرگار        ز بهر او چه بازی کرد برکار
غلامی بود حارث را یگانه        که او بودی نگهدار خزانه
بنام آن ماه‌وش بکتاش بودی        ندانم تا کسی همتاش بودی
مَثَل بودی به زیبایی جمالش        همه عالم طلبکار وصالش
اگر عکس رخش گشتی پدیدار        به جنبش آمدی صورت ز دیوار
به پیش قصر باغی بود عالی        بهشتی نقد او را در حوالی
ز پیش باغ طاقی تا به کیوان        نهاده تخت حارث پیش ایوان
شه حارث چو خورشیدی خجسته    سلیمان‌وار در پیشان نشسته
چو جوزا در کمر دست غلامان        به بالا هر یکی سروی خرامان
ندیمان سرافراز نکورای        به خدمت چشم‌ها افکنده بر پای
مگر بر بام آمد دختر کعب        شکوه جشن در چشم آمدش صعب
چو لختی کرد هر سویی نظاره        بدید آخر رخ آن ماه‌پاره
چو روی و عارض بکتاش را دید        چو سروی در قبا بالاش را دید
جهان حسن وقف چهره‌ی او        همه خوبی چو یوسف بهره‌ی او
بدان خوبی چو دختر روی او دید        دل خود وقف یک یک موی او دید
درآمد آتشی از عشق زودش        به غارت برد کلّی هرچه بودش
دلش عاشق شد و جان متّهم گشت    ز سر تا پا وجود او عدم گشت
همه شب خون‌فشان و نوحه‌گر بود    چو شمعش هر نفس سوزی دگر بود
ز بس آتش که در جان وی افتاد        چو آتش شد از آن سر از پی افتاد
علی الجمله ز دست رنج و تیمار        چنان ماهی به سالی گشت بیمار
طبیب آورد حارث، سود کی داشت    که آن بت درد بی درمان ز پی داشت
چنان دردی کجا درمان پذیرد        که جان درمان هم از جانان پذیرد
درون پرده دختر دایه‌ای داشت        که در حیلت گری سرمایه‌ای داشت
به صد حیلت از آن مهروی درخواست    که ای دختر چه افتادت بگو راست
نمی‌آمد مقرّ البتّه آن ماه        به آخر هم زبان بگشاد ناگاه
که من بکتاش را دیدم فلان روز        به زلف و چهره جانسوز و دلفروز
چنان عشقش مرا بی‌خویش آورد        که صد ساله غمم در پیش آورد
چنان زلفش پریشان کرد حالم        که آمد ملک جمعیت زوالم
هلال عارضش چون هاله انداخت        مه نو از غمش در ناله انداخت
لبش را صد هزاران بنده بیش است    که او از آبِ حیوان زنده بیش است
چو آزادیم از آن سرو سهی نیست    بهی شد رویم و روی بهی نیست
کنون ای دایه برخیز و روان شو        میان این دو دلبر در میان شو
برو این قصّه با او در میان نه        اساس عشق این دو مهربان نه
بگوی این رازش و گر خشم گیرد        بصد جانش دلم بر چشم گیرد
بگفت این و نکونامی رها کرد        به خون دل یکی نامه ادا کرد :
الا ای غائب حاضر کجائی        به پیش من نه‌ای آخر کجائی
دو چشمم روشنایی از تو دارد        دلم نیز آشنایی از تو دارد
بیا و چشم و دل را میهمان کن        وگرنه تیغ گیر و قصد جان کن
به نقد از نعمت ملک جهانی        نمی‌بینم کنون جز نیم جانی
چرا این نیم جان در تو نبازم        که بی تو من ز صد جان بی‌نیازم
دلم بُردی وگر بودی هزارم        نبودی جز فشاندن بر تو کارم
ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم        که من هرگز دل ازجان برنگیرم
غم عشق تو درجان می‌نهم من        سر از تو در بیابان می‌نهم من
اگر آیی به دستم باز رستم        وگرنه می‌روم هر جا که هستم
به هر انگشت درگیرم چراغی        ترا می‌جویم از هر دشت و باغی
اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار        وگرنه چون چراغم مرده انگار
نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه        یکی صورت ز نقش خویش آن ماه
به دایه داد تا دایه روان شد        برِ آن ماه‌روی مهربان شد
چو نقش او بدید و شعر بر خواند        ز لطف طبع و نقش او عجب ماند
به یک ساعت دل از دستش برون شد    چو عشق آمد دل او بحر خون شد
نهنگ عشق درحالش زبون کرد        برای خود دلش دریای خون کرد
بدایه گفت برخیز ای نکوگوی        برِ آن بت رو و از من بدو گوی :
ندارم دیده‌ی روی تو دیدن        ندارم صبر بی تو آرمیدن
مرا اکنون چه باید کرد بی تو        که نتوان برد چندین درد بی تو
تو را نادیده درجان چون نشستی        دلم برخاست تا در خون نشستی
چو تو در جان من پنهانی آخر        چرا تشنه به خون جانی آخر
اگر روشن کنی چشمم به دیدار        به صد جانت توانم شد خریدار
نمیرم در غمت ای زندگانی        اگر دریابیَم، باقی تو دانی
روان شد دایه تا نزدیک آن ماه        ز عشق آن غلامش کرد آگاه
که او از تو بسی عاشق تر افتاد        که از گرمی او آتش در افتاد
اگر گردد دلت از عشقش آگاه        دلت زو درد عشق آموزد آنگاه
دل دختر به غایت شادمان شد        ز شادی اشک بر رویش روان شد
نمی‌دانست کاری آن دل‌افروز        بجز بیت وغزل گفتن شب و روز
روان می‌گفت شعر و می‌فرستاد        بخوانده بود آن گفتی بر استاد
غلام آنگه بهر شعری که خواندی        شدی عاشق‌تر و حیران بماندی
بر این چون مدّتی بگذشت یک روز    به دهلیزی برون شد آن دل‌افروز
بدیدش ناگهی بکتاش و بشناخت        که عمری عشق با نقش رخش باخت
گرفتش دامن ودختر برآشفت        برافشاند آستین آنگه بدو گفت
که هان ای بی ادب این چه دلیریست    تو روباهی ترا چه جای شیریست
که باشی تو که گیری دامن من        که ترسد سایه از پیرامُن من
غلامش گفت ای من خاک کویت    چو می‌داری ز من پوشیده رویت،
چرا شعرم فرستادی شب و روز        دلم بردی بدان نقش دل‌افروز
چو در اول مرا دیوانه کردی        چرا درآخرم بیگانه کردی
جوابش داد آن سیمین‌بر آنگاه        که یک ذرّه نه‌ای زین راز آگاه
مرا در سینه کاری اوفتادست        ولیکن بر تو آن کارم گشادست
چنین کاری چه جای صد غلامست    به تو دادم برون، اینت تمامست
تو را آن بس نباشد در زمانه        که تو این کار را باشی بهانه؟
اساسی کوژ بنهادی درین راز        بشهوت بازی افتادی از این باز
بگفت این و ز پیش او به در شد        به صد دل آن غلامش فتنه‌تر شد
ز لفظ بوسعید مهنه دیدم        که او گفت است: من آنجا رسیدم
بپرسیدم ز حال دختر کعب        که عارف گشته بود او عارفی صعب
چنین گفت او که معلومم چنان شد    که آن شعری که بر لفظش روان شد
ز سوز عشق معشوق مجازی        بنگشاید چنان شعری به بازی
نداشت آن شعر با مخلوق کاری        که او را بود با حق روزگاری
کمالی بود در معنی تمامش        بهانه بود در راه آن غلامش
به آخر دختر عاشق در آن سوز        به زاری شعر می‌گفتی شب و روز
مگر میگشت روزی در چمن‌ها        خوشی می‌خواند این اشعار تنها :
الا ای باد شبگیری گذر کن        ز من آن ترک یغما را خبر کن
بگو کز تشنگی خوابم ببردی        ببردی آبم و خونم بخوردی
مگر حارث از آن سو در چمن بود    به گوش حارث آمد آن سخن زود
بجوشید و بر او زد بانگ ناگاه        بدو گفتا چه می‌گویی تو گمراه
به پیشش دختر عاشق زمین رفت    بگردانید آن شعر و چنین گفت
الا ای باد شبگیری گذر کن        ز من آن سرخ سقّا را خبر کن
بگو کز تشنگی خوابم ببردی        ببردی آبم و خونم بخوردی
یکی سقّاش بودی سرخ رویی        که هر وقت آبش آوردی سبویی
به جای ترک یغما خاصه چون ماه    نهاد آن سرخ سقّا را هم آنگاه
برادر را چنان در تهمت افکند        که بر خواهر نظر بی‌حرمت افکند
چو القصّه ازین بگذشت ماهی        درآمد حرب حارث را سپاهی
سپاهی و شمارش از عدد بیش        چو دوران فلک از حصر و حد بیش
ز دیگر سوی حارث با سپاهی        ز دروازه برون آمد پگاهی
سپه القصّه افتادند در هم        به کُشتن دست بگشادند بر هم
غباری از همه صحرا برآمد        فغان تا گنبد خضرا برآمد
خروش کوس گوش چرخ کر کرد        زمین چون آسمان زیر و زبر کرد
اجل چنگال بر جان تیز کرده        قضا پُر کینه دندان تیز کرده
درآمد پیش آن صف حارث آنگاه        جهانی پُر سپاه آورد در راه
سپه را چون به یک ره جمله کرد او    درآمد همچو شیر و حمله کرد او
وز آن سوی دگر بکتاش مه‌روی        دودستی تیغ می‌زد از همه سوی
به آخر چشم زخمی کارگر گشت        سرش از زخم تیغی سخت درگشت
همی نزدیک شد کان خوب رفتار        به دست دشمنان گردد گرفتار
درآن صف بود دختر روی بسته        سلاحی داشت بر اسپی نشسته
به پیش صف درآمد همچو کوهی    وزو افتاد در هر دل شکوهی
نمی‌دانست کس کان سیمبر کیست    زبان بگشاد و گفت این کاهلی چیست
من آن شاهم که فرزینم سپهرست    پیاده در رکابم ماه و مهرست
اگر شمشیر بُرّان برکشم من        جگر از شیر غُرّان بر کشم من
چو تیغ آتش‌افشانم دهد تاب        ز بیمش زهره‌ی آتش شود آب
بگفت این و چو مردان بر نشست او    از آن مردان تنی را ده بخست او
بر بکتاش آمد تیغ در کف        وز آنجا برگرفتش برد در صف
نهادش پس نهان شد در میانه        کسش نشناخت از اهل زمانه
چو آن بت روی در کُنجی نهان شد    سپاه خصم چون دریا روان شد
چو حارث را مدد گشت آشکارا        بسی خلق از برِ شاه بخارا
در آمد لشکری از کوه و از دشت        کز آن کثرت سر افلاک درگشت
چو حارث را مدد در حال دریافت    سپاه حارث و حارث ظفر یافت
چو شه با شهر آمد شاد و پیروز        طلب کرد آن سوار چست آن روز
نداد از وی نشانی هیچ مردم        همه گفتند شد همچون پری گُم
علی‌الجمله چو آمد زنگیِ شب        نهاده نصفه‌ای از ماه بر لب
چو زاغ شب درآمد، زان دلارام        دل دختر چو مرغی بود در دام
دل از زخم غلامش آنچنان سوخت    که در یک چشم‌زخمش نیز جان سوخت
نبودش چشم‌زخمی خواب و آرام        که بر سر داشت زخمی آن دلارام
کجا می‌شد دل او آرمیده        یکی نامه نوشت از خون دیده
چنین آورد در نظم آن سمن‌بوی        که بشنو قصه گنگِ سخن گوی
سری کز سروری تاج کبار است        سر پیکان در آن سر در چه کار است؟
سر خصمت که بادا بی سر و کار        مباد ار سر کشد جز بر سر دار
اگر درد سرم درد سرت داد        سرم ببریده درمان سرت باد
نهادم پیش آن سر بر زمین سر        فدای آن چنان سر صد چنین سر
چه افتادت که افتادی به خون در    چو من زین غم نبینی سرنگون‌تر
همه شب همچو شمعم سوز در بر    چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چو شمع از عشق جانی زنده دارد    میان اشک و آتش خنده دارد
شبم را گر امید روز بودی        مرا بودی که کمتر سوز بودی
از آن آتش که بر جانم رسیده است    بسی پایان مجو کآنم رسیده است
از آن آتش که چندین تاب خیزد        عجب نبوَد که چندین آب خیزد
چه می‌خواهی ز من با این همه سوز    که نه شب بوده‌ام بی‌سوز نه روز
میان خاک در خونم مگردان        سراسیمه چو گردونم مگردان
چو سرگردانیم میدانی آخر        به خونم در چه می‌گردانی آخر
چو می‌دانی که سرمست تواَم من        ز پای افتاده از دست تواَم من
چنان گشتم ز سودای تو بی‌خویش    که از پس می‌ندانم راه و از پیش
به زای بند بندم چند سوزی        بر آتش چون سپندم چند سوزی
اگر امّید وصل تو نبودی        نه گَردی ماندی از من نه دودی
دل من داغ هجران بر‌نتابد        که دل خود وصل جانان برنتابد
ز درد خویشتن چون بی‌قراران        یکی با تو بگفتم از هزاران
دگر گویم اگر یابم رهی باز        وگرنه می‌کشم در جان من این راز
روان شد دایه و این نامه هم برد        به سر شد، راه بر سر چون قلم برد
سر بکتاش با چندان جراحت        ز سرّ نامه مرهم یافت و راحت
ز چشمش گشت سیل خون روانه    بسی پیغام دادش عاشقانه
که جانا تا کَیم تنها گذاری        سر بیمار پرسیدن نداری
چو داری خوی مردم چون لبیبان    دمی بنشین به بالین غریبان
اگر یک زخم دارم بر سر امروز        هزارم هست برجان ای دل‌افروز
ز شوقت پیرهن بر من کفن شد        بگفت این و ز خود بی‌خویشتن شد
چو روزی چند را بکتاش دمساز        ز مجروحی به جای خویش شد باز
به راهی رودکی می‌رفت یک روز        نشسته بود آن دختر دل‌افروز
اگر بیتی چو آب زر بگفتی        بسی دختر از آن بهتر بگفتی
بسی اشعار گفت آن روز اُستاد        که آن دختر مجاباتش فرستاد
ز لطف طبع آن دلداده دمساز        تعجب ماند آنجا رودکی باز
ز عشق آن سمنبر گشت آگاه        نهاد آنگاه از آنجا پای در راه
چو شد بر رودکی راز آشکارا        از آنجا رفت تا شهر بخارا
بخدمت شد روان تا پیش آن شاه        که حارث را مدد او کرد آنگاه
رسیده بود پیش شاه عالی        برای عذر حارث نیز حالی
مگر شاهانه جشنی بود آن روز        چه می‌گویم بهشتی بد دل‌افروز
مگر از رودکی شه شعر درخواست    زبان بگشاد آن اُستاد و برخاست
چو بودش یاد شعر دختر کعب        همه بر خواند و مجلس گرم شد صعب
شهش گفتا بگو تا این که گفتست    که مروارید را ماند که سُفتست
ز حارث رودکی آگاه کی بود        که او خود گرم شعر و مستِ می بود
ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه        که شعر دختر کعب است ای شاه
به صد دل عاشق است او بر غلامی    در افتاده‌ست چون مرغی به دامی
زمانی خوردن و خفتن ندارد        بجز بیت و غزل گفتن ندارد
اگر صد شعر گوید پر معانی        بر او می‌فرستد در نهانی
اگر آن عشق چون آتش نبودی        ازو این شعر گفتن خوش نبودی
چو حارث این سخن بشنود بشکست    ولیکن ساخت خود را آن زمان مست
چو القصّه بشهر خویش شد باز        ز خواهر در نهان می‌داشت این راز
ولی پیوسته می‌جوشید جانش        نگه می‌داشت پنهان هر زمانش
که تا بر وی فرو گیرد گناهی        بریزد خون او برجایگاهی
هر آن شعری که گفته بود آن ماه    فرستاده برِ بکتاش آنگاه،
نهاده بود در دُرجی به اعزاز        سرش بسته که نتوان کرد سر باز
رفیقی داشت بکتاشِ سمنبر        چنان پنداشت کان دُرجی است گوهر
سرش بگشاد وآن خط‌ها فرو خواند    به پیش حارث آورد و برو خواند
دل حارث پر آتش گشت از آن راز    هلاک خواهر خود کرد آغاز
در اوّل آن غلام خاص را شاه        به بند اندر فکند و کرد در چاه
در آخر گفت تا یک خانه حمّام        بتابند از پی آن سیم‌اندام
شه آنگه گفت تا از هر دو دستش    بزد فصّاد رگ اما نبستش
در آن گرمابه کرد آنگاه شاهش        فروبست از کچ و از سنگ راهش
بسی فریاد کرد آن سروِ آزاد        نبودش هیچ مقصودی ز فریاد
که داند تا که دل چون می‌شد از وی؟    جهانی را جگر خون می‌شد از وی
چنین قصّه که دارد یاد هرگز؟        چنین کاری کرا افتاد هرگز؟
بدین زاری بدین درد و بدین سوز    که هرگز در جهان بوده‌ست یک روز؟
بیا گر عاشقی تا درد بینی        طریق عاشقان مرد بینی
درآمد چند آتش گرد آن ماه        فرو شد زان همه آتش به یک راه
یکی آتش از آن حمّام ناخوش        دگر آتش از آن شعر چو آتش
یکی آتش ز سوز عشق و غیرت        دگر آتش ز رسوایی و حسرت
یکی آتش ز بیماری و سستی        دگر آتش ز دل‌گرمی و مستی
که بنشاند چنین آتش به صد آب؟    که را با این همه آتش بوَد تاب؟
سرِ انگشت در خون می‌زد آن ماه    بسی اشعار خود بنوشت آنگاه
ز خونِ خود همه دیوار بنوشت        به درد دل بسی اشعار بنوشت
چو در گرمابه دیواری نماندش        ز خون هم نیز بسیاری نماندش
همه دیوار چون پر کرد ز اشعار        فرو افتاد چون یک پاره دیوار
میان خون و عشق و آتش و اشک    بر آمد جان شیرینش به صد رشک
چو بگشادند گرمابه دگر روز        چه گویم من که چون بود آن دل‌افروز
چو شاخی زعفران از پای تا فرق        ولی از پای تا فرقش به خون غرق
ببردند و به آبش پاک کردند        دلی پر خونش زیر خاک کردند
نگه کردند بر دیوار آن روز        نوشته بود این شعر جگر سوز :
نگارا بی تو چشمم چشمه‌سار است    همه رویم بخون دل نگارست
ز مژگانم به سیلابی سپردی        غلط کردم همه آبم ببُردی
ربودی جان و در وی خوش نشستی    غلط کردم که بر آتش نشستی
چو در دل آمدی بیرون نیایی        غلط کردم که تو در خون نیایی
منم چون ماهی‌ای بر تابه آخر        نمی‌آیی بدین گرمابه آخر؟
نصیب عشق این آمد ز درگاه        که در دوزخ کنندش زنده آنگاه
که تا در دوزخ اسراری که دارد        میان سوز و آتش چون نگارد
تو کی دانی که چون باید نوشتن؟    چنین قصّه بخون باید نوشتن
چو در دوزخ به عشقت روی دارم        بهشتی نقد از هر سوی دارم
چو دوزخ آمد از حق حصّه‌ی من        بهشت عاشقان شد قصّه‌‌ی من
سه ره دارد جهان عشق اکنون        یکی آتش یکی اشک و یکی خون
کنون من بر سر آتش از آنم        که گه خون ریزم و گه اشک رانم
به آتش خواستم جانم که سوزد        چو جای تست نتوانم که سوزد
به اشکم پای جانان می‌بشویم        به خونم دست از جان می‌بشویم
بدین آتش که ازجان می‌فروزم        همه خامان عالم را بسوزم
از این غم آنچه می‌آید به رویم        همه ناشسته‌رویان را بشویم
از این خون گر شود این راه بازم        همه عشاق را گلگونه سازم
از این آتش که من دارم در این سوز    نمایم هفت دوزخ را که چون سوز
از این اشکم که طوفانیست خونبار    دهم تعلیم باران را که چون بار
از این خونم که دریاییست گویی        درآموزم شفق را سرخ رویی
به جز نقش خیال دل‌فروزم        بدین آتش همه نقشی بسوزم
از این دردی که بود آن نازنین را        ز اشکی آب بربندم زمین را
چو می‌دارد بتم خون خوردنم دوست    ز خونم گر جهان پرگشت نیکوست
بخوردی خون جان من تمامی        که نوشَت باد   ای یار گرامی
کنون در آتش و در اشک و در خون    برفتم زین جهان جیفه بیرون
مرا بی تو سرآمد زندگانی        منت رفتم تو جاویدان بمانی
چو بنوشت این به خون فرمان درآمد    که تا زان بی سر و بن جان برآمد
دریغا نه دریغی صد هزاران        ز مرگ زار آن تاج سواران
بآخر فرصتی می‌جست بکتاش        که بخت از زیر چاه آورد بالاش
نهان رفت و سر حارث شبانگاه        ببرّید و روانه شد هم آنگاه
به خاک دختر آمد جامه بر زد        یکی دشنه گرفت و بر جگر زد
ازین دنیای فانی رخت برداشت        دل از زندان و بند سخت برداشت
نبودش صبر بی یار یگانه        بدو پیوست و کوته شد فسانه

 

غزلی منسوب به مولوی

هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد، دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار برآمد، گه پیر و جوان شد

گاهی به تک طینت صلصال فرو رفت، غواص معانی
گاهی ز تک کهگل فخار برآمد، زان پس به میان شد

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق، خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و به دل نار برآمد، آتش گل از آن شد

یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی، روشنگر عالم
از دیده یعقوب چو انوار برآمد، تا دیده عیان شد

حقا که همو بود که اندر ید بیضا، می کرد شبانی
در چوب شد و بر صفت مار برآمد، زان فخر کیان شد

می گشت دمی چند بر این روی زمین او، از بهر تفرج
عیسی شد و بر گنبد دوار برآمد، تسبیح کنان شد

بالجمله همو بود که می آمد می رفت هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد، دارای جهان شد

منسوخ چه باشد؟ چه تناسخ به حقیقت؟ آن دلبر زیبا
شمشیر شد و در کف کرار برآمد، قتال زمان شد

نی نی که همو بود که می گفت انالحق، در صوت الهی
منصور نبود آنکه بر آن دار برآمد، نادان به گمان شد

رومی سخن کفر نگفته است و نگوید، منکر نشویدش
کافر بود آن کس که به انکار برآمد، از دوزخیان شد

(برگرفته از کتاب گزیده غزلیات شمس، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی)

 

آیا تو را پاسخی هست؟ (اشعاری از شفیعی کدکنی)

ابر است و باران و باران
پایان خواب زمستانی باغ
آغاز بیداری جویباران
سالی چه دشوار سالی
بر تو گذشت و توخاموش
از هیچ آواز و از هیچ شوری
بر خود نلرزیدی و شور و شعری
در چنگ فریاد تو پنجه نفکند

آن لحظه‌‌هایی که چون موج
می‌بردت از خویش بی‌خویش
در کوچه‌های نگارین تاریخ
وقتی که بر چوبه‌ی دار
مردی
به لبخند خود
صبح را فتح می‌کرد
و شحنه‌ی پیر با تازیانه
می‌راند خیل تماشاگران را
شعری که آهسته از گوشه‌ی راه
لبخند می‌زد به رویت
اما تو آن لحظه‌ها را
به خمیازه خویشتن می‌سپردی
وان خشم و فریاد
گردابی از عقده ها در گلویت
آن لحظه‌ی نغز کز ساحلش دور گشتی
آن لحظه یک لحظه‌ی آشنا بود
آه بیگانگی با خود است این
یا
بیگانگی با خدا بود ؟

وقتی گل سرخ پر پر شد از باد
دیدی و خاموش نشستی
وقتی که صد کوکب از دور دستان این شب
در خیمه ی آسمان ریخت
تو روزن خانه را بر تماشای آن لحظه بستی
آن مایه باران و آن مایه گل‌ها
دیدارهای تو را از غباران شب ها و شک ها
شستند
با این همه هیچ هرگز نگفتی


دیدار‌های تو با اینه روزها
آها
در لحظه‌هایی که دیدار
در کوچه‌ی پار و پیرار
از دور می‌شد پدیدار
دیگر تو آن شعله‌ی سبز
وان شور پارینه را کشته بودی
قلبت نمی‌زد که آنک
آن خنده‌ی آشکارا
وان گریه‌های نهانک
آن لحظه‌ها
مثل انبوه مرغابیان
و صفیر گلوله
از تو گریزان گذشتند
تا هیچ رفتند و در هیچ خفتند
شاید غباری
در ایینه‌ی یادهایت
نهفتند

بشکن طلسم سکون را
به آواز گه گاه
تا باز آن نغمه‌ی عاشقانه
این پهنه را پر کند جاودانه
خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند
نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
بودن
یعنی همیشه سرودن
بودن : سرودن ‚ سرودن
زنگ سکون را زدودن

تو نغمه‌ی خویش را
در بیابان رها کن
گوش از کران تا کرانها
آن نغمه را می‌رباید
باران که بارید هر جویباری
چندان که گنجای دارد
پر می‌کند ذوق پیمانه‌اش را
و با سرود خوش آب‌ها می‌سراید


وقتی که آن زورق بزرگ
برگ گل سرخ
در آب غرقه می‌شد
صد واژه منقلب بر لبانت
جوشید و شعری نگفتی
مبهوت و حیران نشستی
یا گر سرودی سرودی
از هیبت محتسب واژگان را
در دل به هفت آب شستی
صد کاروان شوق
صد دجله نفرت
در سینه‌ات بود اما نهفتی

ای شاعر روستایی
که رگبار آوازهایت
در خشم ابری شبانه
می‌شست از چهره‌ی شب
خواب در و دار و دیوار
نام گل سرخ را باز
تکرار کن باز تکرار

(شفیعی کدکنی، مجموعه‌ی «در کوچه باغ های نیشابور»)

 

این کیمیای هستی

با واژه‌های تو
من مرگ را محاصره کردم
در لحظه‌ای که از شش سو می‌آمد
آه این چه بود این نفس تازه باز
در ریه‌ی صبح
با من بگو چراغ حروفت را
تو از کدام صاعقه روشن کردی؟
بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین
وین زادن دوباره
بهاری بود
امروز
احساس می‌کنم
که واژه‌های شعرم را
از روی سبزه‌های سحرگاهی
برداشته‌ام

مناجات

می‌شناسمت
چشم‌های تو
میزبان آفتاب صبح سبز باغهاست
می‌شناسمت
واژه‌های تو
کلید قفل‌های ماست
می‌شناسمت
آفریدگار و یار روشنی
دست‌های تو
پلی به رؤیت خداست


نمازی در تنگنا

زان سوی بهار و زان سوی باران
زان سوی درخت و زان سوی جوبار
در دورترین فواصل هستی
نزدیک‌ترین مخاطب من باش
نه بانگ خروس هست و نه مهتاب
نه دمدمه‌ی سپیده دم اما
تو آینه دار روشنای صبح
در خلوت خالی شب من باش


(شفیعی کدکنی، از مجموعه «مثل درخت در شب باران»)

ابر است و باران و باران
پایان خواب زمستانی باغ
آغاز بیداری جویباران
سالی چه دشوار سالی
بر تو گذشت و توخاموش
از هیچ آواز و از هیچ شوری
بر خود نلرزیدی و شور و شعری
در چنگ فریاد تو پنجه نفکند


آن لحظه هایی که چون موج
می بردت از خویش بی خویش
در کوچه های نگارین تاریخ
وقتی که بر چوبه ی دار
مردی
به لبخند خود
صبح را فتح می کرد
و شحنه ی پیر با تازیانه
می راند خیل تماشاگران را
شعری که آهسته از گوشه ی راه
لبخند می زد به رویت
اما تو آن لحظه ها را
به خمیازه خویشتن می سپردی
وان خشم و فریاد
گردابی از عقده ها در گلویت
آن لحظه ی نغز کز ساحلش دور گشتی
آن لحظه یک لحظه ی آشنا بود
آه بیگانگی با خود است این
یا 
بیگانگی با خدا بود ؟


وقتی گل سرخ پر پر شد از باد
دیدی و خاموش نشستی
وقتی که صد کوکب از دور دستان این شب
در خیمه ی آسمان ریخت
تو روزن خانه را بر تماشای آن لحظه بستی
آن مایه باران و آن مایه گل ها
دیدار های تو را از غباران شب ها و شک ها
شستند
با این همه هیچ هرگز نگفتی


دیدار های تو با اینه روزها
آها
در لحظه هایی که دیدار
در کوچه ی پار و پیرار
از دور می شد پدیدار
دیگر تو آن شعله ی سبز
وان شور پارینه را کشته بودی
قلبت نمی زد که آنک
آن خنده ی آشکارا
وان گریه های نهانک
آن لحظه ها
مثل انبوه مرغابیان
و صفیر گلوله
از تو گریزان گذشتند
تا هیچ رفتند و درهیچ خفتند
شاید غباری
در ایینه ی یادهایت
نهفتند


بشکن طلسم سکون را
به آواز گه گاه
تا باز آن نغمه ی عاشقانه
این پهنه را پر کند جاودانه
خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند
نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
بودن
یعنی همیشه سرودن
بودن : سرودن ‚ سرودن
زنگ سکون را زدودن


تو نغمه ی خویش را
در بیابان رها کن
گوش از کران تا کرانها
آن نغمه را می رباید
باران که بارید هر جویباری
چندان که گنجای دارد
پر می کند ذوق پیمانه اش را
و با سرود خوش آب ها می سراید


وقتی که آن زورق بزرگ
برگ گل سرخ
در آب غرقه می شد
صد واژه منقلب بر لبانت
جوشید و شعری نگفتی
مبهوت و حیران نشستی
یا گر سرودی سرودی
از هیبت محتسب واژگان را
در دل به هفت آ ب شستی
صد کاروان شوق
صد دجله نفرت
در سینه ات بود ام نهفتی

ای شاعر روستایی
که رگبار آوازهایت
در خشم ابری شبانه
می شست از چهره ی شب
خواب در و دار و دیوار
نام گل سرخ را باز
تکرار کن باز تکرار

شفیعی کدکنی (در کوچه باغ های نیشابور)

 

روشنی ،من ،گل ،آب

روشنی، من، گل، آب

ابری نیست.
بادی نیست.
می‌نشینم لب حوض:
گردش ماهی‌ها ،روشنی، من، گل، آب.
پاکی خوشه زیست.
مادرم ریحان می‌چیند.
نان وریحان و پنیر، آسمان بی‌ابر، اطلسی‌هایی تر.
رستگاری نزدیک: لای گل‌های حیاط.
نور در کاسه‌ی مس، چه نوازش‌ها می‌ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد.
پشت لبخندی، پنهان هرچیز.
روزنی دارد دیوار زمان، که از آن، چهره من پیداست.
چیزهایی هست، که نمی‌دانم.
می‌دانم، سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد.
می‌روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.
راه می‌بینم درظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم وشن
وپر از دار ودرخت.
پرم از راه، از پل، از رود، از موج.
پرم از سایه‌ی برگی در آب:
چه درونم تنهاست.

دوست

بزرگ بود
واز اهالی امروز بود
وبا تمام افق‌های باز نسبت داشت
ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
وپلک‌هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان می داد.
ودست‌هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
ومهربانی را
به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود
وعاشقانه‌ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
واو به شیوه‌ی باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت
میان عافیت نورمنتشر می‌شد.
همیشه کودکی باد را صدا می‌کرد.
همیشه رشته‌ی صحبت را
به چفت آب گره می‌زد.
برای ما، یک شب
سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه‌ی سطح خاک دست کشیدیم
ومثل لهجه‌ی یک سطل آب تازه شدیم.

و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه‌ی بشارت رفت.

ولی نشد که رو به روی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله‌ی نورها دراز کشید
وهیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها مانده‌ایم.

گذار

باز آمدم از چشمه‌ی خواب، کوزه‌ی تر در دستم
مرغانی می‌خواندند.نیلوفر وا می‌شد. کوزه‌ی تر بشکستم،
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم.

سهراب سپهری - هشت کتاب

روشنی ،من ،گل ،آب
 

اضطراب ابراهیم

این صدا صدای کیست؟
این صدای سبز
نبض قلب آشنای کیست؟
این صدا که از عروق ارغوانی فلق
وز صفیر سیره و
ضمیر خاک و
نای مرغ حق
می‌رسد به گوش ها صدای کیست؟

این صدا
که در حضور خویش و
در سرور نور خویش
روح را از جامه‌ی کبود بودی این چنین
در رهایش و گشایش هزار اوج و موج
می‌رهاند و برهنه می‌کند
صدای ساحر رسای کیست؟

این صدا
که دفتر وجود را و
باغ پر صنوبر سرود را
در دو واژه ی گسستن و شدن خلاصه می کند
صدای روشن و رهای کیست؟

من درنگ می‌کنم
تو درنگ می‌کنی
ما درنگ می‌کنیم
خاک و میل زیستن درین لجن
می‌کشد مرا
تو را
به خویشتن
لحظه لحظه با ضمیر خویش جنگ می کنیم
وین فراخنای هستی و سرود را
به خویش تنگ می‌کنیم
همچو آن پیمبر سپید موی پیر
لحظه‌ای که پور خویش را به قتلگاه می کشید
از دو سوی
این دو بانگ را
به گوش می‌شنید
بانگ خاک سوی خویش و
بانگ پاک سوی خویش
هان چرا درنگ
با ضمیر ناگزیر خویش جنگ
این صدای او
صدای ما
صدای خوف یا رجای کیست؟

از دو سوی کوشش و کشش
بستگی و رستگی
نقشی از تلاطم ضمیر و
ژرفنای خواب اوست
اضراب ما
اضطراب اوست
گوش کن ببین
این صدا صدای کیست؟

این صدا
که خاک را به خون و
خاره را به لاله
می کند بدل
این صدای سحر و کیمیای کیست؟

این صدا
که از عروق ارغوان و
برگ روشن صنوبران
می رسد به گوش
این صدا
خدای را
صدای روشنای کیست؟

شفیعی کدکنی