دهه محرم

بولتن «در باب ضرورت و کیفیت دعوت به کار نیک و نهی از زشت‌کاری‌ها»

سلام.

بولتن «در باب ضرورت و کیفیت دعوت به کار نیک و نهی از زشت‌کاری‌ها» گزیده‌ای از آیات قرآن و احادیث و سخنان به مناسبت عاشورای حسینی است. در صورتی که محل مناسبی برای توزیع این بولتن می‌شناسید، می‌توانید چهار صفحه‌ی بولتن را بر روی یک برگ A3 به صورت پشت و رو تکثیر و آن را توزیع کنید.

دریافت بولتن

(جهت رفع مشكلات ممكن برای چاپ، اين بولتن به صورت يك فايل pdf در آمده است. برای باز كردن اين فايل بايستی نرم‌افزاری - مانند Adobe Reader - كه قادر به نمايش فايل‌های pdf باشد بر روی رايانه‌ی شما نصب شده باشد. يك نرم‌افزار كوچك برای نمايش اين فايل را می‌توانيد از اينجا دريافت كنيد.)

 

محرم، فرصتی برای تحول

بسم الله الرحمن الرحیم

فرارسیدن محرم مجالی دوباره است برای تأمل در واقعه‌ی عظیم کربلا. برای بسیاری از ما یادآوری این واقعه تداعی‌گر صفات نیکو و ارزشهای والا است، صفات و ارزشهایی همچون صبر و آزادگی، ایثار، عشق، عمل خالص برای معبود، ستیز با ظالم و تلاش برای احقاق حق مظلوم. اما هنوز هم می‌توان برای این واقعه جایگاه شایسته‌تری یافت. در حقیقت، در نزد بعضی از ما، این واقعه، با تمام قدر و عظمتی که برای آن قائلیم، هنوز واقعه‌ای است که بیشتر مربوط به دوره‌ای خاص و اشخاصی معین است. به این معنا که ما آن‌گونه که شایسته است نمی‌دانیم این واقعه در روزگار ما چگونه می‌تواند پاسخی برای دردها و دغدغه‌های ما، در سطوح مختلف، باشد. به هر روی، هر چند که بایست از مدرسه‌ی عاشورا در هر موقعیت و برای مواجهه با هر مشکلی درس آموخت، محرم فرصتی ویژه برای‌ آموختن و عمل کردن است، نه فقط آموختن، که تطهیر شدن و تبدیل شدن.

با این وصف، پیشنهاد من این است که دست‌کم این فرصت دهه‌ی اول محرم را برای مطالعه و مواجه شدن با واقعه‌ی عاشورا مغتنم بشماریم، و دیگران را هم در این زمینه یاری کنیم. منابع فراوانی وجود دارند که برای مطالعه می‌توان از آن‌ها بهره برد. چند کتاب زیر نمونه‌هایی از این منابع هستند که من می‌توانم معرفی کنم.

* «پیام‌آور عاشورا»، نوشته‌ی عطاء‌الله مهاجرانی، انتشارات اطلاعات
این کتاب با قلمی گرم و شیوا واقعه‌ی کربلا را با ذکر مختصری از مقدمات و وقایع بعد از آن توصیف می‌کند، هر چند که ابتدا مقصود نویسنده تنها پرداختن به زندگی حضرت زینب(س) بوده است. اگر قصد دارید تنها یک کتاب را برای مطالعه انتخاب کنید، یا کتابی برای هدیه دادن می‌خواهید، فکر می‌کنم این کتاب از جمله مناسب‌ترین کتاب‌هاست.

* «سخنان حسین‌بن‌علی(ع) از مدینه تا کربلا»، نوشته‌ی محمدصادق نجمی، انتشارات بوستان کتاب قم
در این کتاب مجموعه‌ای از گفتارهای امام حسین‌(ع) در یک سیر تاریخی از شروع حرکت ایشان از مدینه تا شهادت در کربلا آورده شده است. در هر بخش، نویسنده پیش از آوردن سخن امام(ع) زمینه‌ی سخن را توصیف می‌کند و پس از آن نیز تحلیل مختصری به دست می‌دهد. هر چند که ترجمه‌ی سخنان و شیوه نگارش و حتی بعضی از تحلیل‌های نویسنده مشکلاتی دارد، این کتاب از جهت جمع‌آوری سخنان امام(ع) در این قالب کتاب ارزشمندی به شمار می‌رود.

* «انقلاب عاشورا»، عطاءالله مهاجرانی، انتشارات اطلاعات
این کتاب تحلیلی است از مقدمات و زمینه‌های تاریخی و اجتماعی واقعه‌ی عاشورا. نویسنده وقایع رخ داده از رحلت پیامبر(ص) تا آغاز حرکت امام حسین(ع) را بررسی می‌کند، ولی عمده‌ی این بررسی بر روی شیوه‌ی حکومت معاویه و وضعیت مردم در روزگار وی است.

* «مدرسه‌ی حسینی»، مصطفی دلشاد تهرانی، انتشارات دریا
نویسنده‌ی این کتاب اصولی را به عنوان اصول مدرسه‌ی حسینی مطرح می‌کند و در قالب این اصول به بررسی رخداد کربلا می‌پردازد، اصولی همچون اصل حرّیت و آزادگی، پارسایی و وارستگی، عدالت‌خواهی و ظلم‌ستیزی، و برانگیختن به نیکی و بازداشتن از بدی. نویسنده سعی کرده است که علاوه بر نگاهی که به واقعه‌ی عاشورا دارد، شواهدی از سیره‌ی دیگر معصومین(ع) نیز برای هر یک از این اصول ذکر کند. این کتاب به ویژه برای بررسی موضوعی واقعه‌ی کربلا مناسب است.

* «نهضت امام حسین(ع) و قیام کربلا»، غلامحسین زرگری‌نژاد، انتشارات سمت
در این کتاب تحلیل عمیق و خوبی از بعضی زوایای حادثه‌ی عاشورا ارائه شده است.
در بخش اول،‌ با عنوان «ریشه‌های تاریخی قیام»، تحلیلی از وقایع پیش از قیام عاشورا، از زمان رحلت رسول اکرم(ص) آمده است. در این تحلیل سعی شده سیر تغییر در آموزه‌های اصلی دین در نزد مردم و تغییر ماهیت حکومت بررسی شود. نویسنده با بررسی حکومت سه خلیفه‌ی نخست و امام علی(ع) و پس از آن حکومت معاویه تحلیل قابل تأملی از مقدمات واقعه‌ی کربلا به دست داده، و در نهایت نیز این بخش را با بررسی زندگی امام حسین(ع) در روزگار معاویه به پایان برده است.
بخش دوم، با عنوان «سلطنت یزید و نهضت امام حسین(ع)»، روایت و تحلیلی از ماجراهای پس از مرگ معاویه تا پیش از حرکت امام(ع) به سوی کوفه است. در این بخش ورود مسلم بن عقیل به کوفه و ماجرای بیعت کوفیان با وی و سرانجام بیعت ایشان، ماجرای فرستاده‌ی امام(ع) به سوی مردم بصره و سرانجام وی و همین‌طور شیوه‌ی عمل‌کرد عبیدالله بن زیاد به عنوان حاکم بصره و سپس در جایگاه حاکم کوفه مورد بررسی قرار گرفته است.
بخش سوم، به شرح احوال امام(ع) و سخنان او با اشخاص گوناگون از زمان تصمیم عزیمت به سوی کوفه تا رسیدن به کربلا اختصاص داده شده است.
در بخش چهارم گزارش و تحلیلی از وقایع کربلا را می‌خوانیم. شرح حالی از عمر سعد، روایتی از شهادت امام حسین(ع) و ماجرای اسرای نبرد قسمت‌هایی از این بخش را تشکیل می‌دهند.
در بخش پنجم تحلیلی از اهداف و بنیادهای نظری قیام عاشورا ارائه شده است. این بخش از تحلیل چهار مؤلفه از جامعه و حکومت در زمان رخداد واقعه‌ی کربلا تشکیل شده است: استبداد سیاسی و سلطنت اسلامی، تثبیت و مشروعیت اشرافیت و نظام طبقاتی، محو شدن عدالت و برابری، و ارتقای اراذل و انزوای افاضل.
بخش ششم به ذکر خلاصه‌ای از ماجراهای پس از قیام عاشورا اختصاص داده شده است، از جمله ذکر ماجرای قیام توابین و قیام مختار.
شیوه و عمق نگاه این کتاب در بین کتاب‌های موجود ویژه و کم‌نظیر است. از این رو رجوع به این کتاب را به تمام دوستانی که قصد مطالعه‌ی جدی در زمینه‌ی عاشورا را دارند توصیه می‌کنم.

امیدوارم که خداوند امکان بهره بردن از این ایام را برای ما فراهم کند.

«خداوند را در ایام شما نفحاتی(نسیم‌هایی) است، پس خود را به آن نفحات عرضه دارید، باشد که یکی از آنها به شما برسد و پس از آن به شقاوت نیفتید.» ( پیامبر اکرم(ص) )

 

نهضت حسيني و وضعيت دين، حكومت و مردم

بسم الله الرحمن الرحیم

۱- معاویه مسلمانان را چنان تربیت کرده بود که دین اسلام را اطاعت از خلیفه می‌دانستند ... یکی از نتایج اعتقاد به آنکه هر چه حاکم می‌گوید دین است، به اینجا منجر شد که همان کسانی که از سپاه یزید روزانه پنج بار به سوی کعبه نماز می‌خواندند، پس از حمله به عبدالله بن زبیر در مکه، کعبه را به منجنیق بستند. در سال دوم حکومت یزید، مردم مدینه شورش کردند و ارتش یزید به مدت سه روز هر چه می‌توانستند در مدینه انجام دادند. فرمانده لشگر یزید پس از بازگشت از مدینه و حرکت به سوی مکه برای جنگ با عبدالله بن زبیر، در راه گفته بود که «من کشتار اهل مدینه را در راه اطاعت خلیفه انجام داده‌ام و به این وسیله به خدا تقرب جستم.» شمر بن ذی‌الجوشن را که بعد از شهادت سیدالشهداء سرزنش می‌کردند در جواب گفت: «وای بر شما، کار ما اطاعت از خلیفه بود و اگر اطاعت نمی‌کردیم مثل این چهارپایان بودیم!» (برگرفته از انقلاب عاشورا، عطاءالله مهاجرانی، ص۱۳۳)
(وقایعی که به آن اشاره شده بعد از شهادت امام حسین(ع) واقع شده‌اند. گفته شده در حمله به مدینه، که به واقعه‌ی حرّه معروف است، هفتصد نفر از بزرگان مهاجر و انصار و آزادکردگانشان و هزاران نفر دیگر کشته شدند و هزار زن باردار شدند. مسلم بن عقبه، فرمانده لشگر یزید، سه روز شهر مدینه را برای سپاهیانش مباح اعلام کرد که بکشند و غارت کنند و تجاوز کنند.)

۲- سوره‌ي سبأ، آيات ۳۲-۳۱: ... و ای کاش بیدادگران را هنگامی که در پیشگاه پروردگارشان بازداشت شده‌اند می‌دیدی [که چگونه] برخی از آنان با برخی [دیگر جدل و] گفتگو می‌کنند؛ کسانی که زیر‌دست بودند به کسانی که [ریاست و] برتری داشتند، می‌گویند: «اگر شما نبودید قطعاً ما مؤمن بودیم.» کسانی که [ریاست و] برتری داشتند به کسانی که زیردست بودند، می‌گویند:‌ «مگر ما بودیم که شما را از هدایت - پس از آنکه به سوي شما آمد - بازداشتیم؟ [نه،] بلکه خودتان گناهکار بودید.»

۳- امام صادق (ع): اگر بنی‌اميه کسی را نمي‌يافتند که برايشان بنويسد و ماليات جمع‌آوری کند و برايشان بجنگد و در جماعتشان حاضر شود، هرگز نمي‌توانستند حق ما را سلب کنند. (ميزان‌الحکمه، ص ۳۳۸۱)

۴- هنگامی که معاویه در مسجد شام با مردم در مورد ولایت‌عهدی یزید سخن می‌گفت، هر یک از بزرگان قوم سخنی در این‌باره گفتند. پس از اینکه عده‌ای صحبت کردند، شخصی برخاست و گفت: «ای امیر مؤمنان! ما را زبان‌آوری و سخنگویی نیست؛ تو امیر مؤمنان هستی؛ وقتی مُردی، یزید بعد از تو امیر مؤمنان است؛ هر کس هم که امتناع کند و نپذیرد،» شمشیرش را از نیام کشید و در هوا چرخاند و گفت: «برای او این است!» معاویه به او گفت: «تو زبان‌آورترین و بهترین این مردم هستی!»‌ (برگرفته از انقلاب عاشورا، عطاءالله مهاجرانی، ص۱۲۰)

۵- امام باقر(ع) [درباره آیه «اینان دانشمندان و راهبان خود را به جای خداوند به الوهیت گرفتند...» (توبه، ۳۱) فرمود:] به خدا سوگند که برای ایشان نماز نگزاردند و روزه نگرفتند، بلکه از ایشان در معصیت خدا اطاعت کردند. (ترجمه‌ي الحیاة، ج۲، ص۶۵۴)

۶- هنگامی‌که زیاد بن ابیه از طرف معاویه حاکم بصره بود، در هنگام خواندن خطبه سنگی به سوی او پرتاب شد. دستور داد درهای مسجد را بستند و دست‌های افرادی را که گمان می‌کردند سنگ را پرتاب کرده‌اند قطع کردند! به روایتی دست‌های سی نفر یا هشتاد نفر قطع شد. این ماجرا در زمان حاکم دیگری هم تکرار شد و اين بار تنها دست پرتاب کننده‌ی سنگ قطع گردید. هنگامی که خاندان فردی که دستش قطع شده بود به معاویه شکایت بردند، او گفت:«من هیچ‌گاه کارگزارانم را تنبیه یا قصاص نمی‌کنم، اما حق شما را از بیت‌المال پرداخت می‌نمایم!» (برگرفته از انقلاب عاشورا، عطاءالله مهاجرانی، ص۱۰۹)

۷- مهم‌ترین آثار قیام سید‌الشهداء آن است که قداست خلافت شکسته شد و این را که مسلمانان خیال می‌کردند اطاعت از خلیفه دین است و خلفا را محترم‌تر از پیامبر(ص) می‌دانستند باطل کرد. این قداست به حدی رسیده بود که حجّاج در زمان عبدالملک در خطبه‌اش گفت: «آیا خلیفه و جانشین شما نزدتان مقرّب‌تر است یا فرستاده‌ی شما؟» مقصودش از این سخن آن بود که پیامبر(ص) یک پیغام‌آور از جانب خدا بیش نبود در حالی‌که عبدالملک خلیفه‌ی خدا بر روی زمین است! (نقش ائمه در احیای دین – ۱۶ (شهید احیای دین)، سید مرتضی عسکری)

۸- چون معاویه می‌خواست برای یزید از مردم بیعت بگیرد، به عده‌ای از بزرگان حجاز از جمله امام حسین(ع) نامه‌های جداگانه‌ای نوشت. او در نامه به امام حسین(ع) گفته بود: «از طرف تو اخباری رسیده است که هرگز گمان نمی‌کردم بدان گونه مطالب گرایش داشته باشی. شایسته‌ترین مردم در وفاداری با کسی که همانند تو در شرافت و منزلت و بزرگی است (یعنی یزید) بیعت کرده‌اند. حال در امر خلافت منازعت نکن، از خدا بترس و این امت را فتنه مینداز و متوجه خود و دین خود و امت محمد باش!»
امام حسین(ع) در پاسخ نامه‌ای به معاویه نوشت که قسمتی از آن نامه چنین است: «نامه‌ات رسید. متذکر شده‌ای که از ناحیه من اخباری به تو رسیده که انتظار آن را نداشتی و گمان داشتی نسبت به آن امور رغبت نشان نمی‌دهم. نیکی‌ها به دست خداوند است. اگر اراده کند آدمی را به سوی نیکی و سعادت راهنمایی می‌کند و اگر اراده‌اش تعلق نگیرد راه هدایت را بر انسان مسدود می‌نماید.
در نامه‌ات یادآور شده‌ای که در مورد من مطالبی به تو رسیده است. مطالب نادرست را افراد مغرض و سخن‌چین و جاسوس به تو رسانده‌اند که می‌خواهند جامعه را دچار تفرقه کنند. این گمراهان از راه راست خارج شده‌اند و بر من دروغ و افترا بسته‌اند. من قصد جنگ و اختلاف ندارم، اما از جنگ نکردن با تو و حزب تو که از قاسطین (پیمان شکنان) هستند به خدا پناه می‌برم. افراد ستمباره‌ای که اطراف تو را گرفته‌اند داخل در حزب ستمگران و یاران شیطانند. آیا تو قاتل حُجر بن عَدی و یاران و دوستان او که اهل زهد و عبادت بودند نیستی؟ آنان برای از میان بردن بدعت و انجام امر به معروف و نهی از منکر به پا خاستند و تو از روی ظلم و ستمگری پس از اینکه با آنان پیمان بستی، پیمانت را شکستی و آنان را کشتی و خداوند را با خودت دشمن کردی ... .
ای معاویه! گویی تو از این مردم نیستی و این مردم هم از تو نیستند ... .
اکنون که از برکت جدم در آن مقام نشسته‌ای و این‌همه جنایت و مفسده انجام می‌دهی، در نامه‌ات برای من می‌نویسی که «امت محمد را گرفتار فتنه و آشوب مکن»؟ من فتنه‌ای بزرگ‌تر از حکومت تو مشاهده نمی‌کنم! در نامه‌ات نوشته‌ای که متوجه خودت و دینت و امت محمد باش. به خداوند سوگند که من افضل از جهاد با تو چیز دیگری را نمی‌بینم. اگر بتوانم با تو جهاد کنم این کار برای من بهترین عبادت خواهد بود، و اگر نتوانم استغفار می‌کنم و توفیق جهاد با تو را طلب می‌کنم ... .» (برگرفته از انقلاب عاشورا، عطاءالله مهاجرانی، ص۱۲۶)

۹-امام علی(ع): مردم چیزی از کار دین را برای سود دنیای خود وانگذارند مگر آنکه خداوند چیزی را که زیانش از آن سود بیشتر است پیشاپیش آنان آرد. (نهج‌البلاغه، حکمت ۱۰۶)

 

واقعه‌ی عاشورا و نقش عالمان

 بسم الله الرحمن الرحیم

۱- در سال ۵۹ هجری، یک سال قبل از مرگ معاویه، امام حسین(ع) به حج رفت و از تمام کسانی که رسول خدا(ص) را دیده بودند و نیز فرزندان آنان در هر سرزمینی از سرزمین‌های اسلامی که بودند دعوت کرد تا در «منی» حاضر آیند. در پی این دعوت حدود هزار نفر از صحابه و تابعین در منی جمع آمدند و امام(ع) برای ایشان خطبه خواند و چنین گفت: «اما بعد، شما دیدید که این ستمگر(معاویه) با ما و شیعیان ما چه کرد. اکنون می‌خواهم در مورد اموری از شما پرسش کنم، اگر راست گفتم تصدیقم کنید وگرنه تکذیبم نمایید. گفتار مرا بشنوید و سخنان مرا بنویسید و آن‌گاه که به شهر و دیار خود بازگشتید آنچه را درباره‌ی حق و حقیقت ما فرا گرفته‌اید به گروهی از مردم که به آنها اطمینان دارید برسانید، زیرا من نگرانم که این آیین به فراموشی سپرده شود و حق و حقیقت از میان برود و باطل چیره گردد، اگر چه «خداوند نور خویش را کامل خواهد گردانید، هر چند کافران را ناخوش افتد.» [سوره صف، آیه ۸] »
آنگاه امام(ع) فضایل و شایستگی‌های امام علی(ع) و اهل بیت را بیان کرد و از افراد حاضر در تأیید آن فضایل شهادت گرفت. سپس خطاب به آنان، که جمع فراوانی از علما را شامل می‌شدند چنین فرمود:
« ... پس شما ای گروه قدرتمند که به علم شهرت دارید و به نیکی از شما یاد می‌کنند و به خیرخواهی و اندرزگویی معروف شده‌اید و به خاطر خدا در دل مردم مهابتی پیدا نموده‌اید، مرد مقتدر از شما بیم دارد و ناتوان به تکریم شما برمی‌خیزد و آن کس که هیچ برتری و قدرتی بر او ندارید شما را بر خود مقدم می‌دارد، هر گاه نیازمندان از رسیدن به نیازهای خود محروم مانند شما را واسطه می‌گیرند و در راه‌ها با هیبت شاهان و احترام سران و بزرگان گام برمی‌دارید، آیا همه اینها بدان امید نیست که به استوار داشتن حق خدا قیام کنید؟ اگرچه در این امر کاری که می‌باید نکردید؛ حق امامان را ناچیز شمردید و همچنین حق افراد ناتوان را ضایع کردید، اما در همان حال به دنبال آنچه حق خویش می‌پندارید برخاسته‌اید، نه پولی خرج کرده‌اید و نه با قبیله و گروهی به خاطر رضای خدا درافتاده‌اید.
...ای کسانی که از خداوند تمنای بهشت دارید! از آن بیمناکم که کیفری از کیفرهای او بر شما نازل شود، زیرا که شما از کرامت خدا به منزلتی رسیدید و برتری پیدا کردید اما با این حال دوستان خدا را احترام نمی‌گذارید، در صورتی که خود به خاطر خدا [و انتساب به دین خدا] در میان مردم ارجمندید. می‌بینید که عهدهای الهی را می‌شکنند و هیچ باکتان نیست.
...کوران و گنگان و بیماران زمینگیر در شهرها به حال خود رها شده‌اند و به آنها ترحمی نمی‌شود اما شما به کاری که شایسته‌تان است برنمی‌خیزید و دیگران را نیز در چنین کارهایی مدد نمی‌رسانید و با مسامحه و سازش با ظالمان خود را آسوده می‌دارید. این همه، وظایفی است که خدا بر عهده شما گذاشته است.
... شما با منزلتی که داشتید ستمکاران را قدرت و استقرار بخشیدید و کارهای خدا را به دست ایشان سپردید تا به شُبهه‌ها عمل کنند و بر راه شهوت‌ها و هوای نفسانی خویش پیش روند. سبب چیرگی ایشان گریز شما از مرگ و خوش آمدن شما از حیاتی است که ناگزیر ترکتان خواهد کرد.
شما ناتوانان را به دست ایشان تسلیم کردید که یا همچون برده مقهور باشند و یا همچون مستضعفی برای اداره امور زندگی در دست آنان اسیر. در کشورداری به اندیشه خود هر چه می‌خواهند می‌کنند و در اقتدای به اشرار و گستاخی نسبت به خدای جبّار، با پیروی هوای نفس، کار را به رسوایی می‌کشانند. بر منبر هر شهر از شهرهای ایشان خطیبی است که بانگ برمی‌دارد و آنچه می‌خواهد می‌گوید. کشور در برابر ایشان بی‌معارض است و دست‌های ایشان در آن گشاده.
خدایا! تو می‌دانی آنچه از ما رفت نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنیای ناچیز خواستن زیادت، بلکه می‌خواستیم نشانه‌های دین را بنمایانیم، و اصلاح را در شهرهایت ظاهر گردانیم، تا بندگان ستمدیده‌ات را ایمنی فراهم آید، و واجبات و احکام و سنت‌های تو اجا گردد. پس اگر شما مردم ما را یاری نکنید و در حق ما انصاف نورزید، قدرت ستمگران و بیدادگران همچنان بر سر شما خواهد بود و آنان همچنان به خاموش کردن نور پیامبرتان ادامه خواهند داد. خداوند ما را بسنده است که بدو توکل کنیم و به او پناه بریم و بازگشت همه به سوی اوست.» (تحف العقول، باب سخنان امام حسین علیه‌السلام)

۲- چون عثمان دستور داد که ابوذر به «ربذه» تبعید شود، او که بیمار بود در حالی‌که به عصا تکیه داشت بر عثمان وارد شد. این هنگامی بود که صد هزار درهم پول در برابر خلیفه نهاده بودند که از جایی برای او آورده بودند، و اصحاب ایشان چشم دوخته بودند و در آرزوی آن بودند که پول را میان آنها تقسیم کند. ابوذر به عثمان گفت: «این مال‌ها چیست؟» عثمان گفت: «صد هزار درهم است که از یکی از سرزمین‌های اسلامی برای من آورده‌اند و خیال دارم همین اندازه نیز روی آن بگذارم و در مورد آن تصمیم بگیرم.» ابوذر گفت: «ای عثمان! کدام یک بیشتر است: صد هزار درهم یا چهار دینار؟» عثمان گفت: «البته صد هزار درهم.» ابوذر گفت: «آیا به یاد داری که شامگاهی با هم نزد رسول خدا(ص) رفتیم، او را افسرده و غمناک دیدیم، به او سلام کردیم جواب ما را نداد. فردا صبح باز نزد او رفتیم، خندان و شادانش یافتیم. گفتیم: جان پدران و مادرانمان فدای تو باد، چه بود که دیشب نزد تو آمدیم دیدیم افسرده و غمگینی و امروز که آمدیم می‌بینیم که شاد و خوشحالی؟ فرمود: آری، از غنایم مسلمانان چهار دینار نزد من باقی مانده بود که آن را قسمت نکرده بودم، بیم آن داشتم که مرگم فرا رسد و این مبلغ نزد من مانده باشد، لیکن امروز آن را قسمت کرده‌ام و از گرفتاری آسوده شدم.» در اینجا عثمان نگاهی به «کَعب‌الاحبار» (که عالمی از نزدیکان وی بود) کرد و گفت: «ای ابواسحاق! چه می‌گویی درباره‌ی مردی که زکات واجب مال خود را پرداخته است. آیا بر او واجب است مقدار دیگری هم بدهد؟» گفت: «نه، حتی اگر خشتی از طلا و خشتی از نقره روی هم نهد چیزی بر او واجب نیست.» در این هنگام ابوذر عصای خود را بلند کرد و با آن بر سر کعب‌الاحبار زد و به او گفت: « ... تو را چه رسد که درباره‌ی احکام مسلمانان نظر دهی؟ سخن خدا از گفته‌ی تو درست‌تر است که فرموده «کسانی که زر و سیم را گنجینه می‌کنند و آن را در راه خدا هزینه نمی‌کنند، آنان را به عذابی دردناک خبر ده.» [سوره‌ی توبه،‌ آیه ۳۴] » (ترجمه‌ی الحیاة، ص ۲۱۶)

۳- امام سجاد(ع): [از نامه معروف او به محمد بن مسلم زُهری، از فقهای مدینه] ... گمان مبر که خدا عذر تو را بپذیرد و از تقصیرت درگذرد؛ هیهات! هیهات! که چنین نخواهد بود. خدا در قرآن از علما پیمان گرفته است که دین خدا را بر مردمان آشکارکنند و پنهان مدارند؛ و بدان که کوچکترین چیزی که تو پنهان کرده و سبکترین گناهی که بر دوش داری این است که دل‌نگرانی ستمگر را بَدَل به آسودگی کرده‌ای و راه گمراهی را بر او آسان ساخته‌ای، و این کار با نزدیک شدن تو به او و پذیرفتن دعوت او صورت گرفته است. از آن می‌ترسم که فردای قیامت با این گناه در میان خیانتکاران جای داشته باشی و از تو بپرسند از آنچه گرفتی و به ستمکاری ستمگران کمک کردی، و بپرسند چرا چیزی را که حق تو نبود از کسی که به تو بخشید گرفتی، و چرا به کسی نزدیک شدی که حق هیچکس را نمی‌داد، و چرا در آن هنگام که تو را به خود نزدیک کرد از باطلی جلوگیری نکردی؟
... آیا همچون نردبانی برای گمراهی‌های ایشان نبودی؟ آیا تو فریبکاری‌های ایشان را توجیه نکردی و گام به گام ایشان نرفتی؟ آنان به وسیله‌ی تو علما را به شک انداختند، و دل‌های نادانان را به سوی خود جلب کردند. خاص‌ترین وزیران، و نیرومندترین دستیاران ایشان نیز به اندازه‌ی تو سرپوش بر فساد آنان ننهاد و دل خاص و عام را به سوی آنان جلب نکرد.
آری، آنچه به تو بخشیدند از آنچه از تو گرفتند بسیار کمتر بود، و آنچه برای تو آباد کردند در برابر آنچه بر تو خراب کردند بسیار ناچیز.
... تو از موقعیتی که در نزد مردم پیدا کردی و اعتقاد ایشان به خویش بهره گرفتی، چه آنان از رأی تو پیروی می‌کردند و به فرمان تو به کار برمی‌خاستند. اگر چیزی را حلال می‌کردی آن را حلال می‌شمردند و اگر حرام می‌کردی حرام می‌دانستند؛ و این برای خود تو نبود، بلکه برای رغبت مردم بود به مقام دنیایی تو، همچنین رفتن علما از میان‌ایشان، و چیره‌شدن جهل‌و‌نادانی بر تو و بر ایشان، و ریاست‌دوستی و دنیاخواهی تو و ایشان... .(ترجمه‌ی الحیاة،ج ۲، ص ۴۵۷)

۴- امام باقر(ع) [درباره آیه «اینان دانشمندان و راهبان خود را به جای خداوند به الوهیت گرفتند...» (توبه،۳۱) فرمود:] به خدا سوگند که برای ایشان نماز نگزاردند و روزه نگرفتند، بلکه از ایشان در معصیت خدا اطاعت کردند. (ترجمه‌ی الحياة، ج۲، ص۶۵۴)

۵- سوره آل عمران، آیات ۱۸۸-۱۸۷: و [یاد کن] هنگامی را که خداوند از کسانی که به آنان کتاب داده شده، پیمان گرفت که حتماً باید آن را [به وضوح] برای مردم بیان نمایید و کتمانش مکنید. پس، آن [عهد] را پشت سر خود انداختند و در برابر آن بهایی ناچیز به دست آوردند، و چه بد معامله‌ای کردند. گمان مبر کسانی که بدانچه کرده‌اند شادمانی‌ می‌کنند و دوست‌دارند به‌ آنچه نکرده‌اند مورد ستایش قرار گیرند، قطعاً گمان‌ مبر که برای‌آنان نجاتی از عذاب است، [که] عذابی دردناک خواهند‌ داشت.

۶- امام‌علي(ع): كساني كه به آدميان شباهت دارند او را عالم خوانده‌اند، ولي چنين نيست. هر بامداد برخاست و به گرد آوردن چيزهايي پرداخت كه كمتر بودن آنها بهتر از بيشتر بودنشان است، تا چنان شد كه از نوشيدن آب گنديده سيراب شد و آن‌چه را بيهوده جمع كرده بود گنج پنداشت. (نهج‌البلاغه، خطبه ۱۷)

۷- پیامبراکرم(ص): چون‌ بدعت‌ها در امت ‌من پدید ‌آید بر عالم است که ‌علم خود ‌را ‌آشکار‌کند. پس ‌هر‌کس چنین ‌نکند لعنت ‌خدا بر او باد.(ترجمه‌ی الحياة، ج۲، ص۴۶۷)

۸- «عبدالله بن عمر» از جمله دانشمندان روزگار امام حسین(ع) محسوب می‌شد و از کسانی بود که پیامبر(ص) را درک کرده بودند و از وی نقل حدیث می‌کرد. هنگامی که مردم با علی(ع) بیعت مي‌کردند، او برای اینکه به احتیاط عمل کرده باشد گفت که «می‌خواهم آخرین کسی باشم که بیعت می‌کند» و تا آخر حکومت علی(ع) هم بیعت نکرد اما بلافاصله پس از شهادت علی(ع) با معاویه بیعت نمود.
پس از مرگ معاویه، آنگاه که حسین(ع) از بیعت با یزید سر باز زد، در ملاقاتی با او چنین گفت: «یا اباعبدالله! چون مردم با این مرد بیعت کرده‌اند و درهم و دینار در دست اوست، قهراً به او روی خواهند آورد و با سابقه‌ی دشمنی‌ای که این خاندان با شما دارند می‌ترسم در صورت مخالفت با وی کشته شوی و گروهی از مسلمانان نیز قربانی این راه شوند. و من از رسول خدا(ص) شنیدم که می‌فرمود: «حسین(ع) کشته خواهد شد و اگر مردم دست از یاری او بردارند به ذلت و خواری مبتلا خواهند گردید.» پیشنهاد من این است که مانند همه‌ی مردم راه صلح و بیعت را در پیش بگیری و از ریخته شدن خون مسلمانان بترسی.» و در روایتی دیگر چنین گفت: «خروج مکن؛ به درستی که خداوند پیامبر اکرم(ص) را بین انتخاب دنیا و آخرت مخیر گردانید و پیامبر(ص) آخرت را برگزید، و تو پاره‌ی اویی [پس شایسته است چون او رفتار کنی].» آنگاه امام حسین(ع) را در آغوش گرفت و گریست و با او وداع کرد.
ابن عمر بعدها گفت که «حسین(ع) در تصمیم بر خروج بر ما غالب شد، و قسم می‌خورم اگر از وضع پدرش و برادرش عبرت می‌گرفت و از فتنه و خذلان مردم بر ایشان، تا عمر داشت خروج نمی‌کرد، و اگر داخل می‌شد در عمل صالحی که مردم در آن داخل شدند پس به راستی که جماعت خیر است.» او پس از خداحافظی با امام حسین(ع) به مدینه رفت و در نامه‌ای به یزید نوشت که خلافت او را با جان و دل می‌پذیرد، هر چند پیش از این هنگامی که معاویه برای ولایت‌عهدی پسرش بیعت می‌گرفت از مخالفان بود.
هنگامی که پس از شهادت حسین(ع) مردم مدینه بر یزید شوریدند و استاندار وی را بیرون راندند، عبدالله بن عمر اطرافیان خود را جمع کرد و با ذکر حدیثی از پیامبر(ص)، در مذمت پیمان‌شکنی سخن گفت و تهدید کرد که هر کس دست از بیعت یزید بردارد رابطه‌اش را با او قطع می‌کند. پس از یزید، آنگاه که مروان به حکومت رسید و برای سرکوبی «ابن زبیر»، «جَجّاح» را به مدینه گسیل داشت، عبدالله بن عمر شبانه برای بیعت با مروان به نزد حجاج شتافت و در پاسخ به پرسش او از ضرورت عجله‌اش گفت که «از رسول خدا(ص) شنیده‌ام که فرمود: «هر کس بمیرد در حالی که امام و پیشوایی نداشته باشد مانند مردم جاهلیت مرده است»، ترسیدم که شب هنگام بمیرم و مشمول گفته‌ی پیامبر(ص) شوم.» حجاج پایش از زیر لحاف بیرون آورد و گفت: «بیا به جای دستم با پایم بیعت کن» و ابن عمر چنین کرد. (آیا جز این بود که خود از پیامبر(ص) روایت کرده بود: «هر کس دست از یاری حسین(ع) بردارد به خواری و ذلت مبتلا خواهد شد»؟)

 

تأملی دوباره در موضوع «امر به معروف و نهی از منکر»

بسم الله الرحمن الرحیم

۱- چنانکه پیش از این گفته شد، حدود یک سال پیش از مرگ معاویه، امام حسین(ع) در جمع بزرگی از صحابه رسول خدا(ص) و تابعین در «منی» سخنرانی کردند. بخش نخستین از قسمت دوم این سخنرانی چنین بود:
ای مردم! از پندی که خدا در نکوهش از علمای یهود به اولیا و دوستان خود داده است عبرت بگیرید،‌ آنجا که فرموده است: «چرا علمای دینی و احبار، مردم را از گفتار کفرآمیز و خوردن حرام باز نمی‌دارند؟...» و آنجا که گفته است: «کسانی از بنی‌اسرائیل که کفر ورزیدند گرفتار لعنت شدند ... آنها از اعمال زشتی که مرتکب می‌شدند یکدیگر را نهی نمی‌نمودند. راستی چه بد بود آنچه می‌کردند.»
خدا بر عالمان بنی‌اسرائیل از آن جهت عیب گرفت که از ستمکارانی که در میان ایشان بودند کارهای زشت را می‌دیدند ولی ایشان را از آن کارها باز نمی‌داشتند؛ و این سکوت به خاطر چشم‌داشت به مالی بود که از آنان دریافت می‌کردند و نیز به علت ترسی که از آنها به دل راه می‌دادند، در حالی که خداوند می‌فرماید: «از مردم مترسید و از من بترسید.» و می‌فرماید: «مردان باایمان و زنان باایمان دوستان یکدیگرند [و همدیگر را] به نیکی امر و از بدی نهی می‌کنند». خداوند در این آیه از آن رو از امر به معروف و نهی از منکر آغاز می‌کند و نخست آن را واجب می‌شمارد که می‌داند اگر امر به معروف و نهی از منکر انجام بگیرد و در جامعه برقرار شود همه واجبات از آسان گرفته تا دشوار برپا خواهد شد؛ و این از آن روست که امر به معروف و نهی از منکر دعوت به اسلام است به همراه باز گرداندن حقوق ستمدیدگان به آنان و مخالفت با ستمگران و تقسیم [عادلانه] ثروت‌های عمومی و غنایم و گرفتن زکات از جای خود و صرف آن در موارد صحیح.

۲- مسیح(ع): به حق بگویمتان، هر کس ماری را ببیند که به طرف برادرش می‌رود تا او را نیش زند و برادر خود را بر حذر ندارد و مار او را بکشد، نباید خودش را از شرکت در خون او مبرا بداند. همچنین هر کس ببیند که برادرش گناه می‌کند و او را از عاقبت آن برحذر ندارد تا گناه او را فراگیرد، از شرکت در گناه وی بری نیست. هر کس بتواند جلو ستمگر را بگیرد و نگیرد همچون کسی است که مرتکب ظلم او شده باشد. چگونه ستمگر بهراسد با اینکه در میان شما آسوده زیَد و بازش ندارند و دستش را کوتاه نسازند؟ با چنین حالی چگونه ستمگران کوتاه آیند و چگونه مغرور نگردند؟ آیا کافی است که هر فردی از شما بگوید: «من خود ستم نمی‌کنم و بگذار هر که خواهد ستم کند و ستم بیند» و جلو او را نگیرد؟ اگر چنین باشد که شما می‌گویید پس چرا وقتی در دنیا بر ستمگران کیفر و بلا می‌رسد شما نیز به همراه آنان مجازات می‌شوید درحالی‌که [به ظاهر] ستم نکرده‌اید؟ (تحف‌العقول، باب مواعظ مسیح علیه السلام)

۳- امام حسین(ع) [در خطبه‌ای که در برابر سپاه حرّ بن یزید ریاحی ایراد کرد، چنین فرمود:] ای مردم همانا رسول‌خدا(ص) فرموده است: «هر کس حاکم ستمگری را مشاهده کند که حرام‌های خدا را حلال می‌سازد، عهد و پیمان الهی را زیر پا می‌گذارد، با سنت و قانون پیامبر مخالفت می‌ورزد و با بندگان خدا با دشمنی و از سرِ گناه رفتار می‌نماید، ولی با زبان و عمل بر او نشورد و قیام نکند، بر خداوند است که او را با همان ستمگر در یک جایگاه عذاب کند». (سخنان حسین بن علی از مدینه تا کربلا، محمد صادق نجمی، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ چهارم، ص۱۲۷)

۴- امام علی(ع): ساعتی عدالت بهتر از شصت سال عبادت است که شبش به عبادت و روزش به روزه‌داری بگذرد، و یک ساعت بی‌عدالتی در حکومت نزد خدا بدتر از شصت سال گناه است. (میزان‌الحکمه، ص۳۴۹۵)

۵- امام باقر(ع): در آخرالزمان مردمی می‌آیند که پیرو عده‌ای هستند که دم از عبادت و زهد می‌زنند و ناپخته و سبکسرند. امر به معروف و نهی از منکر را تنها هنگامی واجب می‌دانند که ضرری به آنان نرساند و برای خود عذرها و بهانه‌ها می‌تراشند. از لغزش‌ها و فسادِ عمل علمایشان پیروی می‌کنند و به نماز و روزه و آنچه که ضرری به جان و مالشان نمی‌زند روی می‌آورند. اگر نماز هم به دیگر کارهای مربوط به مال و جانشان ضرر میزد آن را کنار می‌گذاشتند، همچنانکه بالاترین و ارجمندترین فرایض را کنار گذاشتند. همانا امر به معروف و نهی از منکر فریضه‌ای است بزرگ که دیگر فرایض به واسطه آن برپا می‌شود، راه‌ها امن می‌گردد، درآمد‌ها حلال می‌شود، حقوق و اموالِ به زور گرفته شده به صاحبانش برمی‌گردد، زمین آباد می‌شود، از دشمنان انتقام گرفته می‌شود و کارها سامان می‌پذیرد. (فروع کافی، کتاب امر به معروف و نهی از منکر، حدیث نخست)

۶- امام سجاد(ع): هرگاه مردی را دیدید که هیئت و رفتار نیکو دارد و آرام سخن می‌گوید و در حرکات خود فروتنی نشان می‌دهد، مواظب باشید و فریب نخورید؛ چه، بسیار کس است که به سبب سستی و ناتوانی و بزدلی از دست یافتن به دنیا و مرتکب شدن محرمات آن عاجز است، پس دین را همچون دامی برای دست یافتن به دنیا قرار می‌دهد و پیوسته مردمان را با ظاهر خود می‌فریبد، و چون به حرامی دست یابد از آن پروایی ندارد ... . (ترجمه‌ی الحیاة، ج۲، ص۵۳۵)

۷- هود ۸۷: [مشرکان] گفتند: «ای شعيب، آيا نمازت به تو دستور مي‌دهد که آنچه را پدارن ما می‌پرستيده‌اند رها‌کنيم، يا در‌اموال‌خود به ميل خود تصرف نکنيم؟»

۸- مسيح(ع): به عیب‌های مردم چون خواجگان منگرید بلکه به عیب‌های ‌ايشان چون بندگان بنگرید. (تحف‏‌العقول، باب مواعظ مسیح علیه‌السلام)

۹- پيامبراكرم(ص): گناه كردن مردم تو را از گناهت غافل نكند، و نعمتهاي مردم تو را از نعمتهايي كه خداوند ارزانيت ساخته غافل نسازد، و مردم را از رحمت خداي عزّوجلّ كه خود بدان اميد بسته‌اي نوميد مگردان. (ميزان‌الحكمه، ص۴۲۵۷)

۱۰- پيامبر‌اکرم(ص): به خوبی فرمان دهيد اگر چه خودتان به آن عمل نکنيد، و از زشت‌کاری‌ها باز داريد هر چند خودتان از همه‌ی آنها اجتناب نکنيد. (ميزان‌الحکمه، ص‌۳۷۲۱)

۱۱- هود ۱۱۷-۱۱۶: پس چرا از نسل‌های پیش از شما خردمندانی نبودند که [مردم را] از فساد در زمین باز دارند؟ جز اندک کسانی که از میان آنان نجاتشان دادیم. و کسانی که ستم کردند به دنبال ناز و نعمتی که در آن بودند رفتند، و آنان بزهکار بودند. و پروردگار تو [هرگز] بر آن نبوده است که [مردم] شهرهایی را به ستم هلاک کند در حالی اهل آن [شهرها] اصلاح‌گرند.

۱۲- اعراف ۱۲۹-۱۲۸: موسی به قوم خود گفت: «از خدا یاری جویید و پایداری ورزید که زمین از آنِ خداست، آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد می‌دهد، و فرجام از آنِ پرهیزگاران است.» قوم موسی گفتند: «پیش از آنکه تو نزد ما بیایی و [حتی] بعد از آنکه به سوی ما آمدی مورد آزار قرار گرفتیم.» گفت: «امید است که پروردگارتان دشمن شما را هلاک کند و شما را روی زمین جانشین [آنان] سازد، آنگاه بنگرد تا شما چگونه عمل می‌کنید.»

برای کسب دید جامع‌تری نسبت به موضوع امر به معروف و نهی از منکر به بولتن «درباب ضرورت و کیفیت دعوت به کار نیک و نهی از زشت‌کاری‌ها» رجوع کنید.
 

انقلاب عاشورا

برای فهم هرچه درست‌تر واقعه‌ی عاشورا، فهم زمینه‌ها و ریشه‌های تاریخی این رخداد اهمیت بسزایی دارد. کتاب «انقلاب عاشورا»، نوشته‌ی عطاءالله مهاجرانی، از جمله کتاب‌هایی است که به بررسی این زمینه‌ها پرداخته است. آنچه که در ادامه می‌آید عمدتاً خلاصه قسمت‌هایی از این کتاب است. به این امید که با کسب فهم عمیق و صحیح بتوانیم در این ایام هر چه بیشتر از این «مدرسه» بهره ببریم.

***

صورت واقعه عاشورا، شهادت امام حسین(ع) و برادران و فرزندان و یاران او و اسارت خاندان پیامبر(ص)، اسارت امام سجاد(ع) و زینب(س)، مقطعی از زمان که مهاجرت امام حسین(ع) از مدینه آغاز شد و سرانجام به عاشورا پایان پذیرفت، همگی گواه این مدعایند که جمعی محدود از بیعت با حکومت و به رسمیت شناختن یزید به عنوان خلیفه مسلمین امتناع کردند و همگی آنان در منتهای خشونت و قساوت سرکوب شدند و حرکت امام حسین(ع) و خاندان و یاران او پایان پذیرفت. این حرکت نه این امکان و توان را پیدا کرد که توده‌های مردم را جذب کند و پایگاهی وسیع و ملی پیدا نماید و نیز نتوانست نظام حاکم را براندازد و نظامی تازه به پا نماید. حرکت امام حسین(ع) با شهادت او پایان پذیرفت و این تردید با برخی از نظریه‌های انقلاب همخوان است که نمی‌توان عاشورا را یک انقلاب خواند.

به تعبیر ارسطو انقلاب تلاشی است برای تغییر یک مقام یا تغییر سازمان حکومت، ولی در واقع تغییر مبانی ارزش‌های جامعه بستر و زمینه اصلی انقلاب است. این تغییر نخست در درون اندیشه و جان انسانها رخ می‌دهد. وقتی چنین تغییری در انسان انجام پذیرفت، امواج تغییر به جامعه و در نهایت ساختار حکومت نیز تسرّی پیدا می کند همان طور که خداوند در قرآن مجید می‌فرماید: «در حقيقت خدا حال قومى را تغيير نمى‏دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند.» (سوره رعد آیه ۱۱) عاشورا از این بعد، یعنی تغییر حالات روحی انسان‌ها، واقعه‌‌ی یگانه‌ی تاریخ است. هیچ حادثه و واقعه دیگری مثل عاشورا اثرگذار نبوده و نیست.

در روز عاشورای سال ۶۱ هجری دوگونه اسلام، که ماهیت و چهره کاملاً متفاوتی داشتند، رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. امام حسین(ع) که نماد و نشانه‌ی روشن حقیقت اسلام بود و یزید که نشانه‌ی آشکار واقعیت اسلام، یعنی واقعیت اموری که به نام اسلام به خود مشروعیت می‌بخشید.

هیچ حکومتی در تاریخ وجود نداشته‌است که بگوید متکی بر ستم و سرکوب اعمال حاکمیت می‌کند. هر حکومتی می‌خواهد مبانی مشروعیت خود را تعیین و تبین نماید. در روز عاشورا نیز سپاه یزید از اسلام و اطاعت امام مسلمن و امیرمؤمنین یعنی یزید سخن می‌گفتند.

اطاعت از معاویه و یزید تبعیت از اسلام تلقی می‌شد و امتناع امام حسین(ع) از بیعت با یزید، خروج از اسلام؛ آنانی که تیغ به روی امام حسین(ع) کشیده بودند، سعی در القای این داشتند که امام حسین(ع) از این رو که در برابر امیرالمؤمنین یزید ایستاده و بر حکومت شوریده ‌است به جهنم می‌رود، و آنان، یعنی قاتلین حسین(ع) و یاران او، بهشتی هستند. مردم بسیاری مشی و شیوه‌ی حکومت معاویه و یزید را به عنوان تحقق اسلام پذیرفته بودند.

عاشورا در سه قلمرو دگرگونی ایجاد کرد:
الف) تبین حقیقت اسلام و رسالت پیامبر اسلام(ص)
ب) دگرگون کردن فرهنگ و ارزشهای حاکم
ج) متلاشی ساختن حکومت یزید از درون

ولی نخست باید ریشه‌های این سه قلمرو را بررسی کنیم و زاویه‌هایی را بیابیم که در مفاهیم اسلامی دگرگونی و تحریف آغاز شد.

در آن دوره از تاریخ، ارزش‌ها و مبانی تا بدانجا تحریف شده بود که بنی‌امیه می‌توانستند هرگونه که بخواهند حکومت کنند. معیار درستی و نادرستی و دین و کفر خواست حاکم بود، چنان که مردم گمان می‌کردند سلطان یا خلیفه در روز قیامت عذاب و مجازات ندارد و هر چه سلطان بخواهد انجام می‌دهد. سلطان معیار درستی و نادرستی و سره از ناسره بود و این پدیده بدون مقدمات لازم فراهم نشده بود.

معاویه به صراحت گفته‌است که «من نخستین پادشاه هستم!» و همین عبارت نشانه‌ی روشنی از تغییر هویت جامعه اسلامی و دگرگونی مبانی ارزش‌هاست. معاویه نخست برای پادشاهی خود نظریه‌ی لازم را تدارک دید، به‌گونه‌ای که پادشاهی او امری عادی و پذیرفتنی تلقی شود و سپس شیوه‌ی پادشاهی خود را نیز متکی بر یک نظریه طراحی کرد و برای اینکه زمینه پادشاهی‌اش آماده و آسان باشد فرهنگ اسلامی را به فرهنگ جاهلی تبدیل نمود.

معاویه و یارانش به مرور زمان نظام اشرافی و قبیله‌ای جاهلی را حاکم گردانیدند و ارزش‌های دینی و الهی را خاموش و منزوی ساختند. آنها نه تنها اعتقادی به اسلام و وحی و رسالت پیامبر(ص) نداشتند، بلکه کینه‌ای کهنه نسبت به اسلام و قرآن و پیامبر(ص) و خاندان او در دل‌های آنان شعله می‌کشید و فقط برای تثبیت سلطنت خود نیاز داشتند که از نام و مشروعیت الهی پیامبر(ص) استفاده کنند.

معاویه برای توجیه و تدارک پادشاهی خود در دو حوزه نظری و عملی اقدام کرد. در حوزه نظری متناسب با ارزش‌های جاهلی داستان‌هایی برای او ساختند که گویی سلطنت معاویه یک امر ضروری و از پیش تعیین شده بوده‌است. امّا این داستان‌ها به تنهایی کافی نبود. معاویه در جامعه‌ای زندگی می‌کرد که پیامبر اسلام تا چند دهه پیش با تمام توان و اندیشه خویش کوشیده‌بود نظام جاهلی را به نظام اسلامی تبدیل کند. لزوماً معاویه می‌بایست مشروعیت سلطنت خود را به قول پیامبر(ص) نیز متکی نماید. جعل حدیث، به ویژه احادیثی که در شام تنظیم می‌شد، پشتوانه‌ی چنان کاری بود.

درآن روزگار با توجه به محدود بودن قلمرو دانش و نیز کتابت، نقل سینه به سینه‌ی حدیث رواج تمام داشت. در منطقه شام نیز به دلیل اینکه از مدینه و مکه و حتی کوفه فاصله قابل توجهی داشت و صحابه پیامبر(ص) در شام حضور نداشتند و یا آنانی بودند که در خدمت معاویه قرار داشتند و یا خاموش و منزوی زندگی می‌کردند، جعل حدیث به آسانی صورت می‌گرفت. دامنه‌ی تحریف و جعل حدیث قلمرو دیگری نیز داشت و آن تأویل قرآن و یا احادیث پیامبر(ص) متناسب با مصلحت و منفعت معاویه و کارگزاران او بود.

همان طور که وقتی عمّار در جنگ صفّین نگاهش به پرچم عمرو بن عاص افتاد گفت: «به خدا سوگند این همان پرچمی است که من در دو معرکه در برابر آن جنگیده‌ام و هدف این فتنه از آن معرکه درست‌تر نباشد»، و گفت که ما پیش از این با شما بر سر نزول آیات مبارزه می‌کردیم و امروز بر سر تأویل و مفهوم آن مبارزه می‌کنیم.
علاوه بر این امور که برای موجه و مشروع نشان دادن سلطنت معاویه بود، او به نظریه‌ای نیاز داشت که به وسیله‌ی آن مردم کاملاً نسبت به سلطان مطیع باشند و کوچکترین اعتراضی به او ننمایند و اگر اموری را که قبح آن آشکار و بدیهی است می‌بینند خود در صدد اعتراض یا داوری برنیایند و امور را به روز قیامت و خداوند متعال واگذار کنند.

به این وسیله معاویه می‌توانست با تکیه بر استبداد و اقتدار خود درباره اموال مسلمانان یعنی بیت‌المال هرگونه بخواهد تصمیم بگیرد و بذل و بخشش کند و درباره جان انسان‌ها اختیار کامل داشته‌باشد بدین ترتیب بود که هرکس را می‌خواست می‌کشت و هرکس را می‌پسندید می‌بخشید. گویی سلطان یا خلیفه در مقام و موقعیتی است که فراتر از احکام خداوند و حرمت دماء مؤمنین قرار گرفته‌است.

اندیشه‌ای که فرهنگ جاهلی و سلطنتی اموی را حیات و حرکت می‌داد مرجئه بود. مرجئه گرفته شده از ارجاء است، به مفهوم به تأخیر انداختن. زیرا آنان امر گروه‌هایی را که با هم اختلاف داشتند و خون یکدیگر را می‌ریختند به روز قیامت واگذار می‌کردند. و در مورد هیچ طرف، خودشان داوری نمی‌نمودند. آنان می‌گفتند با داشتن ایمان گناه آسیب و ضرری نمی‌رساند، چنانکه با بودن کفر نیز اطاعت سودی نخواهد داشت.

گرایش به مرجئه در شرایط اجتماعی جنگ‌های داخلی در قلمرو اسلامی و در دوران حکومت علی(ع) به اوج خود رسیده بود. آنان مدعی بودند انسان به این سؤال که آیا مرتکبین گناهان کبیره از اصحاب بهشتند یا از اصحاب دوزخ نمی‌توان جواب داد، بلکه باید داوری آن به خداوند موکول شود. از نظر سیاسی این بدان معنی بود که خلیفه‌ی اموی به صرف انجام گناهان کبیره‌ای که برای آن حد شرعی هم مقرر شده، از عضویت در امت اسلامی محروم نمی‌شود. لذا قیام علیه امویان مشروع نبود. بدین‌سان مرجئه پیش از هر چیز گروهی بودند که از امویان بر مبنای احکام دین پشتیبانی می‌کردند.

آنان تشویق به گناه نمی‌کردند، بلکه گناهکار را محکوم نمی‌کردند. نتیجه‌ی چنین اندیشه و گرایشی این بود که نخبگان جامعه به زهد و انزوای سیاسی پناه برند و زمینه‌ی تثبیت سلطنت و سلطه‌ی بنی‌امیه را فراهم و مستحکم نمایند. قدر مشترک مرجئه این بود که حق و قدرت را برای بنی امیه ملازم یکدیگر می‌دانستند.

پیامبر اسلام کوشید تا نظام و ارزش‌های جاهلی و قبیله‌ای را در چهارچوب اسلام و امت اسلامی از بین ببرد و عناوین انصار و مهاجرین صرف نظر از اینکه هر دو گروه وابسته به چه قبیله‌ و دودمانی بودند مطرح شد. ولی معاویه با همکاری کارگزارانش کوشید دوباره ساختار جاهلی و قبیله‌ای را برقرار کند و سازمان سیاسی سلطنت خود را متکی بر حمایت قبایل قرار داد. ابوسفیان در موضع رهبری مشرکین مکه زمانی اسلام را پذیرفت که گریزی نداشت و مدام معاویه را سفارش می‌کرد که در دوره خلافت عمر، کاملاً مطیع باشد تا مبادا موقعیت ویژه‌ای که به عنوان حاکم شام به دست او افتاده بود آسیب ببیند.

کارگزاران و فرماندهان معاویه در درجه‌ی اول از خاندان بنی امیه انتخاب می‌شدند و در درجه‌ی دوم از غیر مسلمانانی که با آداب و شیوه حکومت روم آشنایی داشتند. گرچه در دوران خلافت عمر، معاویه احساس می‌کرد که عمر نسبت به مشی او ناخشنود است، اما با تدبیر و ظاهرسازی رضایت عمر را کسب می‌کرد.

در دوران خلافت عثمان، معاویه دیگر هیچگونه مانع و دغدغه‌ای نداشت و سازماندهی افراد بنی امیه در حکومت و هزینه کردن بی‌حساب بیت‌المال به آسانی انجام می‌شد. برای مثال عثمان حکم ابن ابی‌العاص و مروان بن حکم را از تبعید برگرداند و به آنان اموال فراوان عطا کرد. حکم و مروان هر دو تبعیدی پیامبر(ص) بودند و حکم جزء مستهزئین بود و پس از چند دهه مروان خلیفه مسلمین شد. او فدک را که ملک خالصه پیامبر(ص) و هدیه او به دخترش فاطمه(س) بود به مروان بخشید و همه مراتع مسلمانان در اطراف مدینه را زمین‌های عمومی اعلام کرد به استثنای مراتع مربوط به بنی‌امیه.

دوران ۱۳ ساله خلافت عثمان فرصت مغتنم و طلایی بود برای معاویه تا کاملاً حوزه قدرت خود را در شام تثبیت کند. موقعیت قدرت و قلمرو او به‌گونه‌ای بود که عملاً شام پایگاه جدی قدرت شده بود. در این سالها اغلب صحابه‌ی نامدار پیامبر(ص) وفات کردند یا شهید شدند. وفات هرکدام باعث آرامش خیال بیشتر و جریان بهتر سلطنت می‌شد. آغاز این دگرگونی درست از وقتی منشأ می‌گیرد که از وقوع آن عمر در اندیشه و نگران بود. در نزدیکی زمان وفاتش، بیشتر از همه بیم آن داشت که مبادا جانشینش، در مورد قبیله و نزدیکان خود سیاستی را تغییر دهد که از عهد رسول خدا تا زمان وی در پیش گرفته شده بود.

رسول خدا(ص) در تمام دوران حکومتش، جز علی(ع) به فردی از بنی‌هاشم پستی عطا نکرد. ابوبکر در زمان خلافتش فردی از قبیله و خاندانش را بر هیچ‌یک از مقامات دولتی مأمور نساخت. عمر طی ده سال حکومت خود، شخصی از قبیله‌ی خود را به مقام پایین مرتبه‌ای گماشت و دیری نگذشت که او را نیز معزول کرد. به همین علت در آن زمان زمینه‌ی بروز عصبیت‌های قبیله‌ای مساعد نگردید. اما پس از وی، هنگامی که عثمان به خلافت برگزیده‌شد، رفته رفته از این سیاست‌ها پا فراتر نهاد. او اقوامش را یکی بعد از دیگری، به مقام‌های حساس دولتی مقرر ساخت.

معاویه و یاران او نیازمند واقعه‌ای بودند که حوزه‌ی حکومت و سلطنت خود را به عراق و حجاز نیز تسری دهند و جریان اسلام نبوی را سرکوب و منزوی کنند. واقعه‌ی قتل عثمان کلید طلایی جریان پادشاهی بود. کارگردانان اصلی قتل عثمان، معاویه، مروان بن حکم و عمرو بن عاص بودند. بنی امیه که در نیمه دوم خلافت عثمان تقریباً تمامی کارها و تصمیم‌ها توسط آنان انجام می‌شد، زمینه نارضایتی مردم به ویژه یاران پیامبر(ص) را فراهم کردند.

بذل و بخشش بی‌حساب عثمان، و حمایت او از والیانی که خانواده و خویشان او بودند صدای مردم را به اعتراض بلند کرده بود. علاوه بر آن ستم حکام  و تجاوزطلبی آنان به حقوق مردم موجب گسترش اعتراضات شده‌بود. از همه مهم‌تر عناصر اصلی حکومت مثل مروان بن حکم و معاویه دریافتند که عثمان که در دهه هشتاد عمر خود بود در اندیشه است که پس از خود عبدالرحمن بن عوف را به عنوان خلیفه معرفی کند. اگر چنین اتفاقی می‌افتاد تمامی رشته‌های معاویه و حزب او پنبه می‌شد.

موارد بسیاری وجود دارد که نشان می‌دهد معاویه و مروان بن حکم و عمرو بن عاص کارگردانان اصلی قتل عثمان بودند و یا لااقل زمینه‌ای را فراهم کردند که عثمان در موقعیت شکننده‌ و غیرقابل دفاعی قرارا گرفت. حزب معاویه، هرچه در مورد یاری عثمان کوتاهی یا توطئه کردند، در خونخواهی وی شتاب کردند. عثمان در شرایطی بود که پرچم خونخواهی او توسط معاویه، مهم‌ترین ابزار تحکیم سلطنت و گسترش حوزه حکومتش بر عراق و حجاز و مصر شود. چنانکه خونخواهی عثمان تا پایان دوران اموی ابزار مقبولیت و حتی مشروعیت آنان شده‌بود. اختلافات گسترده و عمیقی که پس از حادثه قتل عثمان پیش آمد، گروه‌ها و فرقه‌هایی که شکل گرفت، جنگ‌های داخلی که پی‌درپی رخ داده زمینه کامل امپراتوری و استبداد معاویه را فراهم کرد.

اختلافاتی که بعد از حادثه‌ی قتل عثمان پیش آمد، هم در عمق جامعه بود، یعنی گروه‌هایی که بر اساس اندیشه و باور پیدا شدند و از هم فاصله گرفتند و گاه تا حد تکفیر یکدیگر پیش رفتند، و هم در صورت جامعه، قبیله‌هایی که خون عثمان میان آنها خط فاصل پررنگی رسم کرد، مثل بنی امیه و بنی‌هاشم.
گروه‌بندی جدید جامعه اسلامی بعد از قتل عثمان به صورت زیر بود :
۱- پیروان عثمان (شام و بصره)        ۲- پیروان علی(ع) (کوفه)        ۳- مرجئه        ۴- پیروان جماعت        ۵- خوارج

جامعه‌ی بحران‌زده آکنده از هیجان و عصبیت‌های قومی و قبیله‌‌ای بود و علی(ع) به‌روشنی می‌دانست که دگرگون کردن مبانی باورها و ساختار اجتماعی چه کار دشواری است. او میزان بود و از این رو نمی‌توانست کمترین درجه‌ای از ستم را تحمل کند یا حتی برای یک روز ستمگری مثل معاویه را تحمل نماید و از اموال به غارت رفته بیت‌المال چشم بپوشاند. علی(ع) به سرعت کارگزاران و عمال اصلی خود را منصوب کرد و مصمم بود که نظام حکومت را دگرگون کند. او درباره اموالی که در دوران عثمان به افراد مختلف عموماً از بنی امیه بخشیده شده‌بود، گفت: «به خداوند سوگند، اگر ببینم به مهر زنان یا بهای کنیزکان رفته باشد، آن را بازمی‌گردانم که در عدالت گشایش است و آنکه عدالت را برنتابد، ستم را سخت‌تر یابد.»

علی(ع) این سیاست را از خانه‌ی عثمان شروع کرد. شمشیر و دیگر سلاح‌ها و اموالی که در خانه عثمان بود، از جمله شتران را مصادره کرد. تغییر فرهنگ جامعه، احیای ارزش‌های قومی و جاهلی، دنیاطلبی و قدرت و سلطه بنی امیه در دوران خلافت عثمان کار حکومت حق و عادلانه را بسی دشوار کرده بود.
هر قدر جنگ‌های دوران پیامبر(ص)، همچون جنگ‌های بدر و احزاب، شیرین و نشاط‌انگیز بودند و مردم شهدای خود را با افتخار تشییع می‌کردند، جنگ‌های جمل، صفین و نهروان تلخ و فرساینده بودن. در زمان پیامبر(ص) تقابل آشکار ایمان و شرک بود و در دوران حکومت علی(ع) فتنه بود که سایه‌اش بر جامعه سنگینی شده بود. امواج چنین فتنه‌ای در انحصار ستمگران و متجاوزان باقی نمی‌ماند، شعله‌ای بود که همه را می‌سوزاند.

در این جنگ‌ها و پردامنه شدن اختلافات در قلمرو اسلامی (به‌ویژه عراق و شام) تعدا بسیاری از مسلمانان از صحابه و یاران نامدار پیامبر(ص) کشته و شهید شدند. عده‌ی قابل توجهی نیز منزوی شدند و به نشانه‌ی اعتراض شمشیر چوبین در دست گرفتند یا کلمه‌ای سخن نگفتند. معاویه و کارگزارانش غیر از رویارویی صریح با علی(ع)، برجسته‌ترین یاران او یعنی مالک اشتر و محمد بن ابی‌بکر را نیز ترور کردند.

حکومت حدود پنج ماهه قیس بن سعد، شهادت مالک در میانه راه و بعدا شهادت محمد بن ابی‌بکر، حضور سپاهیان شام در مصر، باعث شد که مصر عملاً در قلمرو معاویه قرار گیرد. معاویه از اهمیت مصر برای تثبیت سلطنت باخبر بود. در سال چهلم هجری نیز معاویه سپاهی را به حجاز فرستاد و آنجا را تسخیر نمود. تثبیت کامل سلطنت معاویه یک گام دیگر نیاز داشت و آن عراق بود. این گام نهایی را هم خوارج به نفع معاویه برداشتند. علی(ع) به وسیله ابن ملجم به شهادت رسید و او را مخفیانه دفن کردند و تمام سالهای غربت و تنهایی جریان امامت آن مرقد مخفی مانده بود.

پس از شهادت امام علی(ع) گرایش‌های گوناگونی که بعد از قتل عثمان پیدا شده بود عمق و گسترش بیشتری پیدا کردند. معاویه نیز شام و مصر و حجاز را یکپارچه در اختیار داشت و عراق هم آکنده از بحران و هیجان بود. مصالحه‌ی ناگزیر امام حسن(ع) نقطه پایان جریان امامت در حکومت و نظام اسلامی و نقطه آغاز سلطنت بدون منازع معاویه بود. مصالحه‌ی امام حسن(ع) هفت ماه بعد از شهادت امام علی(ع) انجام گرفت. این هفت ماه آکنده از بحران و هیجان و توطئه بود. بلافاصله بعد از شهادت علی(ع) مردم شام با معاویه بیعت کرده‌بودند. مردم عراق نیز با امام حسن(ع) بیعت کردند. اما مردمی که علی(ع) را تنها گذاشته بودند چگونه می‌توانستند گوش به فرمان پسر او باشند؟ به ویژه در شرایطی که معاویه قدرتش در شام و مصر و حجاز تثبیت شده‌بود و خوارج مثل کانون‌های فتنه در عراق فعال بودند. امام حسن(ع) در شرایطی مصالحه کرد که اگر با معاویه مصالحه نمی‌نمود ریشه‌های جریان امامت و تشیع منهدم می‌شد و از اسلام نیز تنها نامی بر جا می‌ماند.
امام حسن(ع)، امام حسین(ع) و خانواده‌اشان به مدینه رفتند و معاویه برای تثبیت سلطنت خود مانعی پیش رو نمی‌دید. او با مصالحه با امام حسن(ع) و بیعت مردم عراق پیشوای مسلمانان شد. حکومت برای معاویه وسیله‌ای نبود که جامعه را به سعادت برساند و عدالت را به عنوان راهنمای خود قرار دهد. برای مثال شهادت حجر بن عدی یکی از بزرگان و یاران ممتاز امام علی(ع) در زمان خلافت معاویه اتفاق افتاد. این چهره‌ی واقعی معاویه بود. از سویی به عنوان یک حاکم بردبار و اهل جود و حکمت معرفی می‌شد و از سوی دیگر انسان‌ها را با دستان زنجیر شده در حالی که به نماز ایستاده بودند گردن می‌زد.

برای تثبیت و استقرار سلطنت، معاویه نیازمند مبانی بود که معمای چهره دوگانه‌ی وی را حل کند و این‌گونه وانمود شود که خلیفه میزان همه چیز است و مردم باید از خلیفه کاملاً اطاعت و تبعیت کنند و داوری و قضاوت او کار مردم نیست. احادیث بسیاری نیز در جهت تأیید و تقویت این افکار ساخته شد.

سلطنت معاویه در دهه چهلم و پنجاهم متکی بر سبّ (= دشنام دادن) علی(ع) بود. آنان از این کار دو هدف عمده داشتند. نخست اینکه نام علی(ع) و سخن و سیره حکومت او را که مانند میزان بود از میان بردارند و دوم اینکه یاران او را که نمی‌توانستند در برابر سبّ او طاقت بیاورند از بین ببرند. حکام نواحی معمولاً دو مسئولیت داشتند. یکی برپایی نماز و خطبه خواندن و دیگری جمع‌آوری خراج، و معاویه دستور داد که حکام در منابر علی(ع) را سبّ و لعن کنند.

سبّ علی(ع) آنچنان در قلمرو سلطنت معاویه رواج یافت که تبدیل به فرهنگ شد. هم ارزش‌گذاری بود و هم هنجار اجتماعی. دشنام‌گویی به علی(ع) مهم‌ترین وجه تبلیغاتی و سیاسی سلطنت معاویه بود و در این شرایط احادیث پیامبر(ص) که دشنام‌گویی به مسلمانان را نهی می‌کرد، فراموش شده‌بود. سبّ علی(ع) به‌گونه‌ای در جامعه اسلامی ترویج می‌شد که گویی یکی از علائم ایمان است و به جزئی از سنت مردم تبدیل شد.

معاویه همواره می‌کوشید به‌گونه‌ای از مشروعیت امام حسن(ع) در جهت تقویت حکومت خود استفاده کند. امام مجتبی(ع) هم هیچگاه کوچکترین سخنی نگفت یا عملی انجام نداد که معاویه بتواند ازآن بهره بگیرد و او چنانکه در عهدنامه صلح آورده بود، معاویه را امیرالمؤمنین خطاب نمی‌کرد و به عنوان خلیفه مسلمین به رسمیت نمی‌شناخت.

معاویه نمی‌توانست با امام حسن(ع) رویارو شود. نه این امکان را داشت که بر او سخت بگیرد و امام مجتبی(ع) را دستگیر و زندانی کند و نه می‌توانست در برابر سخنان حکیمانه‌ی او طاقت بیاورد. از طرف دیگر می‌کوشید فرزندش یزید را به عنوان جانشین خود مطرح کند. با حضور امام حسن(ع) و متن مصالحه چنین امکانی برای او وجود نداشت و او از طریق وعده و فریب جعده دختر اشعث، امام مجتبی(ع) را مسموم کرد.

حضور و حیات و سخنان امام حسن(ع) بزرگترین مانع ولایت‌عهدی یزید بود. از طرف دیگر او جمع شیعیان را به‌گونه‌ای رهبری و هدایت می‌کرد که در آن دوران پرآشوب محفوظ بمانند و تندروی‌های ماجراجویانه را کنترل می‌کرد.

به مرور زمان قدرت و ثروت وتجمل با یکدیگر تلازم پیدا کرده‌بودند. اگر در زمان عمر معاویه به این بهانه تمسک می‌جست که به خاطر حفظ شأن مسلمین در برابر شامیان بر شکوه امارت خود افزوده است، در دهه چهل و پنجاه ثروت و تجمل جزء شأن حاکم شده‌بود. مردم گمان می‌کردند آنچه انجام می‌شود همان اسلام است و طبیعی است که وقتی حکومت که معروف‌ترین معروف‌هاست در دست معاویه قرار می‌گیرد، این امکان به وجود می‌آید که حقایق اسلامی واژگون جلوه داده شود. او با استفاده از نظام قبیله‌ای، دستگاه جعل حدیث و تحریف آیات و جریان فکری مرجئه و همچنین مصالحه با امام حسن(ع) و واقعه حکمیت در جنگ صفّین به توجیه اعمال ستمگرانه خود می‌پرداخت و به دلیل ماهیت استبدادی و ضد اسلامی سلطنتش با بنی‌هاشم و جریان امامت رویاروی بود. شهادت یاران ممتاز علی(ع) مانند حجر بن عدی، میثم تمّار و ... توسط معاویه در این دوران چهره سرکوبگرانه حکومت وی را به‌ روشنی نشان می‌دهد. علاوه بر آن معاویه که در صدد معرفی فرزندش به عنوان ولی‌عهد خود بود امام حسن(ع) را که سر راه خویش می‌دانست مسموم کرد و یزید را معرفی نمود.

در دهه چهل، در دوران حیات امام حسن(ع)، امام حسین (ع) کاملاً همراه و هماهنگ با وی بود. گاهی برخی از پیروان علی(ع) که جریان صلح را نمی‌پسندیدند با نگرانی از امام حسین(ع) می‌خواستند مخالفت خود را شروع کند و امام حسین(ع) همواره آنان را به بردباری و شکیبایی توصیه می‌نمود.

امام حسین(ع) در دهه‌ی پنجاه بعد از شهادت امام حسن(ع) در شرایطی زندگی می‌کرد که اسلام یکسره دگرگون شده بود. سالها پیش علی(ع) گفته بود که اسلام همانند پوستین وارونه شده است. این واژگونی ارزش‌های دینی در دهه‌ی پنجاه به نقطه اوج خود رسیده بود. امام حسین(ع) معاویه را به خوبی می‌شناخت و از شیوه کار او باخبر بود. او نگران ریشه‌های جریان امامت و اسلام بود که در معرض توفان‌ها و تهدیدها قرار داشت. کمترین و محدودترین حرکت محاسبه نشده می‌توانست ریشه‌ها را نیز نابود کند.

استراتژی حرکت امام حسین(ع) در دهه پنجاه به این صورت بود که یاران خود را به پنهان‌کاری و محافظت از خود در برابر حکومت توصیه می‌کرد و می‌گفت تا روزی که معاویه زنده است همین شیوه را حفظ کنند. در این دوران معاویه به امام حسین(ع) تذکر داد که نقض عهد نکند و امام حسین(ع) در پاسخ ضمن محکوم کردن جاسوسان گفت: من به خدا پناه می‌برم که عهدنامه‌ای را که برادرم متعهد شده است نقض کنم.

امام حسین(ع) کاملا متوجه بود که دو جریان امامت و سلطنت آمیخته نشوند و بهانه‌ای به دست معاویه و حکومت او نیفتد که از اعتبار خاندان پیامبر(ص) به نفع قدرت و دنیای بنی امیه بهر‌ه‌برداری کنند. به همین دلیل خواستگاری یزید از دختر عبدالله بن جعفر را رد کرد چون با توجه به سنت‌های قبیله‌ای که ازدواج می‌توانست باعث پیوند دو قبیله شود کدورت‌ها و خون‌های ریخته شده فراموش می‌گردید.

چنانکه اشاره شد حکومت معاویه می‌کوشید امکانات مالی خانواده پیامبر(ص) را از بین ببرد تا اولاً شیعیان و پیروان آنان از خانواده پیامبر(ص) قطع امید کنند و ثانیاً خود امام حسین(ع) و خانواده‌اش برای گذران امور نیازمند شوند. از این رو به هر دلیل و بهانه‌ای اموال یا املاک امام حسین(ع) را مصادره می‌کردند.
معاویه و مأموران او می‌کوشیدند با فشارهای اقتصادی و سیاسی امام حسین(ع) را از پای درآورند و قطعاً درصدد بوده‌اند که امام حسین(ع) را همانند امام حسن(ع) در فرصت مناسبی مسموم کنند. این فشارها و توطئه‌ها در فضای سنگین و آزاردهنده‌ی سبّ علی(ع) در مساجد و معابر زندگی را بس دشوار کرده بود و امام حسین(ع) مجبور بود در این دوران حمایت کافی را از پیروان علی(ع) به عمل آورد.

ازطرف دیگر مأموران حکومت معاویه مطمئن بودند که هرگونه رفتار کنند، هرکس را بکشند یا به زندان بیفکنند، معاویه نه تنها ازآنان ناخشنود نمی‌شود بلکه از آنان دفاع می‌کند. برای مثال، «زیاد» به صراحت به مردم گفته بود وظیفه‌ی آنان تنها گوش کردن به فرمان حاکم است و اطاعت کردن. البته این حق حاکم را هم قدرتی می‌دانست که خداوند به آنان اعطا کرده بود.

زیاد، معاویه و دیگر کارگزاران، حاکمیت خود را بر رعب بنا نهاده بودند نه بر عدل و ماهیت و ساختار سلطنت معاویه همین اقتضاء را داشت. برای حاکمیت رعب دو کار مشخص در سلطنت معاویه شکل گرفت که قبلاً در جاهلیت سابقه داشت. یکی قطع کردن سر مخالف و شهر به شهر گرداندن آن و دیگری اهانت به اجساد کشته‌شدگان که اوج آن در انقلاب عاشورا بود.

حکومت معاویه و کارگزاران او از «کلمه» وحشت داشتند و این هراس از زاویه دید یک حکومت متکی بر ستم و سرکوب طبیعی و منطقی بود، زیرا قدرت و اثر نفوذی که در کلمه حق، آن هم در برابر و رویاروی حکومت جور وجود دارد، وصف ناشدنی است و امثال حجر بن عدی و عمرو بن حمق به همین دلیل شهید شدند.
معاویه در اواخر دهه چهل، یعنی پیش از شهادت امام حسن(ع)، در اندیشه‌ی ولایتعهدی یزید بود. او امام حسن(ع) را به عنوان مهم‌ترین مانع سلطنت یزید مسموم کرد. مانع دوم در برابر او اختلافات درون حاکمیت معاویه بود و افرادی که نسبت به ولایتعهدی یزید موافق و خشنود نبودند، مثل زیاد بن ابیه. بعد از مرگ زیاد زمینه آماده‌تر شده بود ولی هنوز دو مشکل عمده‌ در پیش روی معاویه بود. اول شخصیت و منش یزید و دوم حضور امام حسین(ع)، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر، عبدالله بن جعفر و عبدالرحمن بن ابوبکر. معاویه کوشید یزید را به عنوان یک شخصیت ممتاز معرفی کند و به همین دلیل فرماندهی مقابله با روم شرقی را در نبرد قسطنطنیه به او سپرد و وی را به عنوان نماینده خود به حج فرستاد.

یزید در هر دو مأموریت شکست خورد و فاجعه بزرگی به بار آورد. با وجود این معاویه در شام برای ولایتعهدی یزید مشکلی نداشت و در عراق نیز همان سیاست سرکوب کارگشا بود و مصر هم در شرایطی نبود که تأثیر زیادی در این قضیه داشته باشد. مشکل اصلی حجاز و به‌ویژه مدینه بود که حضور خاندان علی(ع) و بسیاری از اصحاب پیامبر(ص) و افرادی که بنی امیه را خوب می‌شناختند مانع اصلی ولایتعهدی یزید بود.

معاویه از مروان بن حکم که آن زمان حاکم مدینه بود خواست زمینه‌چینی کند و یزید را به عنوان ولیعهد معرفی نماید. سخنان مروان در مسجد با مخالفت امام حسین(ع) و دیگران روبرو شد و نقشه‌ی معاویه شکست خورد. آنان تصمیم گرفتند راه دیگری را انتخاب کنند. گروه‌هایی از مردم مدینه را به شام می‌بردند و در فضای آنجا که چشمان مردم عادی را خیره می‌کرد و در میان مردمی که یکپارچه از معاویه حمایت می‌کردند آنها را متقاعد می‌نمودند.

معاویه نسبت به خاندان علی(ع) و به‌ویژه حسن و حسین(ع) از این جهت که آنان را سد راه حقیقی سلطنت یزید می‌دانست، کینه‌ای تلخ و فرساینده داشت و گمان می‌کرد با نادیده گرفتن آنان ارزش و اعتبار خاندان علی(ع) از میان می‌رود.

مدتی بعد وقتی دوباره موضوع ولایتعهدی یزید مطرح شد، مروان بن حکم برای معاویه نوشت که مردم مدینه از بیعت با یزید خودداری می‌کنند. معاویه مروان را را عزل کرد و سعید بن عاص را به جای وی منصوب نمود. در نامه به سعید بن عاص، معاویه او را به دوراندیشی و مدارای نسبت به حسین بن علی(ع) توصیه می‌کند. در مورد عبدالله بن زبیر سفارش می‌کند که کاملاً مواظب او باشد و در نامه‌های جداگانه‌ای که برای عبدالله بن عباس، عبدالله بن جعفر، عبدالله بن زبیر و حسین بن علی(ع) می‌نویسد در هر نامه می‌کوشد متناسب با شأن مخاطب نامه از سیاست تهدید یا تطمیع سود جوید.

معاویه در نامه‌ی خود به امام حسین(ع) چنین نوشت: ««از طرف تو اخباری رسیده است که هرگز گمان نمی‌کردم بدان گونه مطالب گرایش داشته باشی. شایسته‌ترین مردم در وفاداری با کسی که همانند تو در شرافت و منزلت و بزرگی است (یعنی یزید) بیعت کرده‌اند. حال در امر خلافت منازعت نکن، از خدا بترس و این امت را فتنه مینداز و متوجه خود و دین خود و امت محمد باش!»

پاسخ امام(ع) پاسخی تند و کوبنده بود. امام(ع) در بخش‌هایی از نامه‌ی خود چنین نوشت: «نامه‌ات رسید. متذکر شده‌ای که از ناحیه‌ی من اخباری به تو رسیده که انتظار آن را نداشتی و گمان داشتی نسبت به آن امور رغبت نشان نمی‌دهم. نیکی‌ها به دست خداوند است. اگر اراده کند آدمی را به سوی نیکی و سعادت راهنمایی می‌کند و اگر اراده‌اش تعلق نگیرد راه هدایت را بر انسان مسدود می‌نماید.

در نامه‌ات یادآور شده‌ای که در مورد من مطالبی به تو رسیده است. مطالب نادرست را افراد مغرض و سخن‌چین و جاسوس به تو رسانده‌اند که می‌خواهند جامعه را دچار تفرقه کنند. این گمراهان از راه راست خارج شده‌اند و بر من دروغ و افترا بسته‌اند. من قصد جنگ و اختلاف ندارم، اما از جنگ نکردن با تو و حزب تو که از قاسطین (پیمان شکنان) هستند به خدا پناه می‌برم. افراد ستمباره‌ای که اطراف تو را گرفته‌اند داخل در حزب ستمگران و یاران شیطانند. آیا تو قاتل حُجر بن عَدی و یاران و دوستان او که اهل زهد و عبادت بودند نیستی؟ آنان برای از میان بردن بدعت و انجام امر به معروف و نهی از منکر به پا خاستند و تو از روی ظلم و ستمگری پس از اینکه با آنان پیمان بستی، پیمانت را شکستی و آنان را کشتی و خداوند را با خودت دشمن کردی ... .

ای معاویه! گویی تو از این مردم نیستی و این مردم هم از تو نیستند ... .

اکنون که از برکت جدم در آن مقام نشسته‌ای و این‌همه جنایت و مفسده انجام می‌دهی، در نامه‌ات برای من می‌نویسی که «امت محمد را گرفتار فتنه و آشوب مکن»؟ من فتنه‌ای بزرگ‌تر از حکومت تو مشاهده نمی‌کنم! در نامه‌ات نوشته‌ای که متوجه خودت و دین و امت محمد باش. به خداوند سوگند که من افضل از جهاد با تو چیز دیگری را نمی‌بینم. اگر بتوانم با تو جهاد کنم این کار برای من بهترین عبادت خواهد بود، و اگر نتوانم استغفار می‌کنم و توفیق جهاد با تو را طلب می‌کنم ... .»

نامه امام حسین(ع) سه جهتگیری اصلی داشت :
۱- مستقیماً با تئوری سلطنت معاویه که اطاعت محض از سلطان بود تعارض داشت.
۲- معاویه را به عنوان یک قاتل که انسان‌های برگزیده را به قتل رسانده است معرفی کرد.
۳- با معاویه اعلام جهاد نمود و گفت معاویه دین را نابود کرده‌است.

معاویه به سعید بن عاص دستور داد که بر مردم سخت بگیرد و همه باید بیعت کنند، ولی هیچ‌کس بیعت نکرد و سعید بن عاص به معاویه نوشت که مردم از آن چند نفر یعنی امام حسین(ع) و ... تبعیت می‌کنند و معاویه تصمیم گرفت شخصاً به مدینه رود.

در مسجدالنبی(ص) جلسه‌ای تدارک شد و مردم را در آن جمع کردند. معاویه شروع به بیان فضیلت‌ها و ویژگی‌های یزید کرد و گفت بیعت گرفتن از مردم برای او مهم است و اگر در میان مسلمانان کسی بهتر از یزید بود برای او بیعت می‌گرفت. در این هنگام امام حسین(ع) به سخنان او اعتراض کرد و خود را برتر از یزید شمرد. با اعتراض بعدی از طرف عبدالله بن زبیر مبنی بر اینکه تاکنون هیچ‌یک از خلفای پیشین مانند عمر و ابوبکر کسی را از خاندان خود برای جانشینی معرفی نکرده‌اند، مجلس به هم ریخت و معاویه مسجد را ترک کرد.

شب هنگام امام حسین(ع) و دیگر کسانی که بیعت نکرده بودند را به خانه معاویه بردند و او به ایشان گفت که من به نزد مردم شام می‌روم و می‌گویم شما نیز بیعت کرده‌اید و اگر کسی کلمه‌ای بر خلاف آن بر زبان بیاورد کشته می‌شود.

گفته می‌شود در هنگام گرفتن بیعت اجباری از مردم، نظامیان با شمشیرهای برهنه در میان مردم ایستاده بودند تا در صورت کوچکترین مخالفتی شمشیرها را فرود آورند و این صحنه یکی از گویاترین صحنه‌های سیطره و غلبه‌ی معاویه بود و نشان می‌دهد که مشروعیت حکومت و بیعت یزید در یک کلام بر تیغ برهنه و سرکوب و سکوت متکی بود.

در سال ۵۹ هجری، یک سال قبل از مرگ معاویه، امام حسین(ع) به حج رفت و از تمام کسانی که رسول خدا(ص) را دیده بودند و نیز فرزندان آنان در هر سرزمینی از سرزمین‌های اسلامی که بودند دعوت کرد تا در «مِنی» حاضر آیند. در پی این دعوت حدود هزار نفر از صحابه و تابعین در منی جمع آمدند و امام(ع) برای ایشان خطبه خواند و چنین گفت: «اما بعد، شما دیدید که این ستمگر (معاویه) با ما و شیعیان ما چه کرد. اکنون می‌خواهم در مورد اموری از شما پرسش کنم، اگر راست گفتم تصدیقم کنید وگرنه تکذیبم نمایید. گفتار مرا بشنوید و سخنان مرا بنویسید و آن‌گاه که به شهر و دیار خود بازگشتید آنچه را درباره‌ی حق و حقیقت ما فرا گرفته‌اید به گروهی از مردم که به آنها اطمینان دارید برسانید، زیرا من نگرانم که این آیین به فراموشی سپرده شود و حق و حقیقت از میان برود و باطل چیره گردد، اگر چه «خداوند نور خویش را کامل خواهد گردانید، هر چند کافران را ناخوش افتد.» [سوره صف، آیه ۸] »

آنگاه امام(ع) فضایل و شایستگی‌های امام علی(ع) و اهل بیت را بیان کرد و از افراد حاضر در تأیید آن فضایل شهادت گرفت. سپس خطاب به آنان، که جمع فراوانی از علما را شامل می‌شدند چنین فرمود:

« ... پس شما ای گروه قدرتمند که به علم شهرت دارید و به نیکی از شما یاد می‌کنند و به خیرخواهی و اندرزگویی معروف شده‌اید و به خاطر خدا در دل مردم مهابتی پیدا نموده‌اید، مرد مقتدر از شما بیم دارد و ناتوان به تکریم شما برمی‌خیزد و آن کس که هیچ برتری و قدرتی بر او ندارید شما را بر خود مقدم می‌دارد، هر گاه نیازمندان از رسیدن به نیازهای خود محروم مانند شما را واسطه می‌گیرند و در راه‌ها با هیبت شاهان و احترام سران و بزرگان گام برمی‌دارید، آیا همه اینها بدان امید نیست که به استوار داشتن حق خدا قیام کنید؟ اگرچه در این امر کاری که می‌باید نکردید؛ حق امامان را ناچیز شمردید و همچنین حق افراد ناتوان را ضایع کردید، اما در همان حال به دنبال آنچه حق خویش می‌پندارید برخاسته‌اید، نه پولی خرج کرده‌اید و نه با قبیله و گروهی به خاطر رضای خدا درافتاده‌اید.
...ای کسانی که از خداوند تمنای بهشت دارید! از آن بیمناکم که کیفری از کیفرهای او بر شما نازل شود، زیرا که شما از کرامت خدا به منزلتی رسیدید و برتری پیدا کردید اما با این حال دوستان خدا را احترام نمی‌گذارید، در صورتی که خود به خاطر خدا [و انتساب به دین خدا] در میان مردم ارجمندید. می‌بینید که عهدهای الهی را می‌شکنند و هیچ باکتان نیست.

...کوران و گنگان و بیماران زمینگیر در شهرها به حال خود رها شده‌اند و به آنها ترحمی نمی‌شود اما شما به کاری که شایسته‌تان است برنمی‌خیزید و دیگران را نیز در چنین کارهایی مدد نمی‌رسانید و با مسامحه و سازش با ظالمان خود را آسوده می‌دارید. این همه، وظایفی است که خدا بر عهده شما گذاشته است.

... شما با منزلتی که داشتید ستمکاران را قدرت و استقرار بخشیدید و کارهای خدا را به دست ایشان سپردید تا به شُبهه‌ها عمل کنند و بر راه شهوت‌ها و هوای نفسانی خویش پیش روند. سبب چیرگی ایشان گریز شما از مرگ و خوش آمدن شما از حیاتی است که ناگزیر ترکتان خواهد کرد.

شما ناتوانان را به دست ایشان تسلیم کردید که یا همچون برده مقهور باشند و یا همچون مستضعفی برای اداره امور زندگی در دست آنان اسیر. در کشورداری به اندیشه خود هر چه می‌خواهند می‌کنند و در اقتدای به اشرار و گستاخی نسبت به خدای جبّار، با پیروی هوای نفس، کار را به رسوایی می‌کشانند. بر منبر هر شهر از شهرهای ایشان خطیبی است که بانگ برمی‌دارد و آنچه می‌خواهد می‌گوید. کشور در برابر ایشان بی‌معارض است و دست‌های ایشان در آن گشاده.

خدایا! تو می‌دانی آنچه از ما رفت نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنیای ناچیز خواستن زیادت، بلکه می‌خواستیم نشانه‌های دین را بنمایانیم، و اصلاح را در شهرهایت ظاهر گردانیم، تا بندگان ستمدیده‌ات را ایمنی فراهم آید، و واجبات و احکام و سنت‌های تو اجا گردد. پس اگر شما مردم ما را یاری نکنید و در حق ما انصاف نورزید، قدرت ستمگران و بیدادگران همچنان بر سر شما خواهد بود و آنان همچنان به خاموش کردن نور پیامبرتان ادامه خواهند داد. خداوند ما را بسنده است که بدو توکل کنیم و به او پناه بریم و بازگشت همه به سوی اوست.»

از زمان رحلت پیامبر هنوز پنجاه سال نگذشته بود و کمتر از بیست سال بود که علی(ع) به شهادت رسیده بود، امّا فضای جامعه چنان مسموم و پرابهام و حقایق آن‌قدر تحریف‌‌شده و دگرگون شده بود که امام حسین(ع) اشاره می‌کند در جنگ خیبر پرچم را علی(ع) به دست گرفت و پیامبر(ص) او را دوست داشت! واقعیت امور چنان بود که به رغم سفارش پیغمبر(ص)، قرآن و اهل بیت در انزوا و مظلومیت تمام بودند و کسی مانند یزید که در اندیشه و سخن و رفتار کینه‌ای عمیق نسبت به قرآن و اهل بیت داشت به عنوان ولیعهد معرفی شده بود.

معاویه و ابوسفیان هم به صراحت بارها گفته بودند خصومت بنی امیه با بنی‌هاشم بر سر قدرت یا به تعبیر آنها پادشاهی است و نه بر سر قرآن و نماز و روزه.
معاویه در پاسخ به نامه امام حسین(ع) و موضع صریح او نسبت به ولایتعهدی یزید دو واکنش نشان داد.

اول اینکه تمامی دریافت بنی‌هاشم از بیت‌المال را متوقف کرد تا فشار را بر امام حسین(ع) زیاد کند تا از موضع اعتراض خود دست بردارد و بنی‌هاشم را در موقعیتی قرار دهد که برای گذران امور خود به معاویه و حکام او متوسل شوند و این در حالی بود که اموال و اقطاعات زیادی به دیگر قبائل بخشیده می‌شد.

دوم اینکه درصدد قتل حسین بن علی(ع) برآمده بود و می‌خواست او را نیز مانند امام حسن(ع)، مالک اشتر و دیگران ترور کند.

معاویه در ظاهر امر به‌گونه‌ای رفتار می‌کرد تا بهانه‌ای به دست کسی ندهد و به عنوان خلیفه‌ای که بر اساس حکمیت و مصالحه و بیعت مردم به قدرت رسیده بود حق خود می‌دانست که مخالفان را از پیش پا بردارد و در این زمان اگر امام حسین(ع) به مبارزه رویاروی می‌پرداخت احتمال اثرگذاری حرکت و شهادت او حداقل ممکن بود.
علاوه بر آن امام حسین(ع) نمی‌خواست به عنوان پیمان‌شکن معرفی شود. گرچه معاویه در واقع تمامی مفاد پیمان مصالحه با امام حسن(ع) را زیر پا گذاشته بود اما در صورت ظاهر خود را متعهد به پیمان مصالحه قلمداد می‌کرد و امام حسین(ع) همانند امام علی(ع) در دوران صبر و سکوت و نیز امام حسن(ع) از مجاهده با حکومت معاویه خودداری می‌کرد.

نظام پادشاهی که در حکومت معاویه به اوج خود رسیده بود هشت مشخصه داشت :
۱- دگرگونی در روش جایگزینی حاکم
۲- دگرگونی در نحوه زندگی حاکم
۳- دگرگونی در کیفیت نگهداری و برداشت از بیت‌المال
۴- پایان آزادی اندیشه و باور و نظر
۵- پایان آزادی امر قضاء
۶- پایان حکومت شورایی
۷- ظهور و بروز عصبیت‌های قومی و نژادی
۸- نابودی قانون

معاویه تمام تلاش خود را کرد تا اسلام را دگرگون کند و آن را به‌گونه‌ای که خود می‌خواهد معرفی نماید. در پایان زندگی او در فضای حکومت از اسلام جز اسم و از قرآن جز رسم باقی نمانده بود. در واقع دوران دیگری از حکومت آغاز شده بود که در آن هم اسلام به کناری نهاده شده بود و هم مردم از صحنه حکومت غایب بودند.
معاویه در ماه رجب سال ۶۰ هجری در هفتاد و هفت سالگی مرد. او در هنگام مرگ می‌گفت: «نفرین بر تو ای روزگار و سرزمین، چهل سال بر تو پادشاهی کردم. بیست سال امیر بودم و بیست سال خلیفه. اکنون حال و روزم با تو و گذرم از تو چنین است. نفرین بر دنیا و دوستداران آن.»

معاویه تا هنگامی که توان داشت در بهره‌گیری از دنیای خود لحظه‌ای درنگ نکرد و مهم‌ترین نشانه دنیادوستی او ولایتعهدی یزید بود که با پشتوانه نیروی نظامی و تهدید و ارعاب و قطع سهمیه مخالفان از بیت‌المال و بذل و بخشش بی‌دریغ به هواداران و موافقان انجام شد. معاویه در دو قلمرو به یزید وصیت کرد که چگونه عمل کند. یکی نسبت به اشخاصی که با یزید بیعت نکرده بودند و دیگری درباره مناطق اصلی و مرکزی حکومت اسلامی.

«ای پسر، بدان که من هرچه ببایست کردم و گردن عرب نرم گردانیدم و مبارزان جهان کم کردم و از همه‌ی خلق بیعت تو بستدم، مگر از چهار تن. و من تو را بگویم که با هرکسی، چه کن:
اما عبدالرحمن بن ابی‌بکر، مردی است که لهو را دوست دارد، به او هرچه خواهد بده تا بدان مشغول باشد؛ و عبدالله بن عمر، به عبادت مشغول است، او خود ملک نجوید؛ و عبدالله به زبیر، از او بازمگرد تا بیعت کند که او از همه بدتر است؛ و حسین بن علی(ع) را به بیعت بخوان، اگر بیعت کند هرچه خواهد به او بده و نیکش دار که ما این ولایت از ایشان داریم، و اگر بیعت نکند خویشتن را از ایشان نگاه دار.»

و در مورد مناطق مختلف سفارش کرد: «به یزید بگویید که مردم حجاز را مراعات کن، زیرا آنان اصل تو هستند. هرکس از آنان که بر تو آید او را گرامی بدار... .»
معاویه به‌روشنی می‌دید که حکومت او در مدینه و عراق پایگاه مستحکم و طبیعی ندارد. همان‌گونه که معاویه حاصل چهل سال تجربه خود را در وصیت به یزید فشرده کرد و نسبت به اشخاص و مناطق سخن گفت، شناخت زمینه انقلاب عاشورا بدون بررسی ویژگی‌ها و چهره عمومی عراق (به‌ویژه کوفه و بصره)، حجاز (به‌ویژه مدینه و مکّه) و شام (به‌ویژه دمشق) میسر نیست. البته دو منطقه مصر و یمن نیز کم اهمیت نبودند، اما هیچ کدام اثر تعیین‌کننده‌ای در قدرت و حکومت نداشتند.

کوفه در یک کلام شهر اصیلی نبود و ساختار شهر و ترکیب جمعیت در آن به شکل طبیعی فراهم نشده بود. پس از فتح عراق و عقب راندن بازمانده نیروهای ساسانی به فلات ایران، لزوم ایجاد یک دارالهجره در حاشیه سرزمین‌های فتح شده احساس شد که کانونی برای مهاجرین از راه رسیده و پایگاه نظامی برای مقابله با دشمن باشد. این اردوگاه به مرور زمان در فاصله‌ی دو دهه ساختار شهری به خود گرفت و زمین‌های آن بین قبایل عرب، یمانی‌ها و نزاری‌ها تقسیم شد.

این شهر یک شهر بی‌چهره بود و این بی‌چهرگی شهر تنها در صورت و ساختار‌ شهری آن نبود، بلکه در محتوا نیز مردمی که در کوفه زندگی می‌کردند از خود هویتی متلوّن و متغیر نشان می‌دادند به صورتی که وقتی معاویه درباره مردم کوفه از ابن الکواء پرسید گفت: «آنان با هم در کاری متفق می‌شوند، سپس دسته دسته خود را از آن بیرون می‌کشند.»

کوفه با چنین چهره‌ای به هر حال پایگاه شیعیان و پیروان علی(ع) و امام حسین(ع) بود و خشن‌ترین سرکوب‌ها نیز در همین شهر انجام شد. ستم و سرکوب بسیاری از مردم را به خود آورده بود چنانکه حتی در دوران معاویه هم عده‌ای از سران کوفه برای امام حسین(ع) نامه می‌نوشتند و اشاره می‌کردند که آماده‌ی جهادند، و امام حسین(ع) که شرایط را مناسب نمی‌دید به آنان سفارش می‌کرد که شکیبا و آماده‌ی روزی باشند که معاویه وفات کند.

وقتی معاویه مرد، جنبش و حرکت محسوسی در کوفه به چشم می‌خورد، ولی رنگ‌پذیری، عدم ثبات و عدم وفای مردم کوفه در انقلاب عاشورا کاملاً آشکار شد و مردم کوفه به عنوان نماد پیمان‌شکنی و بی‌وفایی در تاریخ اسلام و تاریخ تشیع باقی ماندند. این دورویی از چشم معاویه هم پنهان نمانده بود و در وصیت به یزید درباره‌ی آنها می‌گوید «امیدوارم خداوند به واسطه‌ی آنانی که پدر او (امام حسین(ع)) را کشتند و برادرش را به خواری افکندند، تو را از گزند او بازدارد.»

منطقه شام، پایگاه اصلی بنی‌ امیه و معاویه بود و ابن الکواء درباره مردم آن می‌گوید: «آنان لشکر امیرالمؤمنین (معاویه) هستند و مطیع‌ترین مردم در اطاعت از مخلوق و عاصی‌ترین مردم در برابر خالق و از خداوند نمی‌هراسند.» بسیاری از این مردم به ولایت معاویه رضایت داده بودند و نام اسلام را بر این ولایت نهاده بودند تا عصیان خود در برابر خالق و ستمگری‌های خود را بپوشانند.

حجاز به‌ویژه در شهر مدینه و مکه قلمرو طبیعی قدرت معاویه نبود و معاویه به صراحت گفته بود که مردم مدینه از ترس شمشیر از او تبعیت می‌کنند. نوعی روحیه انزوا و در خود فرو رفتن و از مسائل اصلی جامعه پرهیز کردن در میان مردم مدینه و مکه مشهود بود.

معاویه توانست استقرار و ثبات لازم را در شام پیدا کند ولی در عراق و حجاز چنان پایگاهی نداشت و تغییر و تبدیل حکام مدینه و کوفه و بصره نشانه روشنی از این عدم استقرار است. معاویه خود حکومتش را در شام تثبیت کرد و از همان نقطه، قلمرو قدرت خویش را گسترده ساخت و بدگمان بود که محتمل است حاکم مدینه یا حاکم عراق نیز همان‌گونه قدرت خود را توسعه دهد. این دغدغه که تغییر حکام را در پی داشت، علامت روشنی بود که معاویه نسبت به ثبات حکومت خود در حجاز و عراق اطمینان نداشته است.

یزید، هیچ‌کدام از ویژگی‌های معاویه را نداشت. نه پیچیدگی ذهن و زیرکی او را داشت و نه صحابی پیامبر(ص) بود و نه تجربه‌ای در حکومت و امارت داشت. تنها نقطه قوت یزید که البته در فضای آن روزگار مهم و تعیین‌کننده بود زبان‌آوری و قدرت وی در بیان و شعر بود.

هرچه معاویه رازدار و پرده‌پوش و فریبگر بود، یزید گستاخ و پرده‌در و حرمت‌شکن بود و حتی ضرورتی ندید که به هیچ‌یک از توصیه‌های معاویه عمل کند. او مست قدرت بود. در اوایل دهه سی عمر خود سرنوشت قلمرو عظیم اسلامی در دست او بود. معاویه قدرت و توسعه قلمرو خود را به تدریج به کف آورده بود و ویژگی‌های دقیق هر منطقه را می‌شناخت و مدام از اشخاص خبره و مردم‌شناس درباره مردم شهرها و مناطق و قبیله‌ها سؤال می‌کرد. یزید چنین دید آینده‌بین و مردم‌شناسی نداشت و به محض اینکه احساس کرد قدرت مطلقه حکومت در اختیار اوست در نخستین عبارات و رفتار خود طغیان کرد و همین طغیان و ستم و قساوت یکی از عناصر زمینه‌ساز انقلاب عاشورا بود. یزید نمی‌توانست بفهمد که حسین بن علی(ع) با او بیعت نمی‌کند و حاکمیت وی را به رسمیت نمی‌شناسد، از این رو تصمیم گرفت او را که شاخص‌ترین مخالف حکومتش بود از میان بردارد. عصاره‌ی شناخت انقلاب عاشورا شناخت اندیشه و سلوک و باور امام حسین(ع) از یک سو و از سوی دیگر شناخت یزید و ویژگی‌های اوست.

 

کوفیان و انتخاب

نامه‌های مردم کوفه در دعوت از امام حسین‌(ع):

پس از مرگ معاویه، جمعی از بزرگان کوفه نامه‌ی زیر را به امام حسین(ع) نوشتند:

از سلیمان بن صُرَد و المسیب بن نجیه و رفاعه شداد وحبیب بن مظاهر و پیروان و شیعیان او مسلمانان از اهل کوفه:
«سلام برتو باد. در ستایش خدای که هیچ معبود به حقی جز او نیست با تو همزبان باشیم . اما بعد، ستایش خدایی راست که دشمن بیدادگر کینه‌توز تو را در هم شکست. همان کسی که بر این امت چیره گشت و با نیرنگ [امر خلافت] آنان را ربود. بیت المال امت را غصب کرد و بدون رضای آنان بر آنان فرمان راند. سپس نیکان امت را کشت و بدانشان را نگه داشت و مال خدا را به دست ستمگران و توانگران سپرد. خدایش از رحمت خویش دور دارد چنانکه قوم ثمود را دور داشت. اکنون ما مردم عراق رهبری نداریم، به سوی ما رهسپار شو، امید است خدای متعال به وسیله‌ی تو ما را به حق فراهم آورد. ما در نمازهای جمعه عید با نعمان بن بشیر کاری نداریم و اگر خبر یابیم که به سوی ما رهسپار شده‌ای بیرونش کرده، به خواست خدا تا شام تعقیبش می‌کنیم. سلام و رحمت خدا بر تو باد.»

در نامه‌ی دیگری شبث بن ربیعی و حجاربن ابجر و یزید بن الحارث و عزره بن قیس و عمرو بن الحجاج و محمد بن عمر التمیمی نوشتند که: « باغ‌ها سر سبز شده‌اند، چشمه ها جوشیده‌اند. اگر می‌خواهی حرکت کن که لشکری آماده‌ی فرمان توست.»

حتی در نامه‌ی دیگری نوشته شد: «  ...  اگر حرکت نکنی گناهکاری و صد هزار شمشیر آختر در خدمت توست.»

نکاتی درباره‌ی نامه‌ها و مقایسه‌ی آنها باهم:

۱- بسیاری از نویسندگان این نامه ها که نام آنها گفته شد جزء کسانیند که در روز عاشورا نام آنها را در سپاه مخالف خواهیم دید.

۲- وجود نوعی ادب و تامل و دقت وکلا منطقی بودن در نامه‌ی اول نسبت به نامه‌های دیگر وجود دارد.

۳- در نامه اول، مردمی که نامه نوشتند اقرار می‌کنند که چیزهایی را می‌دانند، مثل اینکه: حاکم را به نیرنگ‌باز بودن می‌شناسند، می‌بینند که عدالت در تقسیم بیت المال نیست و همه‌ی اختیارات در دست حاکمی غاصب است، در جامعه شاهد کشته شدن نیکان هستند ،حاکم را چیره بر امت می‌بینند و نه ولی آنها و . . . ، پس از حسین(ع) می‌خواهند تا به واسطه‌ی پیشوایی او برای بر پاکردن حق جمع شوند و  مؤدبانه امید خود را در این راه به خدای متعال می‌بندند و با  جملات پایانی نشان می‌دهند که پیرامون تحقق افکار خود هم اندیشیده‌اند و هم عمل خواهند کرد

۴- در نامه های بعدی نوعی تعجیل، عدم تعقل و بی‌احتیاطی، بی‌احترامی‌و دنیا پرستی به چشم می‌خورد؛ گویی که باغ‌ها و چشمه‌ها (که مثالی است مبنی بر وجود امکانات) و لشکر آما‌ده به فرمان، برای تحقق هر خواسته‌ای کافی است و اینجا فقط تو را کم دارد که اگر نیایی گناهکاری. مطمئن، تیز و بی‌منطق حرف می‌زنند و گویی «خدا» را در این ماجرا نمی‌بینند. امام حسین(ع) این نامه‌های آخر را که می‌خواند از اسامی نویسندگان می‌پرسد، شاید از این گونه نامه نوشتن چیزی را پیش‌بینی می‌کند، و در زمان جنگ این اسامی را از بین سپاه مقابل صدا می‌زند و به آنها می‌گوید آیا شما نبودید که نامه نوشتید و گفتید باغ‌ها سرسبز شده‌اند، بشتاب!؟ و آنها با همان عجله و همان بی‌احترامی که در نوشتن نامه‌ها داشتند می‌گویند: «نه، ما نبودیم.»

پاسخ امام(ع) به نامه‌های کوفیان

بسم اله الرحمن الرحیم

از سوی حسین بن علی به بزرگان مؤمنان و مسلمانان؛ اما بعد هانی و سعید آخرین فرستادگان شما نامه‌های شما را آوردند. از مطالب آنها آگاهی یافتم. سخن بیشتر شما این بود که ما امام نداریم به سوی ما بیا، امید است خدای متعال به وسیله‌ی تو ما را بر هدایت و حق فراهم آورد. اکنون برادر و پسرعمو و مورد اعتماد خاندانم را نزد شما می‌فرستم. از او خواستم تا احوال و امور و افکار شما را برایم بنویسد. اگر نوشت که بزرگان و اندیشمندان و خردمندان شما بر آنچه فرستادگان شما می‌گویند و در نامه‌هایتان خوانده‌ام هم‌داستانند، به زودی نزد شما خواهم آمد، ان‌شاءالله. به جانم سوگند، امام و پیشوا نیست مگر آن‌کس که به قرآن عمل کند و عدل را به پا دارد و حق را اجرا کند و خود را وقف راه خدا سازد. والسلام.

نکاتی درباره پاسخ امام :

۱- امام از نامه‌های قبلی این جمله که « امید است که خدای  . . .  » را در نامه‌ی خود می‌آورد، انگار که تأکید می‌کند که من بر این فرض که بیشتر شما این‌گونه انتظار مرا می‌کشید، یعنی «وسیله‌ی فراهم آمدن پیرامون حق با امید به خدا»، حرکت خود را آغاز می‌کنم و نه مثلاً  بر اساس لشکر آماده به فرمان یا  امکانات فراوان یا شور آنی شما.

۲- امام و شیعیان او مدتهاست که توسط « حاکم نیرنگ باز» در انزوا هستند و اجازه‌ی ارتباط خوب و آزادانه با مردم به آنها داده نمی‌شود و از ظلم حکومت به تنگ آمده و منتظر فرصتند. با وجود این، امام(ع) پس از دیدن این همه نامه و این همه شور از مردم تأمل می‌کند؛ به این صورت که مسلم را برای بررسی اوضاع به کوفه می‌فرستد و بعد از آن آماده‌ی حرکت می‌شود. امام (ع) خاطراتی از این مردم دارد.

۳- امام (ع) در جملات پایانی ویژگی‌هایی را برای رهبر بر می‌شمرد : عمل به قرآن، به پاداشتن حق و وقف راه خدا شدن. یعنی تقدس، وراثت و هر ویژگی دنیایی مثل پول و قدرت و . . . . موجب نمی‌شود که کسی شایسته‌ی ولایت بر مردم باشد.

بدرقه‌ی مسلم

امام نامه را به مسلم بن عقیل می‌دهد تا به کوفه ببرد و به وی چنین می‌فرماید: «تو را به سوی کوفیان رهسپار می‌کنم و این نامه‌های آنان به من است. خدا به زودی کار تو را بدانگونه دوست دارد و می‌پسندد به سرانجام می‌رساند. امیدوارم من و تو در درجه‌ی شهدا باشیم. در سایه‌ی برکت و خیر خداوندی رهسپار شو تا به کوفه درآیی ... .»

اول اینکه، نوع بدرقه امام با مسلم گونه‌ای است که گویی می‌داند که دیگر او را نخواهد دید. گویی  امام(ع) شهادت را حتی در این زمان که ظاهراً همه چیز حکایت از دست‌یابی به پیروزی می‌کند برای مسلم می‌بیند.

ثانیاً کدام یک از ما هنگام دعا کردن برای عزیزی می‌گوییم : «هر چه خدا بخواهد برایت آرزو می‌کنم.» رسم بر این است که ما بگوییم: «هر چه بخواهی خدا همان را برایت پیش آورد.» گویی امام (ع) با این گونه دعا کردن به یادمان می‌آورد که خدا بهتر از ما خیر را می‌شناسد، و بر ما نیز خیرخواه‌تر از ماست، پس عجب نیست که از خدا بخواهیم خواست خودش را برای عزیزمان پیش بیاورد، در این صورت گویی که آن عزیز را به دست خدا می‌سپارد و امید دارد که مسلم شایسته‌ی شهادت گردد و از این هم فراتری می‌رود او شهادت خودش را هم در کنار مسلم آرزو می‌کند.

امام (ع) سعادت مسلم، بودن با مسلم و شهادت خود و مسلم را می‌خواهد، اما می‌داند که «خیر» و «سعادت» نهایی در دست خداست، پس قبل از اینها «رضا»ی خدا را برای مسلم آرزو می‌کند.

***

آنچه بر مسلم می‌گذرد:

مسلم در بدو ورود به کوفه با استقبال پرشور مردم برای اعلام بیعت با امام حسین(ع) مواجه می‌شود. اما مسلم فقط به دیدن نفرات اکتفا نمی‌کند و طی جلسات خصوصی که با صاحبان اندیشه و بزرگان کوفه برگزار می‌کند از اوضاع کوفه و اهداف و آگاهی‌های مردم کسب آگاهی می‌کند. مسلم پس از اطمینان از صحت ادعاهایی که در نامه‌ها آمده است نامه‌ای بدین مضمون به امام حسین(ع) می‌نویسد: «فرستاده به آن که او را فرستاده است دروغ  نمی‌گوید؛ هجده هزار نفر با من بیعت کرده‌اند، همین که این نامه به دست شما رسید در حرکت به سوی کوفه شتاب کنید.»

هنگامی که خبر دعوت امام حسین(ع) و بیعت مردم کوفه انتشار یافت، یاران و طرفداران بنی‌امیه احساس خطر کردند و حکومت اموی را در معرض زوال دیدند. در آن زمان نعمان بن بشیر حاکم کوفه بود که از روحیه‌ای آرام و سازشکار برخوردار بود و موضع او صلح و اجتناب از درگیری بود. هنگامی که امویان یزید را از اوضاع کوفه و موضع حاکم مطلع کردند، یزید به شدت برآشفت و به پیشنهاد غلامش عبیدالله بن زیاد را حاکم کوفه کرد و طی نامه‌ای از او خواست که به سوی کوفه برود، مسلم را دستگیر کند و او را بکشد. ابن زیاد که مردی است که به زیرکی و خشونت شهرت دارد به حکومت هر دو شهر بصره و کوفه منصوب می‌شود و طی اولین سخنرانی کوبنده‌ی خود پس از ورود به کوفه خطاب به کوفیان چنین می‌گوید: «امیرالمؤمنین مرا والی شهر شما، مرزها و اموالتان قرار داده و به من امر کرده است که با مظلومان شما با انصاف رفتار کنم و به محرومان شما عطا و به افراد مطیع و گوش به فرمان شما احسان کنم. من تابع دستورات او هستم. من برای نیکوکاران شما همچون پدری نیک هستم و شمشیر و تازیانه من علیه کسی است که مخالف فرمان و حکومت من باشد»؛ و روز بعد، گویی که قاطعیت دیروز چندان اثری در خاموش کردن مردم نداشته، خطاب به آنان گفت: «این کار جز با برخورد قاطع و بدون خشونت و برخورد نرم بدون ضعف درست نمی‌شود و تا سالم شما را به جای مریض و حاضر شما را به جای غایب و دوست را به جای دوست نگیرم، وضع سامان نمی‌یابد.»

علاوه بر جنگ روانی، ابن زیاد شروع به تفرقه افکنی و شایعه پراکنی و تهدید و تطمیع مردم می‌کند. به این صورت که افرادی از اهل بصره را که در کوفه دارای پایگاه اجتماعی هستند به میان قبایل می‌فرستد و از آنها می‌خواهد تا از طریق بحث با رؤسای قبایل «که عموزادگان یا دوستان آنها هستند» اتحاد این‌ها را برهم بزنند.(۱) ابن زیاد همچنین عریفان(۲) را گرد آورد و به آنها به تندی گفت که نام افراد تحت پوشش خود را بنویسند که کدام یک از آنها طرفدار یزید و کدام یک خوارج و کدام یک حروریه‌اند و به چه کسانی مشکوکند یا چه کسی را می‌شناسند که با مسلم همکاری می‌کند یا از یزید ناراضی است و بعد تأکید کرد که حتی اگر یک نفر از این افراد گزارش نشود عرافت او لغو می‌شود و آن فرد بر در خانه‌اش به دار آویخته می‌شود. او همچنین مبلغان خود را برای تهدید مردم به سطح شهر گسیل داشت و به دستور وی در شهر شایعه کردند که لشکر شام در پشت دروازه های شهر اردو زده است. او به سرعت بر مراکز قدرت تسلط می‌یابد و کسانی را که به آنها اعتماد دارد بر مناصب مهم می‌نشاند.

ترس همه‌ی شهر را فرا گرفت. عریفان در اجرای دستور عبیدالله که مظهر قساوت و خشونت بود شروع به تهیه‌ی فهرستی از نام کسانی که به مخالفت با بنی‌امیه شناخته می‌شدند کردند و این اسامی را در اختیار عبیدالله قرار دادند- وضعیت به گونه‌ای شد که پدر، فرزندش را و برادر، برادرش را از شرکت در قیام و پیوستن به مسلم باز می‌داشت. ابن زیاد همچنین با وعده‌ی پول و مقام و تطمیع مردم بسیاری از هواداران مسلم را پراکند.

موضع مسلم در این میان موضع انسانی صبور و خردمند است. او حتی در این بحران که پراکندگی در صفوف یاران خود را می‌بیند از عامل ترس و فشار یا ایجاد تفرقه و یا برانگیختن گرایش‌های قبیله‌ای یا دادن وعده استفاده نمی‌کند. مسلم کسی نیست که اصول نظامی را نداند و از صحنه های جنگ دور بوده یا از استراتژی‌های سیاسی بی‌خبر باشد، طوری که بتوانند او را فریب دهند یا غافلگیرش سازند. اما او تنها مأموریت دارد که از میزان آگاهی مردم و آمادگی آنها در دعوت و استقبال از امام (ع) آگاه شود و با روش‌های درست اموری را که برای موفقیت حرکت او مهم است تدبیر کند. او دستوری برای تشکیل حکومت و اعلام نهضت ندارد، پس برای آغاز نبرد پیش‌قدم نمی‌شود. از سوی دیگر مردانگی و شرافت او به او اجازه نمی‌دهد که به حیله و خیانت متوسل شود.(۳)

بعد از این وقایع، جریان دعوت به شکل مخفی در آمد- بسیاری از رهبران شیعه بازداشت شدند و افراد فرصت طلب و طمع ورز در کنار ابن زیاد قرار گرفتند و برای جلب نظر او تلاش کردند. بیشتر کسانی هم که برای امام حسین(ع) نامه نوشته بودند مخفی شدند.

مسلم در خانه‌ی هانی اقامت گزید. هانی از کسانی است که روزگار پیامبر(ص) را درک نموده و در کوفه دارای پایگاه اجتماعی و قدرت نفوذ فراوان در بین عشیره‌ی خود است. نقش هانی برای ابن زیاد بسیار مهم است چرا که او اصرار دارد که پیش از آمدن امام حسین(ع) کار را یکسره کند. در این صورت هم مسلم و طرفدارانش دستگیر می‌شوند و هم ابن زیاد از دست مخالفانش خلاصی می‌یابد. پس با حیله و نیرنگ بزرگان شهر (که اکثراً از دوستان هانی بودند) – هانی نزد ابن زیاد آورده می‌شود و در آن جا ابن زیاد با لحنی تند و به دور از ادب از او می‌خواهد تا مسلم را به وی تحویل دهد و تهدید می‌کند که اگر چنین نکند کشته خواهد شد و هانی پاسخ می‌دهد: «در این صورت برق شمشیرها را بالای سر خود خواهی دید.» هانی در قصر بازداشت می‌شود. این خبر حرکت مسلم را تهدید می‌کرد، زیرا ادامه‌ی کار پنهانی را دشوار می‌کرد. پس مسلم برای نجات او و سایر زندانیان دست به کار شد. مسلم عبدالله بن حازم را برای بررسی وضعیت هانی به قصر می‌فرستد و او با خبر ناگوار زندانی شدن هانی و شکنجه شدن او بر می‌گردد.(۴) بعد از این خبر مسلم با سپاهی که از نظر تعداد و تجهیزات قوی و گسترده بود در حالی که شعار «یا منصور اَمِت» را سر می‌داد وارد مسجدی شد که ابن زیاد در آن جا در میان مردم به تهدید و موعظه‌ی آنها مشغول بود. ابن زیاد و نزدیکانش به قصر پناهنده شدند اما نگرانی زیادی نداشتند. ابن زیاد کوفیان را بهتر از خودشان می‌شناسد. او در حالی که می‌داند که بدون ترساندن و پراکندن این مردم توان رویارویی با آنها را ندارد از حربه‌ی فریب استفاده می‌کند. از این رو سران عشایر را می‌فرستد تا در مردم ترس و نومیدی ایجاد کنند و آنها را از رسیدن سپاه شام بترسانند. کار به جایی می‌رسد که زنان به سراغ فرزندانشان می‌آیند و به آنها می‌گویند: «به خانه برگردید، بس است»، و مردان به پسرانشان می‌گویند: «اگر فردا سپاه شام بیاید چه خواهید کرد؟» ابن زیاد باز هم ادامه می‌دهد. به حارث دستور  می‌دهد تا در شهر بگردد و مردم را از مجازات بترساند و پراکنده‌شان سازد و محمد بن اشعث را هم فرستاد تا با نیروهایش برای کسانی که تسلیم می‌شوند پرچم امان برافرازند. جنگ روانی گسترده‌ای که ابن‌زیاد به راه انداخته بود همه‌ی شهر را فرا گرفت و ترس بر همه جا سایه افکند. مردم یکدیگر را از خطر ورود سپاه شام بیم می‌دادند: «به خانه هایتان برگردید و خود را به کشتن ندهید. امیر عهد کرده است که اگر به جنگ با او ادامه دهید فرزندان شما از بخشش محروم می‌کند.» برخی ترسیدند و برخی نیز به این امید که مسأله بدون خونریزی حل شود از ادامه‌ی مبارزه دست کشیدند تا جایی که از آن سپاه عظیم تنها ۵۰۰ نفر باقی ماند و مسلم نماز مغرب را در حالی به جا آورد که ۳۰ نفر پشت سرش نماز می‌خواندند و آنگاه که از «کنده» بیرون می‌آمد حتی یک نفر نبود تا راه را به او نشان دهد.

***

با مسلم همراه می‌شویم که در یکی از محلات کوفه و در حال مقاومت و جنگ تن به تن با کوفیان بود. مردان با شمشیرها و نیزه ها و زنان با آتش زدن دسته‌های نی که از پشت بامها به سوی او می‌انداختند؛ حتی کودکان را واداشته بودند که او را سنگ بزنند. اما مسلم بی‌هراس و آشفتگی می‌جنگید و می‌خواند: «سوگند یاد کرده‌ام که جز آزادمنشانه و عزتمندانه نمیرم، هر چند که مرگ را ناخوش دارم. هرکس به ناچار روزی به ملاقات مرگ خواهد رفت و شیرینی و خنکای زندگی سرانجام به تلخی و گرمی می‌گراید. شعاع خورشید در می‌گذرد و شب لاجرم سایه می‌افکند، بیم من از آن است که به من دروغ بگویند یا خدعه کنند.»

تصور کنید که این گونه با «غیرت» و «شجاعت» و «رها»، سخن گفتن از مرگ و روبه رو کردن انسان ها با این حقیقت که: «هر کس به ناچار روزی مرگ را ملاقات خواهد کرد و از مرگ گریزی نیست پس چه خوب است که این ملاقات در حالی صورت گیرد که تو «آماده»‌ای یعنی «رهایی» و در بند ذلت های دنیایی نیستی»، چه فشار یا اثر عمیقی بر مخاطب دارد که از ترس مرگ «عهد» خود را با کسی که برای یاری‌اش آمده شکسته است و بر او شمشیر می‌كشد.

مسلم در ادامه‌ی مبارزه‌ی خود، با شجاعت و صبر انبوه جمعیتی را که او را گرفتار کرده‌اند تا حدودی وادار به عقب‌نشینی می‌کند ولی سرانجام به علت شدت جراحات وارده و با اعتماد به امانی که فرمانده سپاه مقابل «ابن اشعث» به او می‌دهد، تسلیم می‌شود و در حالی که لشکری غرق در سلاح او را در میان گرفته‌اند به همراه سپاه به سمت قصر ابن زیاد حرکت می‌کند. مردم برای اعلام خبر بازداشت مسلم به ابن زیاد بر یکدیگر سبقت می‌جستند. مسلم از مشکلاتی که در ادامه‌ی راه و روبه رو شدن با ابن زیاد دارد آگاه است و امیدی به پای‌بندی آن جماعت به امان خود ندارد و فرجام و سرنوشت خود را می‌داند، اما غرق در اندیشه و تا حدودی غمگین می‌نماید. یکی از مراقبان با دیدن این حال از مسلم با تمسخر به او می‌گوید: «کسی که چیزی نظیر آن چه تو طلب کرده‌ای، طلب کند نباید ناراحت باشد.» چیزی شبیه این مَثَل که: «خودکرده را تدبیر نیست» یا«خودت خواسته ای!» اما مسلم در هوای دیگری است و این گونه پاسخ می‌دهد: «این اندوه هرگز برای خودم نیست بلکه نگران خاندان رسول خدا هستم که به این سو می‌آیند.»

مسلم تاکنون نه از خود هیجان و شوق بی جا نشان داده است نه بی صبر و بی طاقت بوده است و نه بی حزم و تأمل دست به اقدامی زده است تا شایسته‌ی ندامت باشد. او به کوچکی دنیا می‌اندیشد، که به خواست همین مردم برای حسین(ع) پیام فرستاده که: «بشتاب» و اینک این «بی وفا مردم» چه استقبالی از او خواهند کرد؟ به راستی که اگر دنیا آخرین تیررس دید او بود باید از غم این ناجوانمردی‌ها جان  می‌داد. اما او « خدایی را می‌شناسد» که می‌گوید: انّ الباطل کان زهوقا ... و او عزت را برای کسی که عزت را از آن خدا بداند تضمین کرده است و والاترین تقدیرها را برای «حق خواه» رقم می‌زند. پس نه بیمی بر اوست و نه اندوهی و این را از ادامه‌ی گفت و گوی او با ابن زیاد می‌توان فهمید.

مواجهه‌ی مسلم با ابن زیاد

مسلم در حالی که هاله‌ای از عزت و بزرگ‌منشی او را فرا گرفته است وارد قصر زیاد می‌شود و بی‌آنکه به او اعتنایی کند و سلام دهد پیش می‌رود. نگهبان پرخاشگرانه به او می‌گوید: از چه رو به امیر سلام نمی‌کنی؟

مسلم: او امیر نیست.

عبیدا...: تفاوتی نمی‌کند، سلام کنی یا نکنی کشته خواهی شد.

مسلم: اگر تو مرا بکشی بی گمان افرادی پلیدتر از تو انسان هایی بهتر از من را پیش از این کشته‌اند.

ابن زیاد با بزرگ جلوه دادن و پر رنگ کردن مرگ به معنای «نیستی»، در واقع می‌خواهد خود را بزرگ و توانمند نشان دهد و یأس و اقرار به شکست را در مسلم ایجاد کند. اما مسلم به یک حقیقت از مرگ اشاره می‌کند که فنا و ترسناکی و بی معنا بودن را به شدت از مفهوم آن می‌زداید: ظلم و قتل و کشتن نفس طیبه در این دنیا چیز عجیبی نیست. این دنیا همان دنیایی است که در آن سر یحیای نبی(ع) را به خواسته‌ی فاحشه‌ای در طشتی می‌گذارند و به او هدیه می‌دهند. پس تو نه اولین کسی هستی که مرگ بی گناهی به دستت صورت می‌گیرد و نه آخرین کس خواهی بود و نه اینکه من بهترین کسی هستم که این گونه مردن برایم تقدیر شده است. رسم دنیا این بوده و هست.  هر انسانی ادبار «دنیا» را به خود می‌بیند و قطعاً هر کسی این ادبار را می‌بیند ناچار است بپرسد: اگر همه‌ی دنیا همین است، «همین قدر کوچک و ناپایدار و برباد و ...» پس به چه چیز باید امید بست؟ به چه چیز باید گره زد؟ باید به چه سلاحی مجهز شد که در مقابل این فرو ریختن دنیا زانو نزد و فرو نریخت؛ تا فریفته و ناچاراً دلزده و ملول از دنیا نگشت؟ و اگر این پرسش و درد و تشنگی از سر «صدق» دنبال شود رحمت خداوند انسان را به سوی آب حقیقت رهنمون خواهد شد.

ابن زیاد «با خشم»: تو در آرزوی چیزی بودی که خداوند آن را از تو دریغ داشت و به اهلش سپرد.

مسلم: ای پسر مرجانه! اهلش کیست؟

ابن زیاد: یزید و معاویه.

مسلم: الحمدالله – این خداست که بین ما داوری می‌کند و این برای ما کافی است.

ابن زیاد: گمان کردی که چیزی به تو خواهد رسید؟

مسلم: نه به خدا قسم، گمان نیست، یقین دارم.

ابن زیاد: خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم.

مسلم: البته تو هیچ گاه از زشتی کشتن انسان‌ها و پلیدی سیرت خود جدا نخواهی شد. به خدا قسم اگر ده نفر با من بودند که می‌توانستم به آنها اعتماد کنم و جرعه‌ای آب به من می‌رسید آرزوی اینکه مرا در قصر بینی به گور خواهی برد.

ابن زیاد می‌خواهد مسلم را دنیاخواه و در نتیجه در این وضعیت شکست‌خورده جلوه دهد. از طرفی خداوند را مسئول انتخاب «اهل» برای قدرت می‌داند و این یعنی شرایط حاضر خواسته‌ی خداوند است و شایستگی را اصولاً چیزی می‌داند که نمی‌توان در موردش قضاوت کرد. به همین دلیل در پرسشِ مسلم، بر «اهل» تأکید می‌شود تا کذب ابن زیاد مشخص شود و بعد از کذب مکرر ابن زیاد، مسلم خدا را به پاکی می‌ستاید و او را داوری معرفی می‌کند که برای وکالت «حق خواه» یا «حقیقت جو» کافی است و همین طرز اندیشیدن است که سبب شده مسلم هنوز خوب سخن بگوید. ابن زیاد صریحاً در جستجوی این است که شرایط این‌جا و اکنون را همه‌ی حقیقت جلوه دهد، پس می‌پرسد: هنوز هم گمان می‌کنی چیزی به تو می‌رسد؟ چیزی شبیه اینکه: حالا چطوری؟ و مسلم بی‌آنکه به تردید افتد می‌گوید گمان؟ من یقین دارم که به چیزی می‌رسم. یعنی من نه همه‌ی معنا را در این دنیا جستجو می‌کنم و نه به پوچی رسیده ام – دنیا که به من پشت کرد من به جستجوی معنای عظیم‌تری رفتم و به این جا رسیدم که: خدا برای من کافی است. و این‌ گونه «رها» روبه‌رو شدن با دنیا،‌ دنیادار و دنیاخواهی مانند ابن ‌زیاد را این‌ گونه به خشم می‌آورد: خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم!

مسلم را در حالی که تکبیر و تسبیح می‌گفت به بالای بام بردند. می‌گفت: «خداوندا بین ما و قومی که ما را فریفتند و دست از یاری ما کشیدند، خود داوری کن.» سرانجام پیکر مسلم از بالای قصر فرو می‌افتد و در پی آن سرش نیز پایین می‌افتد و کوفیان حیرت‌زده و ترسان شاهد این ماجرا هستند.

جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی کوفیان(۵)

ذهن همگانی «جماعت»

«... در این حالت توده‌ای از مردم به دلیل خاصی (با یک شعار) در یک جا تجمع می‌کنند و چیزی به نام ذهن همگانی، شکل می‌گیرد. در این تجمع افراد فردیت خویش را فراموش می‌کنند و تحت تأثیر انگیزه های آنی قرار می‌گیرند و هیجان‌زده و عاطفی عمل می‌کنند. این توده همان‌گونه که در اوج‌گیری هیجان به هم نگاه می‌کنند و بر هم تأثیر مثبت فزاینده دارند در عقب نشینی و فروکش کردن هیجانات هم به هم نگاه می‌کنند و بر هم تأثیر منفی کاهنده دارند و افول جنبِش را تشديد می‌کنند.»

کوفیانی که با مسلم هم پیمان شده‌اند از شرایط زندگی و «حال» خود خشنود نیستند اما چندان جدی به تغییر و اصلاح و هزینه‌ها و مشکلات احتمالی هم نیندیشیده‌اند و اقدامی در این زمینه نکرده اند. اکنون با این فرصت پیش آمده گویی تشکیل جماعت بزرگ معجزه‌ای است که در هر صورت تغییری را متضمن است پس با این نگاه به جماعت می‌پیوندند و در پشت صداهای «همه» نارضایتی و اعتراضی را که نسبت به اوضاع اجتماعی دارند «و سال‌هاست که داشته‌اند» فریاد می‌کنند بی آنکه «خود» و «نیازها» و «ظرفیت‌ها» و «توانایی‌هایشان» را درست بشناسند یا قادر به پیش‌بینی مشکلات و هزینه‌های احتمالی و برنامه‌ریزی برای آنها باشند.

در هر حال از مقایسه‌ی این پیمان‌شکنی با آنچه بيشتر در تاريخ اسلام پيش آمده می‌توان نتیجه گرفت که حجم نارضایتی عامل تعیین‌کننده پیروزی یک جنبش نیست و اینکه اکثریتی حول محوری به حرکت درآید الزاماً تضمینی برای پیروزی نیست و اینکه چه محوری عامل جمع شدن اینان است چه بسا که در پایدار ماندن جریان نقش مهم تری داشته باشد مثلاً اینکه محبت «پیامبر(ص)» باشد یا حق «حسین(ع)» یا عدل «علی(ع)» یا غنائم «ابوبکر» یا عصبيت قومی و قبیله‌ای و ... .

نخبگان سیاسی و اشراف

«در انقلابات یک اقلیت سازمان یافته و معتقد سبب دگرگونی عام می‌شود. نخبگان سیاسی مانند جوی هایی هستند که باید به هم بپیوندند تا جریانی را به راه بیندازند و بتوانند توده را هدایت کنند»، اما آنان با این تفكر که اگر در مخاطره قرار بگیرند هیچ نیروی اجتماعی به موقع از آنها حمایت نمی‌کند و با توجه به سابقه‌ای که از این مردم دارند – و البته چون دنیا آخرین تیررس دید آنهاست «به قول علی(ع) در نهج البلاغه» - و پیروزی صرفاً مفهومی قابل دیدن در اوضاع اجتماعی  است و چون امید خود را به دستان مردم گره زده اند و خدا را «تنها» ناظر همه‌ی این وقایع می‌بینند، پس ریسک نمی‌کنند. هرچند  نقش حکومت هم در ایجاد تفرقه و دشمنی بین نخبگان و جذب آنان به دنیا با توجه به شناختی که از آنان دارد (مانند برخورد معاویه با عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر) قابل توجه است. اشراف هم تا قبل از این جریانات (در زمان زنده بودن معاویه) همبستگی ویژه‌ای با توده‌ی مردم ندارند... آنان در کار افزون کردن دنیای خویشند و خدا و دین را هم تا آنجا مهم و ارزشمند می‌دانند که کاری به دنیای آنها نداشته باشد، و چه بسا دین را ارزشمند می‌دانند چون با وجود آن عده‌اي به خواب مي‌روند و آنها  آسوده‌تر به جمع کردن می‌رسند. و یا به گفته علی(ع) «از دین چیزی را گرفته اند که آنها را به دنیا نزدیک می‌سازد»(۶).

در چنین شرایطی، این نخبگان از یک سو به خاطر بی‌حیثیتی حکومت یزید در مقابل حرمت فرزند رسول‌خدا(ص) و از طرف دیگر به خاطر گسترش نارضایتی‌ها، محتاطانه و با حسابگری وارد جریان پيمان بستن می‌شوند، یعنی تنها پس از مطمئن شدن از پیوستن کثیری از مردم وارد جريان مي‌‌شوند، اما به محض دیدن نخستین نشانه‌های تزلزل از جماعت خارج می‌شوند. داشتن دنيا الزاماً سبب ترسیدن نمی‌شود اما دلبستگی زیاد به دنیا سبب ترس از دست دادنش خواهد شد. (معمولاً هر چه از چیزی بیشتر داشته باشی دلبستگی‌ات هم به آن بیشتر می‌شود) به خصوص که در محیطی باشی که مثلاً حاکمش عزت دین خود در مقابل بیگانگان را با پوشیدن لباس مجلل به نمایش می‌گذارد. و اصولاً دنیادار، عزیز می‌شود و بهره مند از همه ی امکانات و به تعبیر علی(ع) دنیا که به او روی آورد خوبی‌های دیگران را هم به او به عاریت می‌دهد و (روزی می‌رسد) که دنیا به او پشت می‌کند و خوبی‌های خودش را نیز از او می‌رباید(۷).

دین، سیاست و مردم در حکومت اموی

معاویه حاکم سیاسی و دینی زمان خود است و اهمیت و تقدس دین در بین مردم را می‌داند و این را وسیله‌ی ولایت بی‌چون و چرای خویش بر اندیشه و رفتار و اعمال و قضاوت‌های مردم کرده است. اما کدام دین؟ اسلام حقیقی پیش از تأکید به نیاز انسان به «ولی»، بر آزاد بودن او و بنده و برده کسی و چیزی نبودن اصرار می‌کند، و رسالت نخستین ولی، «محمد (ص)»، نیز بر این پایه بوده و تبعیت از ولی‌ای چون محمد (ص) در راستای نیاز و میلی انسانی معرفی شده است.

این مفاهیم برای کسانی چون معاویه و مردمی که میل به دنیا دارند مطلوب نیستند، پس تحریف دین آغاز می‌شود و « آموزش توحید آزاد و آموزش شرک ممنوع می‌شود» (۸)، و بدین ترتیب دامان دین به شرک آلوده می‌گردد. علما و فقهای زمان آن‌چنان معاویه شده و آن‌چنان فریفته‌ی دنیا گشته‌اند که بر سر جعل احادیث و رواج شرک بر یکدیگر پیشی می‌گیرند. تحریف دین و تغییر مفهوم ولایت و توجیهات به نام دین در چنین شرایطی به جایی می‌رسد که به طور مثال: حجر بن عدی در اعتراض به سَبّ علی و مطرح کردن مسأله تقسیم ناعادلانه بیت‌المال و دزدی‌های فراوان سران حکومتی به طرز فجیعی به شهادت می‌رسد و وقتی از معاویه می‌پرسند: «چرا؟» پاسخ می‌دهد: «امامِ بر حق، حق را تشخیص داده و اگر شما فکر می‌کنید اشتباه می‌کند، دلیل بیاورید»، و یا در پاسخ به این سوال که چرا معاویه که باید الگوی ساده‌زیستی باشد در اوج شکوه و جلال زندگی می کند و اموال بیت المال را هر گونه می خواهد خرج می‌کند پاسخ می‌دهد: «این برای نشان دادن شکوهمان به دشمنان خارجی است تا ابهّت اسلام و حکومت اسلامی را دریابند و اندیشه‌ی تجاوز به مرزهای ما را به خود ندهند!»

در چنین اوضاعی فقر ستوده می‌شود، فقیر به انزوا می‌رود، ثروتمند بی‌تفاوت می‌شود و به طور کلی امر به معروف و نهی از منکر مطرود می‌گردد. مردم گویا هیچ‌گاه محبتی که محمد(ص) حول آن دین می‌ورزید و بر اساس آن حکومت می‌کرد و یا عدلی که علی (ع) در راهش جان داد را ندیده‌اند که این پوستین وارونه‌ی دین را پوشیده‌اند و دم نمی‌زنند. به قول امام علی (ع) در چنین شرایطی که حاکم و عالم و نخبه و ثروتمند و توده بر سر «گناه» عقد برادری بسته‌اند پاکدامنی مایه‌ی شگفتی است.

گفتار زیر از امام علی (ع) این وضعیت را به زیبایی به تصویر می‌کشد: «در آن هنگام [که بنی‌امیه به شما سلطه یابند] باطل بر جای خود استوار گردد و نادانی بر مرکب‌هایش سوار شود و سرکشان و ستمگران فزونی یابند و دعوت‌کننده به حق اندک شود و زمانه چونان حیوانی گزنده هجوم آورد. شتر باطل که ساکت بود عربده کشد و مردم با یکدیگر عقد برادری بر گناه بندند و به خاطر تقیّد به احکام دین از هم فاصله گیرند و بر مبنای دروغ به یکدیگر محبت ورزند و از روی صدق و راستی با هم دشمنی کنند. و آنگاه که چنین شود فرزند خشم پدر برانگیزد و باران حرارت پدید آورد، فرومایگان فراوان و بزرگواران کمیاب شوند. مردم آن زمان گرگ و حاکمانشان حیوانی درنده می‌شوند و نیازمندان گرفتار آیند. راستی و درستی ناپیدا و دروغ رایج شود و مردم در زبان دوستی نشان دهند و در دل دشمنی کنند. فسق و فجور نسب گردد و پاکدامنی مایه‌ی شگفتی می‌شود و دین اسلام را مانند پوستین وارونه می‌پوشند.»

*  *  *

در چنین فضایی که نفس کشیدن دشوار به نظر می‌آید، بسیاری از کوفیان نفس کشیدن را از یاد بردند و کسی چون حسین(ع) برخاست تا نَفَس در بر هیبت مرده‌ی انسان زند و او را نجات دهد.

--------------------

پاورقی‌ها:

۱- کوفه دارای قبیله های زیادی است و عصبیت ها و رقابت های قبیله‌ای به شدت در کوفه  ظهور دارد طوری که امام علی(ع) در توصیه به آنها می‌گوید: آتش عصبیت را که در قلب‌هایتان پوشیده است پنهان دارید که فرزندان متعصب گفته شیطان را تصدیق می‌کنند.

۲- کسانی که سرپرستی قبیله یا گروهی از مردم را برعهده دارند.

۳- در منزل شریک بن اَعوَر،  مسلم فرصتی می‌یابد تا ابن زیاد را که برای عیادت از شریک آمده است به قتل برساند – ظاهراً با این قتل ممکن است بسیاری از فتنه‌ها از میان برود، اما مسلم «ترور» را مخالف سنت پیامبر(ص) می‌بیند و ازاین کار خودداری می‌کند.

۴- شریح قاضی پیش از این هنگامی که قبیله و عشیره‌ی هانی به نشانه‌ی اعتراض قصر را محاصره کرده بودند به دروغ گفته بود که هانی سالم است و راضی نیست که افراد در اینجا تجمع کنند.

۵- عنواین این بخش و قسمت‌هایی که در گیومه آمده‌اند از کتاب «جامعه‌شناسی مردم کوفه»، نوشته‌ی «عمادالدین باقی» گرفته شده‌اند

۶- نهج‌البلاغه، حکمت ۴۰۵

۷- نهج‌البلاغه، حکمت ۹

۸- برگرفته از سخنی از امام صادق(ع).

 

حادثه‌ی روز دهم

«الهی آن را که نخواستی چون آید و اورا که نخواندی کی آید؟
الهی نالیدن من از درد، از بیم زوال درد است. او که از زخم دوست بنالد، در مهر دوست نامرد است.»  (مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری)

دو شب به پایان ماه رجب مانده است و خانواده پیامبر برای هجرت آماده‌اند.

امام حسین(ع) درکنار قبر پیامبر: «خدایا! این قبر پیامبر تو محمد صلی اللّه علیه و آله است و من فرزند دختر پیامبر تواَم، و برای من پیشامدی رخ داده است كه خود مى‌دانی. خدایا! من معروف و نیكی را دوست دارم و از بدی و منكر بیزارم، ای خدای صاحب جلال و كرامت‌بخش! به احترام این قبر و كسی كه در میان آن است، از تو می‌خواهم آنچه را برای من برگزینی که رضای تو و رضای رسول تو در آن است.»

امام علیه‌السلام آن شب را تا به صبح در كنار قبر پیامبر به عبادت و مناجات گذراند. سپس از مدینه خارج شد. حسین بن علی علیهماالسلام روز یكشنبه، دو روز به آخر ماه رجب، به همراه فرزندان و افراد خانواده‌اش به سوی مكه حركت كرد. آنگاه كه شهر مدینه را پشت سر مى‌گذاشت، این آیه‌‌ی شریفه را كه توصیف وضع و سخن موسی علیه‌السلام آنگاه که از مصر خارج می‌شد است خواند: «فَخَرَجَ مِنْها خائفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ الْقَومِ الظّالِمینَ» «[موسى] ترسان و نگران از آنجا بیرون رفت [در حالى كه مى]گفت: پروردگارا مرا از گروه ستمكاران نجات بخش.» [سوره قصص، آیه ۲۱]

به هنگام ورود به شهر مکه، آن حضرت این آیه‌ را که به ورود موسی علیه‌السلام به مدین مربوط است قرائت نمود: «وَلَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسی رَبِّی اَنْ يَهْدِيَنی سَواءَ السَّبیلِ» «و چون به سوى [شهر] مدین رو نهاد گفت: امید است پروردگارم مرا به راه راست هدایت كند.» [سوره قصص، آیه ۲۲]

نیست کسبی از توکل خوب‌تر       چیست از تفویض ، خود محبوب‌تر

«ریشه‌ی رضا، حسن اعتماد به خداست.»  ( امام علی(ع) )

چون شیعیان کوفه از مرگ معاویه آگاه شدند در منزل سلیمان بن صُرَد گرد آمدند. سلیمان گفت: «معاویه مرده است و حسین(ع) از بیعت خودداری کرده و رهسپار مکه شده است. شما شیعیان پدر اویید، اگر مطمئنید که او را یاری می‌کنید و با دشمنش می‌جنگید، به او نامه بنویسید [و او را به کوفه دعوت کنید]، و اگر از ترس و سستی خود بیم دارید او را فریب ندهید.» گفتند: «نه، بلکه با دشمن او می‌جنگیم و خود را فدای او می‌کنیم.» پس نامه‌ای بدین مضمون برای حسین(ع)  علیه‌السلام فرستادند: «بسم الله الرحمن الرحیم. از سلیمان بن صرد، مسیّب بن نجبه، رفاعۀ بن شدّاد، حبیب بن مظاهر و پیروان مؤمن و مسلمان کوفی او. سلام بر تو باد.... اکنون ما مردم عراق پیشوایی نداریم. به سوی ما رهسپار شو، امید است خدای متعال به وسیله‌ی تو ما را به حق فراهم آورد. ما در نمازهای جمعه و عید با نعمان بن بشیر- که در قصر زمامداری خود است - کاری نداریم و اگر خبر یابیم که به سوی ما رهسپار شده‌ای بیرونش کرده، به خواست خدا تا شام تعقیبش می‌کنیم. سلام و رحمت خدا بر تو باد.»

راوی گوید: «سپس نامه را توسط عده‌ای فرستادیم. دو روز صبر کردیم، سپس عده‌ای را با حدود صد و پنجاه نامه که برخی از یک نفر و برخی از چندین نفر بود ظبه سوی حضرت رهسپار کردیم.
دو روز دیگر هانی بن هانی و سعید بن عبدالله حنفی را با نامه ای به این مضمون به خدمت امام فرستادیم:
بسم الله الرحمن الرحیم
به حسین(ع) ابن علی از شیعیان مؤمن و مسلمانش. اما بعد، زود باش و بشتاب که مردم در انتظار تواند و نظری جز به تو ندارند. پس بشتاب، بشتاب.»

و نامه‌ای به این مضمون نیز نوشته شد: «اما بعد، باغها سر سبز و خرم است و میوه‌ها رسیده و چاهها پر آبند. هر گاه خواستی بر سربازان آماده‌ی خود در آ. والسلام.»

امام با فرستادگان صحبت کرد و از احوال کوفه جویا شد و در نهایت تصمیم گرفت مسلم بن عقیل را برای بررسی احوال کوفه به آنجا بفرستد. پس این پاسخ را برای مردم کوفه نوشت: «از سوی حسین بن علی به بزرگان مؤمنان و مسلمانان؛ اما بعد هانی و سعید آخرین فرستادگان شما نامه‌های شما را آوردند. از مطالب آنها آگاهی یافتم. سخن بیشتر شما این بود که ما امام نداریم به سوی ما بیا، امید است خدای متعال به وسیله‌ی تو ما را بر هدایت و حق فراهم آورد. اکنون برادر و پسرعمو و مورد اعتماد خاندانم را نزد شما می‌فرستم. از او خواستم تا احوال و امور و افکار شما را برایم بنویسد. اگر نوشت که بزرگان و اندیشمندان و خردمندان شما بر آنچه فرستادگان شما می‌گویند و در نامه‌هایتان خوانده‌ام هم‌داستانند، به زودی نزد شما خواهم آمد، ان‌شاءالله. به جانم سوگند، امام و پیشوا نیست مگر آن‌کس که به قرآن عمل کند و عدل را به پا دارد و حق را اجرا کند و خود را وقف راه خدا سازد. والسلام.»

امام و رهبر نیست مگر آن کس که به قرآن عمل کند، در پاسخ به بشتاب، بشتاب که میوه‌ها رسیده است و باغ ها سرسبز شده و چاه‌ها پر آب گردیده، عدل را به پا دارد و حق را اجرا کند و خود را وقف راه خدا سازد.

«ارزش انسان به اندازه‌ی همت اوست.» ( امام علی(ع) )

و امام قبل از حرکت از مکه این خطبه را ایراد فرمود: «ستایش از آن خداست، آنچه او خواهد [همان خواهد بود] و جز به او هیچ توانی نیست. مرگ همچون گردنبند دختران آویزه‌ی گلوی بنی‌آدم است. من چونان اشتیاق یعقوب به یوسف دیدار گذشتگان خود را چه مشتاقم! برای من شهادت‌گاهی برگزیده‌اند که آن را دیدار خواهم کرد. گویا گرگ‌های حریص دشت‌های نواویس۱ و کربلا را می‌بینم که بند بند جسمم را از هم می‌درند و شکم‌های تهی و انبان‌های خالی خود را از آن انباشته می‌کنند. از آنچه با قلم [تقدیر الهی] رقم خورده گریزی نیست. خشنودی خدا خشنودی ما خاندان پیامبر است. بر بلای او شکیباییم و او پاداش صابران را به ما عطا کند. میان پیامبر و پاره‌های تن وی جدایی نخواهد بود. آنان در حریم قدس نزد او گرد آیند و چشم او به دیدارشان روشن شود و وعده‌ی خود را در حقشان وفا کند. هر کس خون خویش را در راه ما می‌دهد و خود را آماده‌ی دیدار خداوند کرده است، با ما رهسپار شود که من فردا رهسپارم، ان شاء الله.»

طواف حاجیان دارم، به گرد یار می‌گردم        نه اخلاق سگان دارم، نه بر مردار می‌گردم
چرا ساکن نمی‌گردم، به این و آن همی گویم       که عقلم برد و مستم کرد و ناهموار می‌گردم
بهانه کرده‌ام نان را و لیکن مست خبازم        نه بر دینار می‌گردم که بر دیدار می‌گردم
هر آن نقشی که پیش آید در او نقاش می‌بینم        برای عشق لیلی دان که مجنون‌وار می‌گردم

فردای آن روزی که امام و خانواده‌اش از مکه خارج شدند‌، مسلم بن عقیل در کوفه، تنها و مظلوم شهید شد .

«و مَا الحَیاة الدُّنیا الّا لَعبٌ وَ لَهو» «و زندگی دنیا چیزی نیست مگر بازیچه و سرگرمی» (سوره‌ی انعام، آیه ۳۲)

امام و یاران از مکه به قصد کوفه در حرکت بودند که به فرمان عبیدالله در سرزمین کربلا متوقف شدند. در آخرین ساعات شب عاشورا خواب سبکی چشم امام را فرا گرفت و چون بیدار شدند به یاران و اصحاب فرمودند: «من در خواب دیدم که سگ‌هایی شدیداً به من حمله می‌کنند و شدیدترین آن‌ها سگی است بیمار که قاتل من خواهد بود.» و در ادامه فرمود: «پس از این خواب رسول خدا را با گروهی از یارانش دیدم که به من فرمود: تو شهید امت من هستی و ساکنان آسمانها و عرش برین، آمدن تو را به همدیگر مژده و بشارت می‌دهند، تو امروز افطار را در نزد من خواهی بود. عجله کن و تأخیر روا مدار.»

در سایه‌ی شب و در پناه نور آرام ماه شب دهم، صدای دعا و نماز و مناجات در اردوی امام حسین(ع)پیچیده بود. امام یاران خود را جمع کرده و فرمودند:  «خدا را بهترین ثنا می‌گویم و او را بر راحتی و سختی سپاس گزارم. بارالها! تو را ستایش می‌کنم بر اینکه ما را به نبوت [محمد(ص)] کرامت بخشیدی و به ما قرآن آموختی و در دینمان فقیه ساختی و برای ما گوش‌ها و چشم‌ها و دل‌هایی آفریدی و ما را از مشرکان قرار ندادی.
اما بعد، من اصحابی باوفاتر از اصحاب خود و خاندانی نیکوتر و پیوندجوتر از خاندان خود سراغ ندارم. خدا همه‌ی شما را پاداش نیک دهاد. همانا جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا خبر داد که به سوی عراق رانده خواهم شد و در زمینی که آن را عمورا و کربلا گویند فرود خواهم آمد و در آنجا به شهادت خواهم رسید، و همانا وعده‏گاه نزدیک شده است. بدانید، من سرانجام فردایمان را در برابر این دشمنان می‌دانم. اکنون شما را آزاد گذارم، همه با آسودگی رهسپار شوید که از جانب من بیعتی بر شما نیست. این شب است که همه جا را فرا گرفته، آن را مرکب راهوار خود گیرید و هر یک از شما دست مردی از خاندان مرا بگیرد و در سرزمین‌ها و شهرهایتان پراکنده شوید، خدا شما جزای خیر دهد. همانا اینان مرا خواهانند و اگر به من دست یابند از طلب جز من چشم پوشند. من به همه شما اجازه می‌دهم که با رضا و خشنودی من بروید.»

اما مرغانی مانده بودند که از منزل‌ها گذشته و رنج‌ها را به جان خریده بودند. گویا نگاه و باور امام حسین(ع) در آینه‌ی جان همه‌ی همراهان تکثیر شده بود. چگونه بروند؟! کجا بروند؟!

مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم       دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای        رفتم و دیوانه شدم، سلسله‌بندنده شدم
گفت که توکشته نه‌ای، در طرب آغشته نه‌ای        پیش رخِ زنده‌کنش، کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شکی        گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم        در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

جوانان بنی‌هاشم به امام گفتند: «چه کنیم! بعد از تو بمانیم؟ خداوند ما را در چنان حالی نبیند.»

و در یک کلام گفتند: با تو زندگی می‌کنیم و با تو می‌میریم.

چون همه در عشق او مرد آمدند          پای تا سر غرقه‌ی درد آمدند
گر چه استغنا برون زاندازه بود          لطف او را نیز رویی تازه بود
حاجب لطف آمد و در برگشاد          هر نفس صد پرده‌ی دیگر گشاد
شد جهان بی‌حجابی آشکار        پس ز نورالنور در پیوست کار
چون شدند از کل کل پاک آن همه         یافتند از نور حضرت جان همه
باز از سر بنده‌ی نو جان شدند        باز از نوعی دگر حیران شدند

از امام سجاد علیه‌السلام نقل شده است كه در شب عاشورا پدرم در میان خیمه با چند تن از یارانش نشسته بود و «جون» غلام ابوذر مشغول اصلاح شمشیر امام علیه‌السلام بود. در همین حال آن حضرت به این اشعار متمثل گردید:«اف بر دوستی تو ای روزگار! چه بسا یاران و جویندگانی که در بامداد و شامگاهت کشته نهادی. آری، روزگار به جای آنان دیگری را نپذیرد. راستی که پایان کار به سوی خدای شکوهمند است و هر زنده‌ای باید این راه را طی کند.»

امام سجاد علیه‌السلام مى‌گوید: من فهمیدم که چه می‌گوید، از این رو گریه گلویم را فشرد اما جلوی گریه‌ی خود را گرفتم و چیزی نگفتم و دانستم که بلا نازل شده است. عمه‌ام زینب نیز شنید و چنین گفت: «وای بر من! ای كاش مرده بودم و چنین روزی را نمى‌دیدم، ای یادگار گذشتگانم و ای پناهگاه بازماندگانم! گویا همه‌ی عزیزانم را امروز از دست داده‌ام كه این پیشامد مصیبت پدرم علی و مادرم زهرا و برادرم حسن را زنده نمود.»

امام علیه‌السلام فرمود: «خواهر جانم! خود را به صبر خدا بسپار، و بدان که زمینیان می‌میرند و آسمانیان پایدار نمی‌مانند و هر چیزی نابود است جز ذات خدا که به قدرت خود زمین را آفرید و خلایق را برمی‌انگیزد تا بازآیند و او یگانه‌ی بی‌همتاست. پدرم از من بهتر بود، مادرم بهتر از من بود، برادرم بهتر از من بود [و همگی رحلت نمودند] و من و ایشان و هر مسلمانی راست که رسول‌خدا را اسوه‌ی خویش گیرد.»

تاب رو و چشم پر انوار او        می گواهی داد بر گفتار او
گفت جفتش الفراق ای خوش خصال           گفت نی نی الوصال است الوصال
گفت جفت امشب غریبی می‌روی        از تبار و خویش غایب می‌شوی
گفت نه نه بلکه امشب جان من        می‌رسد خود ازغریبی در وطن
گفت رویت را کجا بینیم ما        گفت اندر حلقه‌ی خاص خدا
حلقه‌ی خاصش به تو پیوسته است        گر نظر بالا کنی نی سوی پست
اندر آن حلقه ز نورالعالمین        نور می‌تابد چو در حلقه نگین
گفت ویران گشت خانه الدریغ        گفت اندر مه نگر، منگر به میغ
کرد ویران تا کند معمورتر        قوم انبوه بود و خانه مختصر

در شب عاشورا زینب از امام پرسید: «آیا به زودی کشته خواهی شد؟»
در حالی که اشک چشمان امام را پوشانده بود فرمودند: «لَو تُرِکَ القُطا لَیلاً لَنام.» «اگر قُطا (نام پرنده‌ای است) را در یک شب رها می‌کردند ، آرام می‌گرفت.»

این عشق شد مهمان من، زخمی بزد بر جان من        صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او
من دست و پا انداختم، از جست و جو پرداختم        ای مرده جستجوی من در پیش جست و جوی او

کاروان تمام شب را به نیایش و اشک گذراند. صدای مناجات و صدای دعا در صحرا پیچیده بود. آن شب کسی نخوابید. حبیب بن مظاهر غرق در شوخی و خنده بود و می‌گفت: «چه وقت برای شوخی بهتر از امشب؟»

بریر با عبدالله انصاری شوخی می‌کرد و می‌گفت: «از جوانی تا به حال هیچ گاه اهل شوخی نبوده‌ام، اما هم‌اکنون می‌بینیم که فاصله‌ی من و بهشت جز شمشیرها چیز دیگری نیست.»

بیخود شده‌ام لیکن بیخود‌تر از این خواهم        با چشم تو می‌گویم، من مست چنین خواهم
من تاج نمی‌خواهم، من تخت نمی‌خواهم        در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من        گفتا که چه می‌خواهی؟ گفتم که همین خواهم

و هم اینچنین حُر در فردای آن روز خود را میان بهشت و جهنم انتخاب کرد.  «به خدا سوگند، خود را میان بهشت و دوزخ مخیر می یابم ، به خدا سوگند اگرپاره پاره شوم و پیکرم به آتش بسوزد ، جز راه بهشت را اختیار نخواهم کرد.»

بیدلان را دلبران جُسته به جان       جمله معشوقان شکار عاشقان
می‌شود صیاد مرغان را شکار       تا کند ناچار ایشان را شکار
تشنگان جویند آب اندر جهان      آب هم جوید به عالم تشنگان
چونکه عاشق اوست تو خاموش باش     او چو گوشت می‌کشد تو گوش باش

صبح عاشورا در هر دو اردوگاه نماز صبح به جماعت برگزار شد. در اردوی یزید، عمر بن سعر به نماز ایستاده بود و در اردوی امام، فرزند علی نماز را به پا کرده بود. چگونه ممکن است کسی به عنوان امام عادل به نماز بایستد و ساعاتی بعد دستش به خون حسین بن علی(ع) و خاندان پاکش آغشته شود؟
سپاه عمر بن سعد به تناسب قبیله‌ها آرایش یافته بودند و رؤسای قبایل هر یک مسئولیت قبیله‌ی خود را به عهده داشت. سه نفر از سران کوفه که برای امام نامه نوشته بودند که به کوفه بیا ، حال در کربلا فرماندهان سپاه عمرسعد و آماده‌ی جنگ با امام بودند.

به راستی این فاصله را چگونه طی کرده بودند؟!  ازادعای حق طلبی تا حق ستیزی!

«مَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ» «... و  زندگى دنيا جز مايه‌ی فريب نيست.» (آل عمران  ۱۸۵)

امام علیه‌السلام پس از ادای فریضه‌‌ی صبح، صف‌های لشكر خود را آراست و وظیفه‌ی هریك از سران لشكر را معین نمود. در این هنگام عمر بن سعد نیز به آرایش صفوف لشكر خویش مشغول بود و چون چشم امام علیه‌السلام به انبوه جمعیت لشكر دشمن افتاد دست‌ها را به سوی آسمان بلند كرد چنین دعا نمود: «خدایا! در هر اندوهی تکیه‌گاه منی، و در هر سختی امید منی، در هر حادثه‌ی ناگواری که بر من آید پشت و پناه و ذخیره‌ی منی. چه بسا غمی که در آن دل، ناتوان و چاره، نایاب و دوست، خوار و دشمن، شاد می‌شد و من آن را به درگاهت آوردم و به تو شکوه کردم، تا از جز تو بریده تنها به تو روی آورده باشم، و تو گشایش دادی و آن را از من راندی. پس تو دارنده‌ی هر نعمت و مقصد اعلای هر خواسته‌ای.»

امام علیه‌السلام پس از تنظیم صفوف لشكر خویش سوار بر اسب گردید و از خیمه‌ها قدری فاصله گرفت و با صدای بلند و رسا خطاب به لشكر افراد عمرسعد چنین فرمود: «هان ای مردم! به سخنم گوش فرا دهید و در پیکارم شتاب نکنید تا حق اندرز شما را که بر من است ادا کنم و عذرِ آمدن خود را بیان کنم. اگر عذرم را پذیرفتید و گفتارم را تصدیق کردید و با من از راه انصاف در آمدید، سعادت خواهید دید و دیگر بر من راهی ندارید. و اگر عذرم را نپذیرفتید و با من از در انصاف در نیامدید، پس [در] كارتان با شریكان خود همداستان شوید تا كارتان بر شما ملتبس ننماید، سپس درباره‌ی من تصمیم بگیرید و مهلتم ندهید [سوره‌ی یونس، ۷۱]، بى‏تردید سرور من آن خدایى است كه قرآن را فرو فرستاده و همو دوست‌دار شایستگان است [سوره‌ی اعراف، ۱۹۶].»

چون سخن امام علیه‌السلام بدینجا رسید، صدای گریه‌ی بعضی از زنان و دختران كه سخنان آن حضرت را می‌شنیدند بلند شد. امام علیه‌السلام سخن خویش را قطع كرد و به عباس علیه‌السلام گفت که آنها را به سكوت و آرامش دعوت کند. چون بانوان و اطفال آرام شدند، امام شروع به سخن كرد و پس از حمد و سپاس خداوند خطبه‌ی دیگری ایراد نمود.

«بندگان خدا! تقوای خدا پیشه سازید و از دنیا بر حذر باشید که اگر دنیا برای کسی می‌ماند و یا کسی در دنیا می‌ماند، پیامبران شایسته‌تر بودند که بمانند و آنان بیش از همه سزاوار خشنودی و بیش از همه به قضای خدا خرسندند، جز این که خدای تعالی دنیا را برای فنا شدن آفرید. پس تازه‌ی دنیا کهنه و آسودگی آن نابود و شادمانی آن مضمحل می‌شود و سرای آخرت فرا می‌رسد و خانه‌ی دنیا از دست می‌رود. پس توشه برگیرید و همانا بهترین توشه تقوی است، پس تقوای خدا پیشه سازید، باشد که رستگار شوید.
مردم! خدای تعالی دنیا را خلق نمود و آن را خانه‌ی نیستی و زوال قرار داد که پیوسته اهل خود را از حالی به حالی دیگر در می‌آورد. پس فریب‌خورده کسی است که دنیا فریبش داده باشد و شقی کسی است که دنیا دچار فتنه‌اش کرده باشد، پس این دنیا شما را نفریبد که همانا امید آن کس که به آن تکیه کند بریده می‌شود و طمع آن کس که در آن طمع ورزد به نومیدی کشیده می‌شود. شما اینک بر کاری جمع شده‌اید که خشم خدا را برانگیخته و روی کریمش را از شما گردانده است و غضبش را بر شما فرستاده. چه نیکو پروردگاری است پروردگار ما، و چه بد بنده‌هایی هستید شما! به طاعت خدا گردن نهادید و به رسول، محمد صلی الله علیه و آله ایمان آوردید، سپس برای کشتن فرزندان و اهل بیتش هجوم کردید! شیطان بر شما چیره شده و یاد خدای عظیم را از یادتان برده، پس هلاکت باد بر شما و بر آنچه می‌خواهید! ما از خداییم و به سوی او بازگردنده‌ایم، اینان قومی‌اند که بعد از ایمانشان کافر شدند، پس دور باد [رحمت خدا از] گروه ستمگران.»
مردم! نَسَب مرا بگویید و بگویید من چه كسم؟ سپس به خود بازگردید و خود را ملامت کنید و ببینید آیا قتل من و درهم شكستن حرمت من بر شما جایز است؟ آیا من فرزند دخت نبی شما نیستم؟ و پسر وصی و پسرعموی او و اولین مؤمنان به خدا و تصدیق کننده‌ی رسول در آنچه از جانب پروردگاش آورده بود؟ آیا حمزه سیدالشهداء عموی پدر من نیست؟ آیا جعفرطیار عموی من نیست؟ آیا شما سخن پیامبر را در حق من و برادرم نشنیده‌اید كه فرمود: این دو، سرور جوانان بهشت هستند؟ اگر مرا در گفتارم تصدیق بكنید اینها حقایقی است كه كوچكترین خلافی در آن نیست، و سوگند به خدا که دروغی از روی عمد نگفته‌ام از آن روز که پی برده‌ام که خداوند به اهل دروغ غضب كرده و ضرر دروغ را به گوینده‌ی آن برمی‌گرداند. و اگر مرا تكذیب می‌كنید، اینك در میان شما کسانی هستند که از آنها بپرسید، از جابر بن عبداللّه انصاری و ابوسعید خدری و سهل بن سعد ساعدی و زید بن ارقم و انس بن مالك بپرسید تا شما را مطلع کنند، كه همانا این سخنان را را درباره‌ی من و برادرم از رسول خدا شنیده‌اند. آیا این شما را از ریختن خون من باز نمی‌دارد؟»

«ای مردم، به زودی بر شما روزگاری خواهد آمد که اسلام را از حقیقت آن خالی می‌نمایند، همچون ظرفی که واژگونش کنند و آن را از آنچه درون دارد تهی می‌کنند.»  ( امام علی(ع) )

چگونه جایگاه و سخنانی به این روشنی قابل فهم نیست؟ آیا حسین(ع)  به معرفی نیاز داشت؟ معرفی حسین (ع)  بی شک تذکری به وجود حسین(ع) درونی است که مدتها قبل در وجود کوفیان کشته شده بود. چنانکه شمر بن ذی الجوشن كه یكی از فرماندهان و سران لشكر كوفه بود، متوجه گردید كه ممكن است سخنان امام در سپاهیان مؤثر واقع شود و آنان را از جنگ منصرف سازد و لذا خواست سخن امام را قطع كند و با صدای بلند فریاد زد: «او خدا را به ظاهر [و بی‌باور] می‌پرستد، اگر بداند که چه می‌گوید.» حبیب بن مظاهر هم از سوی لشكر آن حضرت بدو پاسخ داد: «به خدا سوگند تو را می‌بینم که خدا به هفتاد راه ظاهری و بی‌باوری می‌پرستی و گواهی می‌دهم که راست می‌گویی و نمی‌فهمی حسین(ع)  چه می‌گوید، زیرا خدا بر قلب تو مهر زده است.»

آنگاه امام سخن خود را بدین گونه ادامه داد:
«اگر در آنچه گفتم شک دارید آیا در اینکه من فرزند دختر نبی شما هستم نیز شک دارید؟ به خدا سوگند میان شرق و غرب عالم فرزند دختر پیامبری جز من، نه در شما و نه در غیر شما، نیست. تنها منم که فرزند دختر پیامبر شمایم. آیا من کسی از شما را کشته‌ام که خونش را می‌خواهید؟ آیا مالی از شما را تباه کرده‌ام؟ آیا کسی را زخمی کرده‌ام تا قصاص جویید؟»

سخن حسین بن‌علی علیهماالسلام به پایان رسید و سكوت كامل بر سپاه كوفه حكم‌فرما بود. امام چند تن از افراد سرشناس كوفه را كه از آن حضرت دعوت كرده و در میان لشكر ابن سعد حضور داشتند خطاب كرد و چنین فرمود: «ای شبث بن ربعی، ای هجار بن أبجر، ای قیس بن اشعث، ای یزید بن حارث، شما نبودید که به من نوشتید: میوه‌ها رسیده و باغ‌ها سرسبز گردیده و چاه‌ها پرآب است و تو بر سپاهی آراسته در آی، پس به ما روی آر؟» شرم‌زدگی وقتی آسمان را پر کرد که آنان گفتند: «ما چنین نامه‌ای به تو ننوشته‌ایم!» امام علیه‌السلام فرمود: «سبحان الله، چرا، به خدا سوگند شما نوشتید.» سپس فرمود: «ای مردم، اینک که نمی‌خواهید، بگذارید به جای دیگر پناه گیرم.»

قیس بن اشعث با صدای بلند گفت: «حسین(ع) ! چرا با پسرعمویت (یزید) بیعت نمی‌كنی؟ در این صورت با تو به دلخواهت رفتار خواهند كرد و كوچكترین ناراحتی متوجه تو نخواهد شد.»

«به خدا سوگند، نه دست ذلت در دست آنان می‌گذارم و نه مانند بردگان از آنان می‌گریزم، و من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه مى‏برم از اینكه مرا سنگباران كنید۲ [سوره‌ی دخان، ۲۰].  از هر متكبرى كه به روز حساب عقیده ندارد، به پروردگار خود و پروردگار شما پناه برده‏ام [سوره‌ی غافر، ۲۷].»

پس از آن هر دو سپاه آماده گردیدند و پرچم‌های عمرسعد برافراشته شد و صدای طبل و شیپورشان طنین افكند و سپاه دشمن از هرطرف دور خیمه‌های حسین ‌بن‌ علی علیهماالسلام را فرا گرفتند. حسین(ع) ازمیان لشكر خویش بیرون آمد و در برابر صفوف دشمن قرار گرفت و از آنان خواست تا سكوت كنند و به سخنان وی گوش فرا دهند ولی آن‌ها همچنان سر و صدا و همهمه مى‌نمودند. پس حسین(ع)  فرمود: «وای بر شما! چرا خاموش نمی‌شوید تا گفتارم را بشنوید؟ که همانا من شما را به راه رشد فرا می‌خوانم، هر که پیرویم کند از ره‌یافتگان است و هر که سرپیچیم کند از هلاک‌شوندگان. و شما همه از من سرپیچی می‌کنید و سخن مرا نمی‌شنوید، چرا که بخشش‌هایتان در حرام منحصر شده و شکم‌هایتان از حرام پر گشته و خدا بر دل‌های شما مهر زده است. وای بر شما! آیا ساکت نمی‌شوید؟ گوش فرا نمی‌دهید؟»

لشكریان عمرسعد یکدیگر را ملامت نمودند كه چرا سكوت نمی‌كنند و همهمه‌ی سپاه اندک اندک فرو نشست. پس امام علیه‌السلام چنین فرمود:  «هلاکت و اندوه باد بر شما ای جماعت! آیا زمانی که سرگشته و حیران ما را به فریادخواهی خواندید و ما شتابان و آماده به فریاد شما رسیدیم، شما شمشیرهای خود را بر ما کشیده و سرهای ما نشان گرفتید؟ و آتش فتنه‌ها را - که دشمن ما و شما فراهم آورده - بر ما بر افروختید؟ و همه با هم دشمن دوستان خود و یکدست بر آنان شدید تا دشمنان خود را خرسند کنید؟ بدون آنکه آنان عدلی را در میان شما آشکار کنند و آرزویی از شما برآورند، به جز حرام دنیا و زندگی پستی که طمع دارید، و بدون اینکه از ما گناهی سر زده یا اندیشه‌ای سست شده باشد؟
وای بر شما! اگر ما را نمی‌خواستید و تنها می‌گذاردید پس چرا در حالی که شمشیرها در نیام و سینه‌ها آرام بود و اندیشه‌ها پا نگرفته بود فتنه‌ها را فراهم کردید؟ بله، آتش فتنه‌ها را همچون ملخ‌ها شتابان بر ما افروختید و یکدیگر را همچون انبوه پروانگان فراخواندید، پس زشت بادید، که شمایید سرکشان امت و نابابان طوائف و دورافکنان قرآن و بارورشدگان شیطان و هواداران گناه! و [شمایید] تحریف‌کنندگان قرآن و خاموش‌گران سنت‌ها و کشندگان اولاد انبیا و نابودکنندگان خاندان اوصیا! و سازندگان نَسب برای زنازادگان و آزاردهندگان مؤمنان و فریادرسان رهبران استهزاگر که قرآن را جزء جزء کردند!
«شما بر پسر حرب (یزید) و پیروانش تکیه می‌کنید و ما را تنها می‌نهید؟ آری، به خدا سوگند تنها گذاردن شما از دیرباز شناخته شده است و ریشه‌های شما به آن آمیخته و شاخ و برگ شما از آن به ارث برده و دل‌های شما بر آن روییده و سینه‌های شما با آن پوشیده است. پس شما برای بپا دارنده‌ی خود پلیدترین نهال و برای برگیرنده‌ی خود ناپاک‌ترین لقمه‌اید. لعنت خدا بر پیمان‌شکنانی که پیمان‌ها را پس از استوار داشتن آن می‌شکنند، و شما خدا را بر پیمان خود ضامن گرفتید، و به خود سوگند که شما از آنانید. آگاه باشید که زنازاده فرزند زنازاده میان دو چیز پای فشرده است، شمشیر یا ذلت! هیهات که ما ذلت را بپذیریم! خدا و پیامبر و پاک‌دامننان پیراسته و سرافرازان غیور و دلاوران بارشک آن را برای ما نمی‌پذیرند و پیروی فرومایگان را بر قتلگاه بزرگواران نگزینند. آگاه باشید که من حجت را تمام کردم و شما را انذار دادم! آگاه باشید، با همین آمادگی ناچیز و اندکی عدد یاران با شما پیکار می‌کنم ... .»

پس از خطابه امام علیه‌السلام، عمرسعد از میان صفوف لشكریانش بیرون آمد و تیری به سوی خیمه‌های اردوی حسین(ع) رها كرد و خطاب به سپاهیانش چنین گفت: «در نزد امیر گواهی بدهید كه من اول كسی بودم كه تیر انداختم.»

امام علیه‌السلام در پس این حمله به یاران خویش چنین فرمود: «قُومُوا اَيُّهَا الْكِرامُ اِلَی المَوْتِ الَّذی لابُدَّ مِنْهُ فَاِنَّ هذِهِ السِّهامَ رُسُلُ القَوْمِ اِلَيْكُمْ فَوَاللّهِ ما بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الْجَنَّةِ وَالنّارِ اِلاالْمَوْتُ يَعْبُرُ بِه هؤُلاء اِلی جِنانِهِمْ وَ بِه هؤُلاء اِلی نیرانِهِمْ» «برخیزید ای بزرگ‌منشان به سوی مرگی که از آن چاره نیست، که همانا این تیرها فرستادگان این مردم به سوی شمایند. به خدا سوگند که بین شما [مردم] و بهشت و آتش فاصله‌ای جز مرگ نیست که اینان را به بهشتشان و آنان را به دوزخشان می‌رساند.»

از اول امروز چو آشفته و مستیم        آشفته بگوییم که آشفته شدستیم
آن باده که دادی تو و این عقل که ماراست        معذور همی دار اگر جام شکستیم
امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم        صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم
هر چند پرستیدن بت مایه کفرست       ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم

در میان جنگ امام رو به یاران کرده و فرمودند: «ای بزرگ‌زادگان، صبر و شکیبایی به خرج دهید که مرگ چیزی نیست جز پلی که شما را از سختی و رنج عبور داده و به بهشت پهناور و نعمتهای همیشگی‌اش می‌رساند؛ چه کسی است که نخواهد از یک زندان به قصری منتقل گردد؟»

پس از ادای نماز ظهرامام علیه‌السلام به طرف یاران خویش برگشت و خطاب به آنان چنین فرمود: «ای بزرگ‌منشان! اینک این بهشت است که درهایش گشوده شده و نهرهایش پیوسته و میوه‌هایش رسیده، و این رسول خدا است و شهیدانی که در راه خدا کشته شدند، انتظار ورود شما را می‌کشند و به یکدیگر مژده‌ی شما را می‌دهند. پس، از دین خدا و دین نبی او حمایت کنید و حریم رسول را پاس دارید.»

بدین ترتیب دوباره جنگ آغاز شد . همانگونه که صف نخستین سپاه امام حسین (ع) از یاران و دوستداران و خانواده پیامبر(ص) تشکیل شده بودند، طبیعی بود که در یورش دشمن نخست آنان از پای در آیند. تا زمان نماز ظهر تمام یاران امام شهید شده بودند و نوبت به او و خانواده‌اش رسیده بود. نخستین کسی که به میدان آمد پسر بزرگ امام حسین(ع)، علی‌اکبر بود. امام در دعای خود هنگام ورود او به میدان فرمود: «خداوندا! بر این قوم گواه باش که به جانب ایشان کسی روان است که در صورت و سیرت و گفتار شبیه‌ترین مردم به محمد صلی الله علیه و آله است و هر گاه مشتاق دیدار پیامبرت بودیم به او می‌نگریستیم. ...»

علی اكبر آنگاه كه در مقابل صفوف دشمن قرار گرفت این اشعار را می‌خواند: «منم فرزند حسین فرزند علی، که ما - سوگند به خانه‌ی خدا - به نبی سزاوارتریم. به خدا سوگند هیچ ناپاک‌سرشتی بر ما حکم نراند. با این نیزه آن قدر بر شما زخم می‌زنم تا خم شود، و با این شمشیر شما را ضربه می‌زنم تا در هم پیچد، ضربه‌ی جوان هاشمی علوی.» سپس وارد جنگ شد و جانانه جنگید تا به شهادت رسید.

ای عاشقان، ای عاشقان، هر کس که بیند روی او        شوریده گردد عقل او، آشفته گردد خوی او
معشوق را جویان شود دکان او ویران شود        بر رو و سر پویان شود، چون آب اندر جوی او
در عشق چون مجنون شود، سرگشته چون گردون شود        آنکو چنین رنجور شد، نایافت شد داروی او
بس سینه‌ها را خست او، بس خواب‌ها را بست او         بسته است دست جادوان، آن غمزه جادوی
شاهان همه مسکین او، خوبان قراضه‌چین او         شیران زده دم بر زمین، پیش سگان کوی او
شد قلعه‌دارش عقل کل، آن شاه بی طبل و دهل         بر قلعه آن کس بر رود، کو را نماند اوی او

«ریشه‌ی صبر داشتن یقین راستین به خداست.»  ( امام علی(ع) )

راه تحمل کردن یک ذره فراموش کردن هم نیست. فهمیدن است. عاشق بودن است.

در برابر دیدگان زینب و سایر زنان جسد پاره پاره شهیدان را به خیمه ویژه قرار دادن اجساد می‌آورند. ساعتی بعد در آن بیابان پرجنازه تنها حسین(ع)  مانده بود و خانواده‌اش. زنان و کودکان که در خیمه‌ها هر لحظه با دیدن پیکر شهیدی، از درد و داغ شهید شده بودند و علی بن حسین(ع) که همچنان در تب می‌سوخت و کودکی چند ماهه که نام او هم علی بود... .

امام حسین(ع) جلوی خیمه ایستاده بود، گفت: «علی را برایم بیاورید تا با او خداحافظی کنم.» کودک را در آغوش امام نهادند. او را می‌بوسید و می‌گفت «وای بر این مردمی که دشمن آنان جد توست.» کودک در آغوش امام بود که حرملة بن کاهل اسدی تیری به سوی امام پرتاب کرد. تیر به گلوی کودک نشست و خون از گلویش جوشید. دستان امام پر از خون شد، خون را به آسمان پاشید و گفت: «آن را برای امری قرار ده که نیکوتر است و از این مردم ستمگر انتقام بگیر»، و گفت: «آنچه این حادثه را برایم قابل تحمل می‌سازد این است که در برابر چشمان خداوند واقع شده است.»

ناخوشِ او خوش بود بر جان من     جان فدای یار دل رنجان من
گر مرادت را مذاق شکراست        نامرادی نی مراد دلبر است؟
ای جفاهای تو از جان خوبتر       وانتقام تو ز جان محبوب‌تر
نالم و ترسم که او باور کند        از ترحم جور را کمتر کند
در بلای او مرا صد لذت است     محنت او موجب صد نعمت است

تنها حسین(ع) مانده بود و خانواده‌اش. حسین(ع) با تک تک یاران فداکارش با سلامی وداع کرده بود. برای دومین بار برای وداع با زنان و کودکان آماده شد. امام آنان را به صبر و شکیبایی دعوت نمود و فرمود برای روزهای سخت و غم بار آماده باشید و بدانید که خداوند پشتیبان و حافظ شماست ... و فرمود پس گله و شکایت نکنید و آنچه ارزش شما را کم کند به زبان نیاورید. و زینب پس از عاشورا و بعد از دیدن اجساد قطعه قطعه شده‌ی شهیدان و حسین(ع)، پس از تحمل اسارت و بی‌حرمتی و کم طاقتی کودکان و رنج آنان، بعد از دیدن سر بریده‌ی برادر محبوبش و بقیه شهدا و بعد از دیدن نگاه‌های بی‌شرم اهل کوفه، در مجلس عبیدالله و در میان آن گروه خوشحال و مغرور، با اطمینان قلبی گفت که «در عاشورا چیزی جز زیبایی ندیدم.» باید فهمید حسین(ع) برای زینب کیست، خدا برای زینب کیست، شاید بشود کمی فهمید ...
او زمانی که پیکر غرق به خون برادرش را در آغوش داشت رو به آسمان کرد و گفت:  «خدایا این اندک را بپذیر.»

هان ای طبیب عاشقان، دستی فرو کش بر برم         تا بخت و رخت و تخت خود، برعرش و برکرسی برم
بر گردن و بر دست من، بربند آن زنجیر را              افسون مخوان، زافسون تو هر روز دیوانه‌ترم
پیشم نشین پیشم نشان، ای جان جان، ای جان جان           پر کن دلم گر کشتی‌ام ، بیخم ببر گر لنگرم
هر روز نو جامی دهد، تسکین و آرامی دهد                هر روز پیغامی دهد، این عشق چون پیغمبرم

حسین(ع)  زینب را در آغوش گرفت. با او خداحافظی کرد و و گفت: «فَاصبِر صَبراً جمیلاً» «پس صبر کن، صبری نیکو» [سوره‌ی معارج، آیه ۵]

و امام وارد میدان جنگ شد. حسین (ع) ‌حملات پى‌در‌پی و جنگ سختی مى‌نمود و در هر حمله گروهی از دشمن را به خاك می‌انداخت. افراد دشمن به جای اینکه با او رو در رو شوند میان آن حضرت و خیمه‌ها حائل شدند و به سوی خیمه‌ها حمله کردند. امام(ع) با صدای بلند خطاب به آنان گفت: «ای پیروان خاندان ابی‌سفیان، اگر دین ندارید و از روز جزا نمی‌هراسید، لااقل در دنیای خویش آزادمرد باشید! و اگر خود را عرب می‌پندارید، به تبار خویش بازگردید [و به آیین ایشان عمل کنید]!»  شمر گفت: «ای فرزند فاطمه، این امر آنچنان که تو می‌خواهی باشد.» سپس سپاهیان را صدا كرد: «دست از حرم این مرد بردارید و به سوی خود او بشتابید که به جانم سوگند او هماوردی شریف است.»

آن گروه به سوی امام حمله کردند. نیزه‌ای که به شانه‌ی امام حسین(ع) خورد، او را به صورت به زمین انداخت. زینب که ناظر این صحنه بود ،فرمود: «کاش کوهها بردامنه‌ها فرو می‌ریخت.»

عمر بن سعد شاهد بود که هر کس با شمشیر و نیزه ضربه‌ای به امام می‌‌زند. زینب به او گفت: «ای عمر! دارند ابا عبد‌الله را می‌کشند و تو نگاه می‌کنی؟!» چشمان عمر غرق اشک شده بود. رویش را گرداند و سکوت کرد.

«مردم بندگان دنیایند و دین سر زبانشان است. پشتیبانیشان از دین تا آنجاست که زندگیشان در رفاه است و هر گاه به آزمایش گرفته شوند، دینداران واقعی اندکند.» ( امام حسین(ع) )

آخرین لحظات عمر امام بود. فرمود: «بر کشتن من جمع شده‌اید؟ به خدا سوگند، پس از من هیچ بنده‌ای از بندگان خدا را به قتل نمی‌رسانید که بیش از کشتن من  خداوند را خشمگین کند.»

بهت و سکوت در میدان جنگ حاکم شده بود، امام غرق در خون بود... زمان به کندی می‌گذشت. هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد پا پیش گذارد و حسین(ع) را به قتل برساند. گویا آفتاب خون امام در آن لحظات جان‌های تاریک و تباه سپاه را لحظه‌ای به خود آورده بود.

شمر فریاد زد: «وای بر شما، در انتظار چه هستید؟ چرا او را نمی‌کشید؟»

این سو کشان سوی خوشان، وان سوکشان با ناخوشان       یا بگذرد یا بشکند، کشتی در این گردابها

یک بار دیگر ترس و دغدغه‌شان را در جمعیت پنهان کردند. همگی به پیکر امام حمله بردند و سنان ابن انس سر از تن امام جدا کرد. دشت خاموش شده بود. تنها صدای زنان و کودکان در خیمه‌ها پیچیده بود و صدای زینب که گفته بود: «لَیت السّماء تَطابقت عَلی الارض.»

عمر سعد فریاد زد: «چه کسانی حاضرند بر پیکر حسین اسب بتازند؟»

و ده نفر آماده شدند تا فرمان را اطاعت کنند. برخی از آنان شمشیر و لباس امام را هم به غارت بردند و در برابر چشمان زینب ، رباب و ام کلثوم ، ده نفر بر پیکر پاک عزیز پیامبر، اسب تاختند.

ای حیات عاشقان در مردگی       دل نیابی جز که در دلبردگی
ما بها و خون‌بها را یافتیم       جانب جان باختن بشتافتیم
غرق عشقی‌ام که غرق است اندرین        عشق‌های اولین و آخرین
غرق حق باید که باشد غرق‌تر        همچو موج بحر جان زیر و زبر
جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای         زنده معشوق است وعاشق مرده‌ای
وقت آن آمد که من عریان شوم         جسم بگذارم سراسر جان شوم
ای عدو شرم و اندیشه بیا         که دریدم پرده‌ی شرم و حیا
هین گلوی صبر گیر و می‌فشار        تا خنک گردد دل عشق ای سوار
تا نسوزم کی خنک گردد دلش         ای دل من خاندان و منزلش
خوش بسوز این خانه را ای شیر مست        خانه‌ی عاشق چنین اولی‌تر است
عشق قهار است و من مقهور عشق        چون شکر شیرین شوم از شور عشق
چون دهانم خورد از حلوای او         چشم روشن گشتم و بینای او
بر دلم زد تیر و سوداییم کرد         عاشق شکر و شکرخاییم کرد
کشتنش به از هزاران زندگی         سلطنت‌ها مرده‌ی این بندگی
دین من از عشق زنده بودن است         زندگی زین جان و تن ننگ من است
چند درد فرقتش بکشد مرا         سر ببر تا عشق سر بخشد مرا

حسین علیه‌السلام در آخرین دقایق زندگیش چشم‌ها را باز كرد و به سوی آسمان متوجه گردید و با پروردگار خویش، پروردگار عالمیان چنین مناجات نمود: «ای خدایی كه مقامت بس بلند، غضبت شدید و نیرویت بالاتر از هر نیرو است، تو كه از خلایق بی‌نیازی و در كبریا و عظمت فراگیر، به آنچه بخواهی توانایی، رحمتت به بندگانت نزدیك است، وعده‌ات صادق، نعمتت شامل و امتحانت زیباست، به بندگانت كه تو را بخوانند نزدیكی، بر آنچه آفریده‌ای احاطه داری، هركس كه از در توبه درآید پذیرایی، بر آنچه اراده كنی توانایی، آنچه را كه بخواهی درك توانی كرد، كسی را كه شكرگزار تو باشد شكرگزاری، یاد كننده‌ات را یادآوری. من تو را خوانم كه نیازمندم، و به سوی تو روی آرم كه درمانده‌‌ام، ترسان به پیشگاهت زاری كنم، غمگین دربرابرت می‌گریم، از تو مدد می‌طلبم كه ناتوانم، خود را به تو وامی‌گذارم كه بسنده‌ای. خدایا! در میان ما و قوم ما داوری كن كه آنان از راه مكر و حیله وارد شدند و دست از یاری ما برداشتند و ما را به قتل رسانیدند، و ما فرزندان پیامبر و حبیب تو محمد صلّی اللّه علیه و آله هستیم. پیامبری كه به رسالت خویش انتخاب نموده و امین وحیش قرار داده‌ای. پس در کار ما برای ما گشایش و محل خروجی قرار ده، ای مهربان‌ترین مهربانان.»

آنگاه مناجات خویش را با این جملات به پایان رسانید: «صبر بر تقدیر تو، ای پروردگاری که خدایی جز تو نیست، ای فریادرس فریادخواهان، مرا پروردگاری جز تو نیست و نه معبودی غیر تو، صبر بر حکم تو! ای فریادرس آنکه فریادرسی ندارد، ای پیوسته‌ای که پایان ندارد، ای زنده‌کننده‌ی مردگان، ای که بر هر کس بدانچه کسب کرده نگهبانی، میان ما و ایشان داوری کن که تو بهترین داورانی.»

و آنگاه كه صورت به خاك مى‌گذاشت، گفت: «بِسْمِ اللّه وَ بِاللّه وَ فِی سَبیلِ اللّه وَعَلی مِلَّةِ رَسُولِ اللّه.»

 

و سوگند به صبح، چون دمیدن گیرد...

سوره لیل را شنیده بود بارها و بارها که: «سوگند به شب چون پرده افكند * سوگند به روز چون جلوه‏گرى آغازد» ... شب را دیده بود، در چشمان آنانی که پیوسته گوش به فرمانش بودند و در نگاه و کلام آنان که فرمانش می‌دادند. آوای شب را از نداهای درونش شنیده بود، نداهایی که دائم خطابش می‌کردند: «ای سردار شجاع سپاه شام! تو را چه به اینکه از فرمان بپرسی، برای فرمانده و سپاهی، پرسیدن معنا ندارد، پرسیدن از چه، از که؟ تو را فرمان داده‌اند، پس فرمان ببر!»

حر: باشد، تاریکی شب را می‌پذیرم، شاید بارها و بارها پیش ازاین نیز چنین کرده‌ام، فرمان می‌دهند و فرمان می‌برم، اما...

راوی: حر آمده بود به وظیفه عمل کند، سردار سپاه شام بود و تحت فرمانِ...

گروه هم خوانان: صبر کن راوی، روایت حر را از خودش بپرس، چندان تعجیل از برای چیست؟

حر: صدای فرمان علی به مالک هنوز در جان‌ها طنین‌افکن است، «ای مالک! هرگز مگو که از من امر کردن و از شما اطاعت». حال من به این مردم فرمان دهم  و از عبیدالله فرمان پذیرم، بی هیچ چون و چرایی؟

حر خطاب به راوی چنین می‌گوید: خواستی بگویی تحت فرمان عبیدالله، من هم چنین فکر می‌کردم اما:

زانجا که هر کس در جهان یاری گزید از  نیک و بد     ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

از بهر لا؟! به چه چیز می‌ارزی تو؟ به لا؟ باور نمی‌کنم، اصلاً چرا مادر مرا حر نامید؟

زمزمه‌های حر را کسی نمی‌شنید اما به راستی چه چیز در چشم حر نشسته بود که چنین واله و شیدایش کرده بود؟

***

زین سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان        یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

راوی: تردید این بار امانش را بریده بود و پیوسته بی‌تاب‌ترش می‌کرد. شب را دیده بود، بارها و بارها، اما این بار تفاوت داشت. این بار فقط شب نبود که چشم‌ها را پر می‌کرد، از همان لحظه که رو در روی حسین قرار گرفت، تجلی صبح را در نگاه او دیده بود. از همان لحظه که نماز ظهر را با حسین و سپاهیانش خوانده بود، آوای طلوعی دوباره، از کلام حسین گوشش را نواخته بود. سر از خاک سجده گاه برداشته و همراه با حسین گفته بود: الحمدلله! چونان مرده‌ای که با ندای معشوق، سر از خاک بلند می‌کند و بر زنده شدنش او را حمد می‌گوید که «هو الذی یحیی و یمیت». این بار علاوه بر وجود شب، خنکای صبح را در جانش احساس می‌کرد.

تاریکی پهنه خویش را بر دشت گسترانیده بود، اما حر این بار قصد نداشت که همچون سایر جنگ‌ها، شب را نزد سپاهیانش بگذراند و به تقویت روحیه آن‌ها بپردازد. این شب آبستن حوادثی بود. درد زایمانش طولانی شده بود و مولود صبح در راه، اما به راستی از پس این شب، چه چیز سر تجلی داشت، نمی‌دانست.

گاهی به سپاه خفته در غفلتِ شام می‌نگریست که چگونه با نعره‌های مستانه خود، ناله‌های شب را، که از درد زایمان به خود می‌پیچید، به فراموشی می‌سپارند و زمزمه‌ای درونش را فرا می‌گرفت:

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت    شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

گاه به ضجه‌های درون خویش گوش می‌سپرد، گویی زنانی مویه کنان در درونش به سر و روی خویش نواخته و منتظر تولد فرزند فردای خویش بودند.

تاریکی این سو چنگال خویش در جان‌ها فرو برده بود و به جز حُر، کسی فشردگی پنجه‌هایش را در وجود خویش احساس نمی‌کرد. اما آن سو ...

حُر قدری از خیمه‌ها و سپاهیان فاصله گرفت. در برابر خیل سپاهیانی که در این سو جمع بودند، درآن سو خیمه‌ای چند، در کنار هم و به طوف خیمۀ حسین، گرد آمده بودند. آوایی حزین و روح نواز، از خیمه‌ها به سوی آسمان می‌رفت و جان‌های رمیده از تنهایی شب را آرام آرام با خود مأنوس می‌ساخت. حُر گوش تیز کرده بود تا چشم بگشاید، این نواها، جانش را برای دیدن صبح، روشن می‌کرد. می‌خواست این قافله‌ی غفلت را رها کند، می‌خواست از این شب، صبحدم طفل نور بزاید، نفس‌های صبح را در جانش احساس می‌کرد که خنکای تولدی را بشارت می‌دهند: «وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ». (۱)

***

امید به تولد چیزی... ؟! نه. امید به تولد کسی، در نگاه حر موج می‌زد. نگاهش را در دریای وجود حسین، غوطه‌ور ساخته بود تا پاک شود، طهارت یابد و زاده شود. سردار را دیگر کسی نمی‌شناخت، حر تازه متولد شده بود، آزاد و رها، سردار سپاهِ چه کسی؟! در چه راه؟! راه تازه معنا شده بود و تنها تولد بود که حر را به خود می‌خواند، افقی تازه پیش رویش گشوده شده بود، افقی که شاید پیش از این بارها و بارها پیش رویش قرار گرفته بود اما، کور را از نور خورشید چه بهره؟ او پیش از این توان فهم وسعت را نداشت. این بار نگاه حر در پی تولدی بود از خویشتنی که می‌شناختش و سال‌ها با او در کسوت حر، زندگی کرده بود اما این بار قرار بود از این تولد، "حر" زاده شود. (۲)

***

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن        چون خمشان بی گنه روی به آسمان مکن

تا صبح بیدار مانده بود و تصمیمش را گرفته بود، چشمانش موج نور داشت، گویی معشوقی به پیغام وصل بشارتش داده باشد.

صبحدمی همچو صبح، پرده‌ی ظلمت درید        نیمشبی ناگهان صبح قیامت دمید
واسطه‌ها را برید، دید به خود خویش را         آنچه زبانی نگفت، بی سر و گوشی شنید

راوی: حر سوار بر مرکب خویش گشت و رو به سوی خیمه‌های حسین به راه افتاد، اما گناهی بزرگ پیش چشمان حُر را تاریک می‌کرد، با خود می‌گفت: گناه من اندک نیست. بارها از خود پرسیده بود، با این گناه چه کنم؟! فرزند پیامبر را به مسلخ کشاندم، و این خطایی است بس بزرگ، در برابر این سیاهی چه کنم؟ حر می‌خواست پیش رود، اما شرمی در وجودش احساس می‌کرد که...

گروه هم خوانان: صبر کن! باز هم که در سخن تعجیل کردی، شرم بود، اما نه شرمی که به یأس ختم می‌شود، شرم نبود،که شور بود، معشوقی بود که ...

معشوقی در برابرش دامن گسترانیده بود که به جز او نمی‌توانست به دیگری بیندیشد، معشوقی چشمانش را پر کرده بود که بیش از انکه شرم را در او بیفزاید، شور ایمان در جانش افروخته بود.

***

به نزد خیمه‌ها رسید، چشمانش پر از امید و طلب بود، امید او به صدق وعده‌ی معشوقی بود که در گوشش وعده لقا را زمزمه کرده بودکه: «مَن كاَنَ يَرْجُواْ لِقَاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لاََتٍ» (۳) و طلب از دستان کسی داشت که باپیاله‌ای آب، نیل خون شده‌اش را تطهیر کند.

به حسین که رسید، نگاه شرمگینش را آرام از زمین بلند کرد و به وسعت نگاه حسین پیوست.

گروه همخوانان:

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر نهم         ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم

حسین خود، جان مایه‌ی پرواز حر شده بود، حر با خود گفت: قسم به آنکس که زمین را پس از مردن و یأس زندهمی‌کند که این گناه جز در دریای وجود او پاک نخواهد شد. چشم از خویش برگیر و به دریایی که تو را خواهد شست، نظاره کن!

ـ حر: آیا توبه‌ی من پذیرفته است؟

سيل بود آن كه تنم را در ربود            برد سیلم تا لب درياى جود
من به بوى آب رفتم سوى سيل            بحر ديدم در گرفتم كيل كيل‏

ـ حسین: آری! خدا توبه‌ی تو را می‌پذیرد و تو را می‌آمرزد.

حر آمده بود کاسه‌ی آبی از این دریا بنوشد، اما

من گمان بردم كه ايمان آورم            تا از اين طوفان خون آبى خورم‏
من چه دانستم كه تبديلى كند            در نهاد من مرا نيلى كند

حسین رودی بود که در نهاد حر سیلی شد و او را با خود برد...

حسین کنار پیکر نیمه جان حر نشست و در حالی که خاک و خون از سر و صورتش پاک می‌کرد فرمود: «أنت الحرُّ کَما سَمَّتک اُمُک و أنت الحر فی الدنیا و الآخره»؛ تو حر هستی همانگونه که مادرت تو را چنین نام نهاد و در دنیا و آخرت، آزادمردی».

-----------

پاورقی‌ها:

۱- تکویر، ۱۸: سوگند به صبح چون دميدن گيرد.
«و اگر صبح را داراى تنفس خوانده به اين مناسبت بوده كه صبح نور خود را در افق مى‏گستراند، و ظلمتی كه افق را فرا گرفته بود از بين‏مى‏برد، و اين نوعى استعاره است كه صبح، بعد از آنكه ظلمت شب را شكافته و طلوع كرده به كسى تشبيه كرده كه بعد از اعمال دشوارى كه انجام داده و لحظه فراغتى يافته تا استراحت كند نفسى عميق مى‏كشد، روشنى افق هم تنفسى است از صبح.» (ترجمه الميزان، ج‏۲۰، ص ۳۵۷)

۲- حر به معنای آزادمرد.

۳- كسى كه به ديدار خدا اميد دارد [بداند كه‏] اجل [او از سوى‏] خدا آمدنى است، و اوست شنواى دانا. (عنکبوت، ۵)

 

سوره لیل را شنیده بود بارها و بارها که: «سوگند به شب چون پرده افكند * سوگند به روز چون جلوه‏گرى آغازد» ... شب را دیده بود، در چشمان آنانی که پیوسته گوش به فرمانش بودند و در نگاه و کلام آنان که فرمانش می‌دادند. آوای شب را از نداهای درونش شنیده بود، نداهایی که دائم خطابش می‌کردند: «ای سردار شجاع سپاه شام! تو را چه به اینکه از فرمان بپرسی، برای فرمانده و سپاهی، پرسیدن معنا ندارد، پرسیدن از چه، از که؟ تو را فرمان داده‌اند، پس فرمان ببر

حر: باشد، تاریکی شب را می‌پذیرم، شاید بارها و بارها پیش ازاین نیز چنین کرده‌ام، فرمان می‌دهند و فرمان می‌برم، اما...

راوی: حر آمده بود به وظیفه عمل کند، سردار سپاه شام بود و تحت فرمانِ...

گروه هم خوانان: صبر کن راوی، روایت حر را از خودش بپرس، چندان تعجیل از برای چیست؟

حر: صدای فرمان علی به مالک هنوز در جان‌ها طنین‌افکن است، «ای مالک! هرگز مگو که از من امر کردن و از شما اطاعت». حال من به این مردم فرمان دهم و از عبیدالله فرمان پذیرم، بی هیچ چون و چرایی؟

حر خطاب به راوی چنین می‌گوید: خواستی بگویی تحت فرمان عبیدالله، من هم چنین فکر می‌کردم اما:

زانجا که هر کس در جهان یاری گزید از نیک و بد ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

از بهر لا؟! به چه چیز می‌ارزی تو؟ به لا؟ باور نمی‌کنم، اصلاً چرا مادر مرا حر نامید؟

زمزمه‌های حر را کسی نمی‌شنید اما به راستی چه چیز در چشم حر نشسته بود که چنین واله و شیدایش کرده بود؟

***

زین سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

راوی: تردید این بار امانش را بریده بود و پیوسته بی‌تاب‌ترش می‌کرد. شب را دیده بود، بارها و بارها، اما این بار تفاوت داشت. این بار فقط شب نبود که چشم‌ها را پر می‌کرد، از همان لحظه که رو در روی حسین قرار گرفت، تجلی صبح را در نگاه او دیده بود. از همان لحظه که نماز ظهر را با حسین و سپاهیانش خوانده بود، آوای طلوعی دوباره، از کلام حسین گوشش را نواخته بود. سر از خاک سجده گاه برداشته و همراه با حسین گفته بود: الحمد لله! چونان مرده‌ای که با ندای معشوق، سر از خاک بلند می‌کند و بر زنده شدنش او را حمد می‌گوید که «هو الذی یحیی و یمیت». این بار علاوه بر وجود شب، خنکای صبح را در جانش احساس می‌کرد.

تاریکی پهنه خویش را بر دشت گسترانیده بود، اما حر این بار قصد نداشت که همچون سایر جنگ‌ها، شب را نزد سپاهیانش بگذراند و به تقویت روحیه آن‌ها بپردازد. این شب آبستن حوادثی بود. درد زایمانش طولانی شده بود و مولود صبح در راه، اما به راستی از پس این شب، چه چیز سر تجلی داشت، نمی‌دانست.

گاهی به سپاه خفته در غفلتِ شام می‌نگریست که چگونه با نعره‌های مستانه خود، ناله‌های شب را، که از درد زایمان به خود می‌پیچید، به فراموشی می‌سپارند و زمزمه‌ای درونش را فرا می‌گرفت:

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

گاه به ضجه‌های درون خویش گوش می‌سپرد، گویی زنانی مویه کنان در درونش به سر و روی خویش نواخته و منتظر تولد فرزند فردای خویش بودند.

تاریکی این سو چنگال خویش در جان‌ها فرو برده بود و به جز حُر، کسی فشردگی پنجه‌هایش را در وجود خویش احساس نمی‌کرد. اما آن سو ...

حُر قدری از خیمه‌ها و سپاهیان فاصله گرفت. در برابر خیل سپاهیانی که در این سو جمع بودند، درآن سو خیمه‌ای چند، در کنار هم و به طوف خیمۀ حسین، گرد آمده بودند. آوایی حزین و روح نواز، از خیمه‌ها به سوی آسمان می‌رفت و جان‌های رمیده از تنهایی شب را آرام آرام با خود مأنوس می‌ساخت. حُر گوش تیز کرده بود تا چشم بگشاید، این نواها، جانش را برای دیدن صبح، روشن می‌کرد. می‌خواست این قافله‌ی غفلت را رها کند، می‌خواست از این شب، صبحدم طفل نور بزاید، نفس‌های صبح را در جانش احساس می‌کرد که خنکای تولدی را بشارت می‌دهند: «وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ». ۱

***

امید به تولد چیزی... ؟! نه. امید به تولد کسی، در نگاه حر موج می‌زد. نگاهش را در دریای وجود حسین، غوطه‌ور ساخته بود تا پاک شود، طهارت یابد و زاده شود. سردار را دیگر کسی نمی‌شناخت، حر تازه متولد شده بود، آزاد و رها، سردار سپاهِ چه کسی؟! در چه راه؟! راه تازه معنا شده بود و تنها تولد بود که حر را به خود می‌خواند، افقی تازه پیش رویش گشوده شده بود، افقی که شاید پیش از این بارها و بارها پیش رویش قرار گرفته بود اما، کور را از نور خورشید چه بهره؟ او پیش از این توان فهم وسعت را نداشت. این بار نگاه حر در پی تولدی بود از خویشتنی که می‌شناختش و سال‌ها با او در کسوت حر، زندگی کرده بود اما این بار قرار بود از این تولد، "حر" زاده شود.۲

***

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن چون خمشان بی گنه روی به آسمان مکن

تا صبح بیدار مانده بود و تصمیمش را گرفته بود، چشمانش موج نور داشت، گویی معشوقی به پیغام وصل بشارتش داده باشد.

صبحدمی همچو صبح، پرده‌ی ظلمت درید نیمشبی ناگهان صبح قیامت دمید

واسطه‌ها را برید، دید به خود خویش را آنچه زبانی نگفت، بی سر و گوشی شنید

راوی: حر سوار بر مرکب خویش گشت و رو به سوی خیمه‌های حسین به راه افتاد، اما گناهی بزرگ پیش چشمان حُر را تاریک می‌کرد، با خود می‌گفت: گناه من اندک نیست. بارها از خود پرسیده بود، با این گناه چه کنم؟! فرزند پیامبر را به مسلخ کشاندم، و این خطایی است بس بزرگ، در برابر این سیاهی چه کنم؟ حر می‌خواست پیش رود، اما شرمی در وجودش احساس می‌کرد که...

گروه هم خوانان: صبر کن! باز هم که در سخن تعجیل کردی، شرم بود، اما نه شرمی که به یأس ختم می‌شود، شرم نبود،که شور بود، معشوقی بود که ...

معشوقی در برابرش دامن گسترانیده بود که به جز او نمی‌توانست به دیگری بیندیشد، معشوقی چشمانش را پر کرده بود که بیش از انکه شرم را در او بیفزاید، شور ایمان در جانش افروخته بود.

***

به نزد خیمه‌ها رسید، چشمانش پر از امید و طلب بود، امید او به صدق وعده‌ی معشوقی بود که در گوشش وعده لقا را زمزمه کرده بودکه: «مَن كاَنَ يَرْجُواْ لِقَاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لاََتٍ»۳ و طلب از دستان کسی داشت که باپیاله‌ای آب، نیل خون شده‌اش را تطهیر کند.

به حسین که رسید، نگاه شرمگینش را آرام از زمین بلند کرد و به وسعت نگاه حسین پیوست.

گروه همخوانان:

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر نهم ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم

حسین خود، جان مایه‌ی پرواز حر شده بود، حر با خود گفت: قسم به آنکس که زمین را پس از مردن و یأس زنده می‌کند که این گناه جز در دریای وجود او پاک نخواهد شد. چشم از خویش برگیر و به دریایی که تو را خواهد شست، نظاره کن!

ـ حر: آیا توبه‌ی من پذیرفته است؟

سيل بود آن كه تنم را در ربود برد سیلم تا لب درياى جود

من به بوى آب رفتم سوى سيل بحر ديدم در گرفتم كيل كيل‏

ـ حسین: آری! خدا توبه‌ی تو را می‌پذیرد و تو را می آمرزد.

حر آمده بود کاسه‌ی آبی از این دریا بنوشد، اما

من گمان بردم كه ايمان آورم تا از اين طوفان خون آبى خورم‏

من چه دانستم كه تبديلى كند در نهاد من مرا نيلى كند

حسین رودی بود که در نهاد حر سیلی شد و او را با خود برد...

حسین کنار پیکر نیمه جان حر نشست و در حالی که خاک و خون از سر و صورتش پاک می‌کرد فرمود: «أنت الحرُّ کَما سَمَّتک اُمُک و أنت الحر فی الدنیا و الآخره»؛ تو حر هستی همانگونه که مادرت تو را چنین نام نهاد و در دنیا و آخرت، آزادمردی».

 

۱ . تکویر ۱۸: سوگند به صبح چون دميدن گيرد.

و اگر صبح را داراى تنفس خوانده به اين مناسبت بوده كه صبح نور خود را در افق مى‏گستراند، و ظلمتی كه افق را فرا گرفته بود از بين‏مى‏برد، و اين نوعى استعاره است كه صبح، بعد از آنكه ظلمت شب را شكافته و طلوع كرده به كسى تشبيه كرده كه بعد از اعمال دشوارى كه انجام داده و لحظه فراغتى يافته تا استراحت كند نفسى عميق مى‏كشد، روشنى افق هم تنفسى است از صبح. ترجمه الميزان، ج‏۲۰، ص: ۳۵۷/

۲ . حر به معنای آزادمرد.

۳ . كسى كه به ديدار خدا اميد دارد [بداند كه‏] اجل [او از سوى‏] خدا آمدنى است، و اوست شنواى دانا. (۵)

 

در عشق زنده باید

به نام خدا

« دشت را دو خط موازی می‌آراید، خطوطی کنار هم و دور از هم. خطی که به ابهام "ابدیت" می‌رود و خطی که می‌خواهد در "عراق" بشکند. دو خط است و دو کاروان، یکی به استقبال مرگ می‌شتابد تا زندگی را معنا کند و یکی «بودن» را ـ حتی در قلمرو یزید ـ زندگی می‌داند و برای داشتن همین روزهای خالی و پوچ، در موازات آن خط حرکت می‌کند، بی آنکه به آن خط نزدیک شود.

دو خط است و دو کاروان، در یکی «حسین» و در یکی «زهیر». کاروان‌ها به موازات هم می‌آیند اما قافله عراق از نزدیک شدن به کاروان حسین می‌هراسد، چرا که نزدیک شدن یعنی پذیرش مرگ؛ حکومت یزید به کسی رحم نمی‌کند زیرا که هر رحمی به قیمت مرگ خودش تمام می‌شود. در حکومت او که پایه بر هراس دارد، توده برای حفظ آنچه که دارد ـ و نمی‌داند که هیچ است ـمعتقد می‌شود که «سری را که درد نمی‌کند، نباید دستمال بست». چنین است که این کاروان به هر وسیله‌ای از تماس با آن کاروان می‌پرهیزد، تا سر بی دردش را را دستمالی نبندد. منزل به منزل پیش می‌آیند و همچنان با هم و دور از همند. » (۱)

این دو کاروان مکه را به قصد کوفه ترک کرده بودند و هر دو در تنهاییِ کویر می‌آمدند، اما دور از هم. ترس زهیر بود یا همه کاروانیان؟ هر چه بود این باریکه‌ی آب را از پیوستن به رودی که حسین با خود داشت، مانع می‌شد.

ـ همسر زهیر: من مانند همه کاروانیان می‌ترسیدم، زهیر پناه سالیانم بود، راه‌های بسیاری را با هم پیموده بودیم، همچون همین آخرین راه که همسفر میعادگاه حجش بودم. او پناه من و کاروانیان بود، می‌ترسیدم و نمی‌خواستم از دستش بدهم، اما نگاه شویم را می‌شناختم؛ کویرِ بی باران شده بود و شبِ مانده در حسرتِ سپیده دمانی. ترس خودم را می‌شناتختم اما ترس او امانم را بریده بود.

ـ زن، قطره‌ی وجود زهیر را می‌دید که در کویر تفدیده‌ی چنین روزگاری، درحال خشکیدن است و می‌ترسید، اما چشمان خشکیده‌ی زهیر ترس‌آورتر بود.

ـ همسر زهیر: به دنبال فرصتی بودم تا شوی خویش را از این کویرِ تشنه رها کنم، نمی‌دانستم چگونه اما نگاه مضطربم دائم به سوی کاروان مجاور می‌دوید زیرا که قافله سالارش حسین بود، چراغ هدایت و کشتی نجات (۲).
آن شب سفره‌ی کاروانیان گسترده بود و "تنور شکم‌ها می‌تافت" (۳) که پیکی از گرد راه رسید، سلامی گفت و پیامی داد و رفت، اما تمام نشد، برقی بود در تاریکی؛ حسین، زهیر را دعوت کرده بود.

ـ زهیر ساکت بود، با اندیشه‌هایش بازی می‌کرد. ترس‌هایش را زیر و رو می‌کرد و از دل آن‌ها احتیاط در می‌آورد؛ همان احتیاطی که در تمام راه باعث دوری این دو کاروان از هم شده بود؛ ترس از مواجهه؟!

زهیر خود را می‌شناخت، چشمانش همیشه در پی نوری، سو سو می‌زد اما اینک، جرئت مواجهه با نور را نداشت؛ حسرت سالیانش، حقیقتی عریان شده بود و راست راست توی چشمانش نگاه می‌کرد و مرد، مبهوت و متحیر در برابرش ایستاده.

زن به یکباره تمام عشق سالیانش را جمع کرد و سکوت مردش را شکست و در «تردیدش» «یقین» ریخت. چشمان نافذش را به چشمان زهیر دوخت و گفت: «حسین تو را خوانده و تردید می‌کنی؟» اینک این تو و پاسخ لبیکی که در میقات خواندی و در گاهِ احرام بستن که: لبیک، اللهم لبیک، برخیز و لبیک گو بنشین به رهوار!

صدای زن صدای تصمیم بود، یاد آوری بود، سرمای سحر بود که پلک مرد دیر خفته را می‌گشاد. (۴) هر چه ترس و تردید در دل و گام‌های زهیر بود، به یکباره فروریخت، همچون کودکی تازه پا که قرار و آرام ندارد برخاست و به سوی خیمه‌های حسینی روان شد.

ـ حسین دریا بود و کویر، تشنه‌ی آب، و زهیر... قطره‌ای بود و دریا چون قطره‌ای بیاید، آن را در آغوش کشد و با آن ممزوج شود، و خاصیت عشق این است!

ـ همسر زهیر: هیچ کس ندانست که حسین به زهیر چه گفت و در جانش، چه نجوا کرد، اما چون بازگشت چشمانش سرودی آشنا با خود داشت: «مرده بُدم زنده شدم، دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم.»

سبک بود و روحش خنکای سحر داشت؛ کویر چشمان زهیر باران دیده بود.

پای ماندن نداشت، سراسیمه نبود، آرام بود اما مسافری را می‌مانست که منزل به منزل پیش می‌رود تا خود را به سر منزل مقصود رساند.

عشق تو می‌کشاندم شهر به شهر و کو به کو        مهر تو می‌دواندم پهنه به پهنه سو به سو

***

و اینک این زهیر است که در شب عاشورا در برابر معشوق چنین لبیک می‌گوید: « یابن رسول الله! به خدا سوگند دوست داشتم که در راه حمایت تو، هزار بار کشته، باز زنده و دوباره کشته شوم...».

زهیر دریافته بود که زیستن در پرتو عشق، به معنای زندگی دمادم است، پس چه باک که هزار بار بمیرم و از عشق زاده شوم؟!

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید        دانی که کیست زنده؟ آنکو ز عشق زاید...

-----------------

پاورقی‌ها:

۱- برگرفته از کتاب «مرثیه‌ای که ناسروده ماند»، نوشته‌ی «پرویز خرسند»، ص ۸۳ـ۸۱/

۲- اشاره به این حدیث نبوی که «همانا حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است».

۳- برگرفته از کتاب «مرثیه‌ای که ناسروده ماند»

۴- همان، ص۸۳

 

 

هر لحظه عشق را به طریقی طلب کنم

پرده سیاه شب، بی ستاره و تنها بر همه جا سایه افکنده بود جز بر دل کاروانیان، اما دشت با همه‌ی تیرگی ها بیدار بود و بر مسیر کاروان دامن می‌افشاند.

اواخر شب بود و کاروان تازه منزل «بنی مقاتل» را ترک کرده بود که صدایی گوش شب را نواخت و ساغر جان‌ها را پر کرد؛ این صدای حسین(ع) بود که کلمات استرجاع را بر زبان می راند: «انّا لِلّه و إَنّا إلیهِ راجِعون وَ الحَمدُلله رَبّ العالمین» (۱)

***

در این مسیر نوای نای حسین(ع) که معشوق می‌نوازدش همه را به شوق و شور افکنده، و آسمان و زمین هر یک چشمی گشوده‌اند بر غیب، تا مگر نشانه‌ای بنمایانند از این معشوق و دیدن و شنیدن آیات از حسین(ع) عجب نباشد که: «هست گوش دلش محرم پیام سروش». این بار اما خوابی خفیف، پیغام‌آورِ پیام معشوق شده است.

با لب دمساز خود گر جفتمی                        همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی

***

«این کاروان همی روند و مرگ در پی ایشان همی رود». این سخنان از آن سواری است که حسین(ع) در خواب خویش می‌بیند.

***

انسان اغلب خوابی می‌بیند و مرهمی از آن بر دل می‌نهد و یا اضغاث احلام و خواب‌های پریشان نامش می‌نهد، و رهایش می‌کند؛ که آن را تأویلی نباشد، و اما حسین(ع)، خوابی می بیند و اسماعیل جان به مذبح عشق می‌برد! وین عجب نباشد که او خود تأویل خواب خفتگان است بر بیداری.

و آن هنگام که حسین(ع) از این خواب، سبک جان بر می‌خیزد، می‌فرماید: «انّا لِلّه وإَنّا إلیهِ راجِعون وَ الحَمدُلله رَبّ العالمین.»

مرحبا طایر فرخ‌پی فرخنده‌پیام        خیر مقدم! چه خبر، دوست کجا، راه کدام
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد     که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست             هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام

پس حسین(ع) به حق این کلمات را بر زبان می‌راند، آن چنان که بهشتیان گویند: «وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين‏» (۲)

علی اکبر (ع) با شنیدن این کلمات عرضه داشت: «پدر جان خدا حادثه بدی برایت پیش نیاورد، مگر ما بر حق نیستیم؟»

و ای فرزند آدم! پنداری که حادثه‌ی بدی جز مرگ نباشد؛ لیکن، چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم، که چون دیده بر معشوق افتد حال چون بُوَد؟!

***

صدای پیامبر(ص) در فضا طنین می‌افکند: «أیُّها النّاس إنَّهُ قَد أقبَلَ إلَیکُم شَهرُ الله بِالبَرَکَةِ وَ الرَّحمة وَ المَغفِرَة...»
آخرین روزهای ماه شعبان است که پیامبر(ص) این خطبه را می‌خواند: ای مردم همانا ماه خداوند با برکت و رحمت و مغفرت به شما روی کرده است...

خطبه به پایان رسیده و نیز سؤال و جواب علی(ع) با پیامبر(ص)، اما اشک در چشمان مهربان پیامبر(ص) حلقه زده است.

علی(ع): چه چیز سبب گریه شما شده است؟

پیامبر(ص): آنچه در این ماه بر تو روا خواهند داشت، گویا در آن وقت با تواَم که تو در پیشگاه پروردگارت مشغول نمازی و کسی که همچون کشنده شتر قوم صالح، شقی ترین مردمان در میان پیشینیان و پسینیان است، ضربتی بر سرت می زند و محاسنت به خون سرت خضاب می شود.

علی(ع): و ذلِکَ فِی سَلامَةٍ مِن دینی؟
در آن حال دین من سلامت خواهد بود؟

***

«آبِ جو، هر لحظه نونو می‌رسد!» و من علی اکبر، فرزند حسین(ع) دمادم جان خویش به این آب، حیات می‌بخشم و تجدید عهد می‌کنم، بر لحظه لحظه بودن با او.

***

ندای خفیفی میان زکریا(ع) و پروردگار در میان است. از آن زمان که زکریا(ع) هر گاه بر مریم(س) وارد شد او را قرین روزی‌های الهی دید، این شعله‌ی نیاز، دمادم جان می‌گیرد و افزون می‌شود.

«پس رحمت پرودگارت را بر بنده‌اش زکریا به یاد آور...»

آنگاه که خداوند از جایی که نمی پنداری، برایت روزی همی فرستد و تو را بر یحیی، فرزندی بشارت دهد و تو مشتاقی بر یحیی تا همی زنده کند جان‌ها را، پس آیتی از جانب پروردگارت خواهانی؛ نه به آن سبب که بر گفته‌اش گمان نقض داری؛ که «وَ مَن أصدَقُ مِنَ الله وَعدًا» (۳)، بلکه از آن جهت که:

زین باده‌های دمادم که می‌رسد          من نیز  جام پیاپی  طلب  کنم
چون اوست یاور جانیّ من کنون        هر لحظه عشق را به طریقی طلب کنم

***

علی اکبر (ع) با شنیدن این کلمات عرضه داشت: «پدر جان خدا حادثه بدی برایت پیش نیاورد، مگر ما بر حق نیستیم؟»

امام (ع) به فرزندش می‌فرماید: «چرا، به آن خدایی که همه به او باز آیند [که ما بر حقیم].»

علی اکبر(ع): «پس باکی نیست که بمیریم حالی که بر حقیم.»

دلدار که گفتا به منش دل نگران است          گو می‌رسم اینک به سلامت نگران باش

جان کَیلِ یسیر (۴) بود که بر آستانت آوردیم، پس چون بر این در، درآمدیم بر ما تصدق فرما که سخن ما این است که:

«يَأَيهَُّا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنَا بِبِضَعَةٍ مُّزْجَئةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ ْ عَلَيْنَا» (۵)

«اى عزيز، به ما و خانواده ما آسيب رسيده است و سرمايه‏اى ناچيز آورده‏ايم. بنابراين پيمانه‌ی ما را تمام بده و بر ما تصدّق كن» ، که تو بزرگ بخشاینده‌ی مهربانی.

------------------

پاورقی‌ها:

۱- ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم، و سپاس از آن خداوند، پروردگار جهانیان است.

۲- سوره‌ی يونس، ۱۰ : «و پايان نيايش آنان اين است كه: الحمد للَّه رب العالمين [ستايش ويژه پروردگار جهانيان است‏]».

۳- چه کس از خداوند راست‌وعده‌تر است؟

۴- پیمانه‌ی اندک، متاع بی مقدار

۵- سوره‌ی یوسف، ۸۸

 

به رنگ خورشید

به نام خدا

چشمانش را که به سوی نور گرفت، همه چیز در پرتوی آن یکسان دیده می‌شد، نه تفاوت رنگی بود و نه تفاوت قبیله‌ای، اینچنین بود که چشم‌هایش در پرتوی برادریِ ابوذر، نور بین شد. برده‌ای بود همچون سایر بردگان عالم، که از بدی نژاد و اصلش می‌گفتند و هیچگاه ندانسته بود چرا؟! تنها چیزی که در این سال‌ها آموخته بود تنهایی بود و دستی نامرئی که او را از انسان دور نگاه می‌داشت.

ابوذر که او را خرید با خود می‌اندیشید که اربابی است چون سایر اربابان و من همچون همیشه از این دست به دستی دیگر، در میان این اربابان، دست به دست خواهم شد، اما...

ارباب جدید "دست بر شانه‌اش گذاشته بود"، آنجا که جای سنگینی عالمی بود و بارکش تمام اربابان، و به او آموخته بود که تنها یک کس در عالم می‌تواند بر او مسلط باشد و «جُون» با گوشت و خون خود معنای این کلام را فهمیده بود که: «أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ» (۱)

"دست بر شانه‌اش گذاشته بود" و برادر خطابش کرده و این کلمه ... تمام غبار سالیان را از خاطرِ «جون» زدوده بود. مگر می‌شود؟

و این صدای ابوذر است از پس سالیان، که چنین می‌گوید: آری! و تو اینجا ایستاده‌ای، در کنار من و هر دو در یک جایگاه و تنها عامل تمایز ما از یکدیگر بواسطه آن چیزی است که نزد خدا گرامی‌تر است که «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُم»(۲) و پاداش این را نیز در نزد هیچ بشری نخواهی یافت و از کسی طلب نباید کرد، که تقوا از آن خصلت‌هاست که خداوند پاسخش را تنها از جانب خود می‌دهد.

جُون: ابوذر مرا دانش‌آموز مدرسه‌ای کرده بود که خود سال‌ها در آن درس وفا آموخته بود. مشقِ شب‌های تاریکِ مرا که هر شب صد بار نوشتن از بی‌مرادی‌ها و نا‌امیدی و یأس بود، به درس سحر تبدیل کرد و من که خود قربانی جهل و ظلمت و ستمِ دنیادوستان بودم، آموختم که معانی دردهای انسان را در کلام علی(ع) فهم کنم. هر چه بیشتر می‌گذشت بهتر معانی کلام امام را درک می‌کردم که می‌فرمود: عدل بهتر از جود(بخشش) است؛ جود باعث می‌شد که گهگاه کسی از روی منت هم که نباشد، از روی ترحم، دستی بر سر فقیران بکشد و اندک متاعی ارزانیشان کند، اما عدل چیزها را سر جایشان می‌نشاند و در پرتوی آن آدم‌ها بهتر می‌فهمیدند که برادرند، عدل بود که حق را نصیبمان می‌کرد، نه دلسوزی و ترحم را.

ابوذر سخت زندگی می‌کرد و روزگار می‌گذراند و اندک مالی داشت و آن را نیز با فقرا تقسیم می کرد، اما آن قدر نداشت که دیگران را بی‌نیاز کند در عوض آن‌ها را یاری می‌داد تا جان تازه درونشان دمیده شود، برادرشان می‌دانست تا خود را بازیابند و تلاش کنند و از زمین برخیزند، زیرا برخی از این مسکینان و خاک‌نشینان، اندک امیدی برای برخاستن نیز در درون خود نداشتند. یاریِ ابوذر به این خلاصه نمی‌شد؛ از دست و زبان خود نیز برای سرکوب دنیاطلبان و تمامیت خواهان استفاده می‌نمود؛ هرگز فراموش نمی‌کنم آنگاه که عصای ابوذر بر فرق یکی از آنان فرود آمد. بگذارید داستان را برایتان بگویم، زیرا که یکی از مهمترین درس‌های این مکتب است.

روزی ابوذر بر یکی از آن کاخ‌ها که عثمان، خلیفه سوم برای خویش ساخته بود، گذر می‌کرد. بر خلیفه وارد شد و با همان زبانی که چون ظلم می‌دید، تند و بی‌محابا سخن می‌راند، خلیفه را مورد ملامت قرار داد و راه و رسم زندگی پیامبر(ص) را به خاطرش آورد. خلیفه از کعب‌الاحبار، که عالم دستگاه خلیفه محسوب می‌شد، خواست تا درباب سخنان ابوذر نظر دهد. کعب نیز بی‌درنگ به سخن درآمد که اگر مسلمانی حقوق الهی همچون زکات را از مال خویش بپرداز، اشکالی ندارد اگر خشتی از طلا و خشتی از نقره بر هم انباشته کند. ابوذر با چوبدستی خویش بر سر کعب فرو کوفت و فریاد کشید که تو اینک دین رسول خدا را به ما می‌آموزی؟ مگر خداوند در کتاب خویش نفرموده است که: « وَ الَّذِينَ يَكْنزِونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لَا يُنفِقُونهَا فىِ سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ».(۳)

جون: من از سیاهی تبارم و ظلمت باطنم که در ناامیدی غوطه می‌خورد، به یکباره رها شدم و خواستم که در نور بمانم، این بار دست به دست می‌شدم اما نه به اجبار که به اختیار. از نوری به نوری، به معنای واقعیِ «نورٌ علی نور»(۴) که اینان بودند؛ بعد از ابوذر خود را به خدمت علی (ع) در آوردم و پس از او به خدمت حسن(ع)، و چه سعادتمند بودم من، و پس از وی، حسین(ع).

... چون جنگ به اوج خود رسید، از امام رخصت گرفتم تا پای به میدان نَهَم. حسین (ع) بیعت از من بازگرفت و اذنم داد تا از این مهلکه جان به در برم. خود را بر قدم‌هایش انداختم و گفتم: «آیا سزاوار است که من در روزگار رفاه و راحتی از خوان نعمت شما بهره‌مند باشم و در شدت و ناراحتی و در مقابل دشمن، دست از شما بردارم؟ آری بدن من بدبو و خاندان من ناشناخته و رنگ من سیاه است، با بهشت برین بر من منت بگذار تا بدنم خوشبو و رنگم سفید و حسب من به عزت و شرف نائل گردد! من هرگز از شما جدا نخواهم شد تا خون سیاه من با خون شما آمیخته گردد.»

ـ جُون: من دانش‌آموز مدرسه تاریکی، درس سحر را در مکتب علی و حسن علیهماالسلام، آموخته بودم، اما درس سحر کفایت این راه را نمی‌کرد پس با این کاروان هم آوا شدم:

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم        محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش        این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

و اینک این حسین(ع) است و من،که چنان بیتابم تا رزم جانانه خود را در برابرش به نمایش گذارم، آن قدر چرخ زنم و چرخ زنم تا خویش را در نور او محو کنم.

بی‌خود شده‌ام لیکن بی‌خودتر از این خواهم        با چشم تو می‌گویم من مست چنین خواهم
من تاج نمی‌خواهم، من تخت نمی‌خواهم         در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

ـ جُون اگرچه ندانست که چرا بی‌اصل و ناپاک می‌خواندندش اما چنان پر شور جنگید تا پاکی را خود، برای خویشتن به ارمغان آورد و چون بر خاک افتاد، حسین (ع) خود را بر بالین او رسانید و چنین دعایش نمود: «خدایا رویش را سفید گردان و بویش را خوش، و با ابرار و نیکان محشورش فرما و در میان او و محمد و خاندانش آشنایی آور».

تو را بگویمت ای جان که گل چرا خندد؟        که گلرخی‌اش به کف گیرد و بینبوید(۵)

جُون غرق در عطر و نور گشته بود، زیرا که معشوقی چون حسین، او را از خارزار زمین برچیده بود.

-------------

پاورقی‌ها:

۱- یوسف، ۳۹: آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر؟

۲- حجرات، ۱۳: در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.

۳- توبه، ۳۴: و كسانى كه زر و سيم را گنجينه مى‏كنند و آن را در راه خدا هزينه نمى‏كنند، ايشان را از عذابى دردناك خبر ده.

۴- اشاره به آیه ۳۸ سوره نور.

۵- انبوییدن: بوییدن

 

 

سوگند به روشنایی روز...

شب آخر بود، عباس را فرستاده بودی تا این یک شب را از دشمن مهلت بگیرد. ما را به گرد خود جمع کردی و گفتی که جدت رسول خدا (ص) خبر داده که به عراق فراخوانده می‌شوی و در محلی به نام «عمورا» یا «کربلا»فرود می‌آیی و در همانجا به شهادت می‌رسی و گفتی: «قد قَرُبَ الموعد»: اینک موعد آن نزدیک است و گفتی که عهد خویش از ما برداشته‌ای و تاریکی شب را نشانمان دادی که بروید ...

گفتیم: « ألیسَ الصبح بِقریب؟»(۱): آیا صبح نزدیک نیست؟ و ماندیم ...

***

حسین (ع) راه را نشانمان داد، چشم بر هم نهاد و عبا بر سر کشید تا برویم، گفت اینک شما و تاریکی شب، بروید و جان برهانید که اینان در گروی ستاندنِ جانِ منند، من عهد خویش از شما برداشتم، اینک این شما و این راه، از تاریکی استفاده کنید و جان به در برید...

خاموش مانده بودم. تاریکی شب گاهی وسوسه‌ام می‌کرد، بیابان و سکوت و تاریکی، و از هر چیز که می‌گذشتی نگاه او بود که بر زمینش دوخته بود تا شرم نکنیم و تعارف با خود را کنار بگذاریم و با خویش صادق باشیم، که اگر می‌ترسیم، برویم و نمانیم. اما نگاهش خورشید بود، تاب نداشتم که از من برگیرد و بر زمینش بیفکند، نگاهش که با نگاهمان همراه می‌شد، گرمای روییدن صد بهار، جانمان را سبز می‌کرد و جوانه امید در قلب‌هایمان می‌رویید، فهمیدم که متاعی نزد ما به عاریت نهاده است!

وسوسه‌های نفس زیاد بود و گاهی که فروکش می‌کرد، پرسش‌هایی دیوانه‌وار فضای وجودم را در می‌نورید، از آنچه که بر حق است و این راه که چگونه با شتاب رو به انتها می‌رود و اینکه برای یاریِ سپاهی چنین اندک، یک نفر به چه کار می‌آید؟ یک نفر در برابر هزاران نفر، چه سودی برای این قافله و قافله سالارش خواهد داشت؟
منتظر بودم که خطابم کنی و از ضعف نفس چیزی بگویی و لااقل در گوشم نجوا کنی که «إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِىَ صَبرًا» (۲)

که خود می‌دانستم، صبر در راه عشق که پر خون و اشک و آتش است، از عهده‌ی چون منی بر نیاید. اما چنین نکردی، ما را خواندی و گفتی: «وفادارتر از اصحاب و اهل بیتم ندیدم!» آنگاه تاریکی را نشانمان دادی و گفتی بروید ... اما چگونه؟

با گام‌هایم که سراسیمه می‌شدند در ماندن و رفتن، بارها گفته بودم که:

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم؟         اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر کنم؟

گفتی بروید به شهر و دیارتان و نزد خویشانتان...

بالله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود        آوارگیّ  کوه   و  بیابانم  آرزوست
گوشم شنید قصه‌ی ایمان و مست شد        کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
یعقوب‌وار   وا  أسفاها  همی  زنم            دیدار خوبِ  یوسف کنعانم  آرزوست

این بار مَلکِ  مُلکِ دل، متاع عشق بر جانِ اندک عاشقان مانده درعالم، نهاده بود، پس چه پای رفتن، آنهم در ظلمت؟! پس چشمانمان را به سپیده‌دم چشمان حسین(ع) دوختیم تا اوج نور را در نیم روزِ فردا به نظاره بنشیند و این راز سر به مهر متاعی که حسین در جان‌هامان نهاده بود، همچون خورشید ضحی در بلندترین نقطه آسمان برای همیشه تاریخ به ثبت رسد ...

«وَ الضُّحَى» (۳)

تاریکی را نشانمان دادی، اما آنکس که با نور سیراب شده باشد، حتی به اندک جرعه‌ای، چگونه تواند جان به تاریکی سپرد؟

متاع مهر حسین(ع) نزد کاروانیان به جای مانده بود و «مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاَّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَه». (۴)

------------------

پاورقی‌ها:

۱- سوره‌ی هود، ۸۱

۲- سوره‌ی کهف، ۶۷: تو هرگز نمى‏توانى همپاى من صبر كنى.

۳- ضحی، ۱: سوگند به روشنايى روز.

۴- یوسف، ۷۹: پناه به خدا كه جز آن كس را كه كالاى خود را نزد وى يافته‏ايم بگیریم.

ضحی/۱: سوگند به روشنايى روز.

 

دوراهی

(داستانی از عاشورا)

عمرو پسر «قُرظة بن كعب» است. قرظة از صحابه‌ی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و از راویان حدیث و از یاران امیرمؤمنان علیه‌السلام بوده است. در جنگ احد و جنگهای پس از احد در ركاب رسول خدا و امیرمؤمنان حضور داشت و در جنگ صفین یكی از پرچم‌داران لشکر آن حضرت بود و از طرف امیرمؤمنان علیه‌السلام استانداری فارس به وی محوّل گردید. او در سال ۵۱ درگذشت و از او چند فرزند به جا ماند كه در میان آنها عمرو علی از شهرت برخوردارند؛ عمرو به خاطر ایثار و فداكاریش در دفاع از حسین علیه‌السلام و علی به جهت شقاوت و بدبختیش!

عمرو همزمان با حسین‌بن علی علیهماالسلام به كربلا وارد گردید و مأموریت مذاكره با عمر سعد را بر وی محول شد. تا ورود شمر به كربلا و قطع مراوده و گفتگو، عمرو بن قرظة این مأموریت خود را به نحو احسن انجام می‌داد. در روز عاشورا از اوّلین كسانی بود كه از حسین‌بن علی علیهماالسلام اجازه‌ی جهاد گرفت . پس از مدتی جنگیدن برای تنفس و تجدید قوا به سوی خیمه‌ها برگشت و به هنگام نماز حفاظت از جان امام را به عهده گرفت و در پایان در اثر تیرهای زیادی كه بر بدنش وارد شده بود به شهادت نایل گردید.

امّا علی بن قرظة، برادر عمرو.‌ او به همراه عمرسعد و با لشكریان كوفه برای جنگ با حسین‌بن علی علیهماالسلام وارد كربلا گردید. در روز عاشورا چون از شهادت برادرش مطلع گردید از میان صفوف بیرون آمده و امام علیه‌السلام را این‌چنین مورد خطاب قرار داد: «حسین، ای دروغگو و پسر دروغگو، برادر مرا فریب دادی و گمراه كردی و او را به قتل رساندی!» امام علیه‌السلام در پاسخ فرمود: «من برادر تو را فریب ندادم و گمراه نكردم، بلكه خدا او را هدایت كرد و تو را بیراه گذارد.» علی بن قرظة گفت: «خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم!» و به آن حضرت حمله نمود. نافع بن هلال سر راه او قرار گرفت و نیزه‌ای بر او وارد ساخت و او به زمین افتاد. دوستان علی بن قرظة با عجله او را نجات دادند و به سوی لشكر كوفه بازگرداندند و او را معالجه نمودند.

***

متن زیر گفت ‌و گوی دو برادری است كه برای لحظه‌ای در دو راهی «انتخاب»، در كنار هم بودند و گویی لحظه‌ای بعد بود كه یكی در انتهای مسیر سعادت و عاشقانه مردن بود و دیگری در انتهای راه ذلالت و برده‌وار زیستن.

- برادر،‌ با من باش!

= كدام «من»؟ تو «نیست»ی.

- می‌بینی كه هستم و رو به رویت ایستاده‌ام!

= آن نخل بلند،‌ این تخته‌سنگ،‌ این شن‌های داغ،‌ این شتر آرام، همه در برابر من هستند، اما «نیست»ند!

- تو معما می‌گویی،‌ جدل می‌كنی،‌ چیزی كه هست،‌ «هست»!

= میان «هست»نی كه من می‌گویم با هستنی كه تو می‌گویی فرسنگ‌ها فاصله است. تو از نفس هستی می‌گویی و من از حقیقت هستی؛ برای تو هستی زنده بودن،‌ خوردن،‌ خوابیدن و پروار شدن است. تو بهشت را در این‌جا، «این دنیا» باور كرده‌ای. از این رو بیشتر «بودن» تو به بیشتر «ماندن» تو است. اما تو خود،‌ خوب می‌دانی و من نیز به تو می‌گویم كه تا انتهای احساس غنا و سعادت خود در این دنیا از كابوس مرگ رهایی نخواهی یافت كه دوشادوش بهشت دنیایی‌ات می‌آید و چون سایه آن را می‌پاید و عاقبت روزی غافلگیرت می‌كند و همة رؤیاها و آرزوها و خیالاتت را بر باد می‌دهد.
اما برای من هستی «در راه بودن» است و ماندن مرداب شدن. از این رو چنان ناآرام «رفتن»م‌ كه گویی در جهنم هستم و یا پابرهنه بر تابه ایستاده‌ام.
من از مرگ شبیخون نخواهم خورد و عاشقانه به استقبالش می‌روم. «مرگ» واسطه‌ی‌ رسیدن من به هر «آن‌چه» هست كه دوست می‌دارم و بهانه‌ی دیدار من است با هر «آن‌كه» دوست می‌دارم – جاویدان؛ بی‌احساس ملالی یا اندیشه‌ی حسرت‌آلودی!

- حرفهای قشنگی می‌زنی اما من در آنها «سود»ی نمی‌بینم. من «این‌جا»،‌ »اكنون» را می‌بینم و اعتقادام بر آن «چه» هست كه «هست». آن چه دیدنی است. آن‌چه در دست است. من به «نقد»‌ معتقدم. اما تو از اعتقادی می‌گویی كه بر مبنایی نادیدنی است. بهشت پس از مرگ؟ دوام؟ راه؟ چه می‌گویی؟!
من می‌مانم و همرنگ جماعتی می‌شوم كه زیستن را برای زیستن می‌خواهد، تا زندگی‌ام را نجات داده باشم. متفاوت اندیشیدن و عمل كردن پایه‌های «بودن» را می لرزاند.

= دوباره برگشتیم به همان‌جا كه شروع كردیم. تو در خیال خویش بهشت را این‌جا، جا داده‌ای و در واقعی پنداشتن این خیال با جماعتی كه «مرده» می‌زیند، هم‌پیمان شده‌ای!
من می‌روم. این‌جا برای «بهشت من» تنگ است. یا باید این‌جا را آن‌جا كرد و یا به سوی آن‌جا رهید.
من با تو از چه می‌گویم؟ از رهیدن؟ از «آنجا»؟ تو به «این‌جا»، «این تنگ‌جا» چسبیده‌ای.                                افسوس كه این‌جا برای شنیدن هم‌تنگ است.

***

دو مرد، دو برادر،‌ به هم پشت كردند و از هم دور شدند.

یكی پیچیده در آرزو و هوای خویش            یكی رهیده از دنیا و خواهش‌های خویش
یكی در پی اندیشه‌ی‌ جماعت بی‌نشان از حیات        یكی برای رهاندن و كشیدن این جماعت به سمت حیات
آن یكی ملول است و مرگ را می‌پاید        این یكی در انتظار است و عاشقانه مرگ را می‌خواهد

***

و اینك:

عمرو كنار حسین ایستاده بود و به برادرش می‌نگریست كه پشت سر پسر سعد ایستاده بود.

یاد آن گفت‌و گو افتاد،‌ یاد آن راه. آن «دوراهی» كه باعث شده بود این دو از هم دور و دورتر شوند تا آن‌جا كه دو برادر، در دو صف روبه‌روی هم ایستاده‌اند. یكی بر حسین شمشیر می‌كشد و آن یكی برای حسین.                  

(برگرفته از كتاب «مرثیه‌ای كه ناسروده ماند»، نوشته‌ی «پرویز خرسند» با تخلیص و تغییر)

***

از آن گفت‌و گو تا این صحنه! گویی لحظه‌ای است؛ شبیه خواب. اما ا انتخاب یك راه است. یك بار، یك انتخاب، سرنوشتت را تا ابد دگرگون خواهد ساخت. به گونه‌ای خوب و شاید بد!

 

 

زیر شمشیر غمش ...

منظر اسبی یله در گلوگاه خونین صبح؛ باریک میان و فراخ سینه، افراشته سر و پریشان یال... با کوبش نرم آهنگ سم‌ها بر خاک و رقص همساز ساق‌ها و عضله‌ها: زیر پوستی‌ شفاف و ابلق؛ و در زمینه‌ی زرد آتشین بیابان... و درآمیختگی رنگ‌های شب و صبح و خورشید در حال طلوع... وه، چه رؤیایی!

چه می‌دانم؟ شاید اگر آدمی‌ اسیر خود نبود، عمرش کفاف تماشای یک طلوع و یک تازش را هم نمی‌داد. لیک، زمانه از آنچه نیکوست، پشت نموده بود...!

.....

در چنبر خود و در انبوه سواران؛ اما بی‌‌پناه و تنها، چون شبحی سرگردان می‌گشت. دور سوارانش میچرخید؛ اسب را هِی‌ میکرد؛ به قافله نزدیک می‌شد و از آن فاصله می‌گرفت. پس و پیش می‌رفت، ‌گویی که تمام راه‌ها را بسته می‌یافت! می‌‌ایستاد و آسمان و زمین و سواران و قافله را در کاسه‌ی چشم‌هایش می‌چلاند. لیک، عرصه تنگ‌‌تر شده بود.

پیش خود خیال‌ها کرده بود؛ نقشه‌ها چیده بود؛ امید‌ها بسته بود؛ اما با جوابی که از کوفه رسیده بود تمام آن نقشه‌ها و خیال‌ها و امید‌ها چون حبابی به هوا رفته بود. چیزی که اکنون برایش مسلم شده بود، جهل خود نسبت به خود و نسبت به حکومتی بود که او یکی‌ از کارگزارانش بود. او بعد از آن همه سال نه خودش را شناخته بود نه‌ فرستادگانش را. تاکنون دنیا برایش عرصه‌گاهی‌ وسیع بود که می‌شد در آن جنگید، عشق ورزید، زاد و ولد کرد، خورد و خوابید، عبادت کرد و نیاز برد؛ خنده کرد و گریست، تفرّج کرد و غمگین شد و شادی نمود و ... دیگر بیش از اینش نمی‌شناخت.

از دست خود کجا می‌شود گریخت؟ درد فراگیر است.

و خود همه شکی. "یقین" فقط ، "تردیدی" است که درون توست. از پیله‌ای که دور خود تنیده‌ای، برون آی.  لحظه‌ای درنگ کن. پشت این دیوار فروریزنده که تویی ، مردی دیگر به صلابه کشیده شده است.

این زمان، دیگرآن عشوه‌های کاذب را خریداری نیست. پرده‌های مکر دریده شده است. زمانه غدار است و مردم، دین خدا را تا زمانی که به کار دنیایشان می‌آید ، چون لیسیدنی‌ای، زیر زبانشان مزمزه می‌کنند. و اینت کوه‌آهن مردی از سلاله‌ی پیامبران، شمشیر بر دست، بر دنیای دروغینت تاخته است و تو نامه بر دست، دریوزگی درگاه پسر مرجانه را می‌کنی...!

بنویس...! آری بنویس: من، حربن یزید ریاحی، حسین‌بن‌علی را چونان که فرموده بودی در دیولاخی بی‌آب و آبادی فرود آورده‌ام.

بنویس: دشت هموار است؛ خورشید سوزاننده و خارها خلنده...

بنویس: از هیبت ما ، آهو بچگان رمنده، مادرانشان را گم کرده‌اند...

بنویس: خیمه‌های قافله پشت به تپه‌ای کوتاه، بر پا شده‌اند و صدای گریه‌ی طفلان بی‌تاب از هم‌اکنون به گوش می‌رسد...

بنویس: حسین در چنگال ماست...!

...

- این زمین چه نام دارد؟

- "کربلا"!

- خدایا به تو پناهنده‌ام از کرب و بلا... فرود آیید و منزل کنید که اینجا، خوابگاه شتران ما، بارانداز ما و خونریزگاه ماست...

دشتم؛ "عقر"، نینوا، کربلا......اما هرچه هستم، خاکم!

فرود آی و پا بر روی من بنه. بگذار زخم‌های نهانی سینه‌ام التیام پیدا کند. گو که سنگم و خاک ... .

جنگها دیده‌ام. کشتارهای بی‌حساب؛ غارتهای بی‌حد.

ذره ذره‌ی تنم عجین‌شده با خون آدمی است. سینه‌ام نهانگاه بدن‌های پاره پاره است ... .

هابیل در آغوش من است ... بار گناه آدمی را سال‌هاست که بر دوش می‌کشم ... .

اینک تو، سجاده‌ات را بر روی من گسترده‌ای ... لب‌هایت به زمزمه در می‌آید. قامتت به خضوع می‌خمد. زانوانت می‌شکند و جبین گشاده‌ات بر تنم می‌ساید ... .

و من متبرک می شوم از سر انگشتانت. بعد از این تربت داغدیده‌ام سرمه‌ی چشمان که خواهد بود...؟

...

می‌‌اندیشید: " فردا...فردا..." آخر فردا چگونه روزی بود؟ نمی‌دانست؛ حتی گمان هم نمی‌برد. حساب روزها و شب‌های سختی را که از سر گذرانده بود، نداشت. از لحظه‌ای که با فرمان عبیدلله، قافله را در نینوا به اجبار فرود آورده بود، روحش در قفس تن بی‌تاب‌تر شده بود. روزها را در درون خیمه‌گاهش گذرانده بود و بیدار خوابی شب را در دل‌ شب با پرسه زدنها و واگویه‌هایش ... .

در این مدت تمام سعیش آن شده بود که سرانجام کار را دریابد. اکنون فرزند فاطمه با اهل بیت و اندک کسانش در محاصره‌ی کامل قرار گرفته بودند و حکومت به آنچه می‌خواست دست یازیده بود؛ اما اینکه چرا کار این همه به درازا کشیده بود، در نمیافت. دلش گواهی خونریزی را هم نمی‌داد. فکر می‌کرد که رفتاری که تا اینجا با نواده‌ی پیامبر شده، زشت‌تر از آن بوده که ادامه یابد؛ اما آنچه در بیرون از "او" جریان داشت، نمودی دیگرگونه از قضایا را نشان می‌داد. نمودی که او با سماجت از باورش سر باز می‌زد.

اکنون شب به پایان خود نزدیک می‌شد و مهلتی را که ابا عبدالله خواسته بود، به لحظه‌های آخرش می‌رسید ... .

از بستری که روی آن دراز کشیده بود، برخاست و نشست. بعد تصمیم گرفت بیرون برود و جان ملتهب و روح عرق کرده‌اش را در معرض نسیم صبحگاهی قرار دهد ... . به کجا باید می‌رفت؛ به کدام جهنم باید سر می‌گذاشت؛ چه باید می‌کرد؟ نمی‌دانست! هیچ کدامش را نمی‌دانست. به هر طرف که چشم می‌گرداند، سپاهیان خفته را می‌دید که بر خاک گرم لمیده بودند که یا خرناسه‌هایشان بود و ویا درازه‌گوییها و پچپچه‌ها و خنده‌های وقیحانه‌شان.

دوباره نگاهی‌ بر قافله افکند که آنسوتر چون مادری نگران، دردمند و نجواگر، تن بر خاک ساییده بود. ناخواسته، عضله‌های پایش تیر می‌کشید و آنسوتر رفتن را می‌طلبید. پس برخاست و نگاهی‌ به آسمان پر ستاره انداخت. هنوز ساعتی‌ تا دمیدن فجر مانده بود. صبحی‌ که با آمدنش شاید او را هم از آن همه چالش و درد نجات می‌داد.

... مگر جان را یارای آسودن بود؟ مگر می‌شد چشم‌ها را بر هم گذاشت، در بستر پر دردی از عرق و کابوس درهم فرو پیچیده شد. در چنان کشاکش دردآلودی تا چشم‌هایش گرم شد، صدای تیز مؤذن قافله، دشت را آکند.
 
منگ و عجول و تلخ کام از خیمه بیرون زد و با ظرف آبی‌ وضو ساخت. بعد نگاهی‌ به طرف قافله‌ای انداخت که دوش به دوش هم به اقتدای اباعبدالله در رکوع بودند.
 
پیش از آنکه رو به قبله بایستد، خنکای هوای صبحدم را تا عمق جانش بلعید و لحظه‌ای در سپیدی شب‌شکن افق خیره ماند. بعد به نماز ایستاد. رکعت اول را چنان خواند که پیش از این می‌خواند؛ با چاشنی‌ای‌ از وهم و خیالات که درست سر بزنگاه بر جانش آوار می‌شدند؛ اما در رکعت دوم به چنان شفافیت و خلوصی دست یافت که گویی آن سپیدی ظلمات شکن فلق ... .

در چنان معرکه‌ای که نعره‌های فرمان‌های جنگی، یکی‌ پشت سر دیگری از ته گلو صادر میشد، مجال نشستن نبود. سلام داد و پیشانی بر خاک سائید و برخاست. با تحلیلی دردآلود از خود به در آمد. کمرش را تنگ تر بست و لحظه‌ای در گیر و دار جوش و خروش سربازان به تماشا ایستاد. آن سوتر نیز نماز به پایان رسیده بود و آن اندک سپاهیان آرایش جنگی کامل یافته بودند.
 
صدایی او را به خود خواند. برگشت و نگریست. یادش آمد که او نیز فرماندهی است از فرماندهان لشگر. شتابان به سوی اسبش رفت؛ اما پا در رکاب لحظه‌ای درنگ کرد:

- دشمن کیست؟

گویی این چند روزه را در تب و تاب یافتن پاسخ این سوال به سر نبرده بود. در پشت اسب جای گرفت؛ چنان شکستن درختی پوک بر زمین. بعد خاموش و سر در گریبان در گوشه‌ای به تماشا ییستاد.

شب شکسته بود. تیغه‌ی خون‌آلود خورشید پیدا بود. آسمان در بالای نیزه‌ها پیدا بود؛ اما هیچ تماشاگری نبود. حتی آن پیران کوفه هم که در بلندیهای اطراف به نظاره ایستاده بودند!

هر که بود یا با "او" بود یا بر "او".

حجت از هردو طرف بر او تمام شده بود. مرگ بر ذلت پیشی‌ گرفته بود. حکومت خون می‌طلبید و حسین باید کشته می‌شد. اما هنوز هم باورش نمی‌شد.

نه انبوه کوفیان را، نه تیغ‌های برهنه‌ی تشنه به خون را و نه شتاب‌گری‌های عمر بن سعد را. با تمام سماجتش هنوز هم دل‌ به صلاح کارها می‌داد.

اسبش را هی‌ کرد و از آنجایی که ایستاده بود به طرف قلب سپاه رفت و در پهلو به پهلوی پسر سعد افسار را کشید:

- ‌ای پسر سعد، آیا می‌خواهی‌ با این مرد جنگ کنی‌؟

پسر سعد با نگاهی‌ گذرا خندید:

- آری، به خدا جنگی کنم که آسان‌ترین آن پریدن سرها و قلم شدن دست‌ها باشد!

دیگر جای تأمل و ایستادن نبود. فکور و اندیشناک برگشت؛ با سیل خونی که در رگ‌هایش به جریان درآمده بود و با فغانی که در اندرونش سر به قیامت گذاشته بود. دشت را نگریست؛ با خیمه‌ها، سایه‌ها، خنجرها و نیزه‌هایش ... .

آمد و در میان سربازانش ایستاد. طالبی ندید و همدلی نیافت. به مادر، زن و فرزندانش اندیشید. بعد نگاهی‌ به پهلو‌دستی‌‌اش انداخت:

- ای "قرة بن قیس" امروز اسبت را آب داده‌ای؟

- نه‌...!

- نمی‌خواهی آبش دهی‌؟

قرة بن قیس ناباورانه نگاهی‌ به رنگ پریده و دست‌های لرزان فرماندهش انداخت و دور شد. حر نفس بلندی بیرون داد. دست بر قبضۀ شمشیرش نهاد و کم کم از سپاهیان فاصله گرفت. اکنون قافله در نزدیکیش قرار گرفته بود. افسار را کشید و لحظه‌ای ایستاد. حس کرد، جانش یارای کشیدن آن همه بار ندامت ندارد. چشم گرداند و اباعبدالله را در میان کاروانیان یافت. سبکبال سپرش را واژگونه گرفت و اسبش را تازاند ... .

(برگرفته از کتاب "زیر شمشیر غمش..."، نوشته‌ی داوود غفارزادگان، انتشارات مدرسه)

 

حکایت پیام‌آوری و میراث‌داری

بسم الله الرحمن الرحیم
... صبا در آن سپیده‌دم، بر شهیدان می‌وزید. خانواده‌ی پیامبر در کنار شهیدان، در سرزمینی بودند که پیکرهای شهیدان بر خاک افتاده بود. سپاه عمربن‌سعد می‌خواستند آنان را حرکت دهند و زینب و رباب و ام‌کلثوم و فاطمه و سکینه و ... امام سجاد، چگونه بروند؟
... نوشته‌اند که وقتی نگاه خانواده‌ی پیامبر، علی‌بن‌حسین، و زنان و کودکان بر اجساد شهیدان بود و زینب سخن می‌گفت، همه، دوست و دشمن، می‌گریستند و هیچ‌کس قرار پیدا نمی‌کرد. به تعبیر دِعبل:
... چگونه می‌توانستند قرار و آرام یابند، حالی که در میان اسیران، زینب، با همه‌ی گرمی دل و جانش فریاد می‌زد که: یا احمد! این حسین توست که با شمشیرها پاره‌پاره شده است و در خون غلتیده و شهید گردیده است.
...
نزدیک غروب شده بود که کاروان آزادگان به سوی کوفه حرکت کردند. روز عاشورا، شام عاشورا، و شب گذشته را تلخ و سنگین گذرانده بودند.
علی‌بن‌حسین، که همواره به رغم التهاب و تبی که داشت، نگران زینب بود، می‌گوید: «شب یازدهم، زینب نماز شب را نشسته می‌خواند.»
از دعایی که از زینب(س) به یادگار مانده است، می‌توان دریافت که دریای دل او چه امواج مصیبتی را تحمل کرده است و کوهسار اراده‌ی پولادین او، در برابر چه توفان‌های کوبنده‌ای ایستاده است. با خدای خود می‌گوید: «یا عماد من لا عماد له، و یا سند من لا سند له، یا من سجد لک سواد اللیل و بیاضی النهار و شعاع الشمس و خفیف الشجر و دوّی الماء، یا الله یا الله یا الله» «ای پناه‌گاه آن که جز تو پناهی ندارد، ای تکیه‌گاه آن که جز تو پشتوانه‌ای نمی‌شناسد، ای خدایی که سیاهی شب و سپیدی روز و روشنایی خورشید و صدای آرام درخت و آب، بر تو سجده می‌کنند. ای خداوند، ای خداوند، ای خداوند...»
...
کوفه را آب و جارو کرده بودند. عبیدالله بن زیاد دستور داده بود بر سردر قصر دارالاماره، گچ تازه کشیده بودند. می‌خواست هر قدر ممکن است فضای پر از شور و شادی تدارک کنند؛ یعنی سپاه یزید (به قول آنان، امیرمؤمنان) پیروز شده است؛ پیروزی سپاه عبیدالله بن زیاد بر حسین، که با خانواده‌ی خود بر حکومت شوریده و خروج کرده است.
... مردم در خیابان‌های کوفه جمع شده بودند. ... مسیر کاروان آزادگان و سرهای شهدا را از خیابان‌های اصلی کوفه، تا میدان مرکزی شهر، که دارالاماره در آن بود ترتیب داده بودند. خانواده‌ی پیامبر، حدود بیست سال پیش، قریب پنج سال در دوران حکومت علی، در این شهر زندگی کرده‌اند. با مردم آشنا هستند و امروز خانواده‌ی علی وارد کوفه می‌شوند.
... زنی از میان جمع پرسید: «شما اسیران، از کدام گروه هستید؟» گفتند: «ما اسیران آل محمد هستیم.»
برخی مردم کوفه، خرما و نان و گردو برای اسیران آورده بودند، زینب گفت: «صدقه بر خانواده‌ی ما حرام است» و نان و خرما و گردوی مردم کوفه را به کناری انداخت. صدای گریه از میان جمع بلند شده بود. بغض‌ها می‌شکست و مردم می‌گریستند.
علی‌بن‌حسین، که دست و پایش را با زنجیر بسته بودند و هنوز تب‌زده و بیمار بود و صدایش آرام و رنجور، گفت: ...«این مردم دارند برای ما گریه و زاری می‌کنند؟ پس چه کسانی ما را کشته‌اند؟»
...
چگونه زینب چنان سخن گفت که سخنان او تار و پود نظام استبدادی را از یکدیگر گسیخت؟ سخن گفتن او، شباهتی تمام به سخنان علی داشت و نیز حالات او، حالات علی بود. عده‌ای مات و متحیر مانده بودند که علی با آن خوراک ناچیز، که تا گرسنه نمی‌شد لقمه‌ای نمی‌خورد، با آن خواب اندک، که تا خواب به سراغش نمی‌آمد به جستجوی خواب نمی‌رفت، چگونه آن‌چنان رشید و دلاورانه می‌جنگید؟ خود می‌گوبد:
چنان بینم که گوینده‌ی شما بگوید: اگر پسر ابوطالب را خوراک این است، ناتوانی، او را از کشتن هماوردان بنشاند و از جنگ با دلاورمردان باز ماند. بدانید، درختی را که در بیابان خشک روید، شاخه سخت‌تر بود و سبزه‌های خوش‌نما را پوست، نازک‌تر؛ و رستنی‌های صحرایی را آتش، افروخته‏تر و خاموشی آن دیرتر.
آن همه رنج و مصیبت جان زینب را صیقل داده بود ... . کلمات زینب گویی جریان مذاب آتش بود که از قلب پردود آتشفشانش سر می‌کشید. سرهای شهیدان در برابر، چهره‌های پر غم و نجیب و معصوم خانواده‌ی پیامبر در کنار، زنجیر در دست و پای علی بن حسین که هنوز از تب می‌سوزد و ... با دست به مردم اشاره کرد که ساکت شوید. تنها روح نیرومند او می‌توانست صدای هلهله و شادی و نیز گریه‌ی مردم کوفه را آرام کند. مردم آرام شدند. شتران و اسبان، که اسیران بدون جهاز بر پشت آنان بودند، ایستاده بودند. زنگ‌ها از صدا افتادند.
زینب پس از ستایش خداوند گفت:
مردم کوفه! مردم مکار فریب‌کار! مردم خوار بی‌مقدار! بگریید که همیشه دیده‌هایتان گریان و سینه‌هایتان بریان باد! زنی رشته‌باف را مانید که آنچه استوار بافته است از هم جدا سازد. پیمان‌های شما دروغ است و چراغ ایمانتان بی‌فروغ. مردمی هستید لاف‌زن و بلندپرواز! خودنما و حیلت‌ساز! دوست‌کش و دشمن‌نواز! چون سبزه‌ی پارگین، درون سوگنده، برون سبز و رنگین. نابکار چون سنگ گورِ نقره‌آگین. چه زشت‌کردارید! خشم خدا را خریدید و در آتش دوزخ جاوید خزیدید.
می‌گریید؟ بگریید که سزاوار گریستنید، نه در خور شادمان زیستن! داغ ننگی بر خود نهادید که روزگاران برآید و آن ننگ نزداید. این ننگ را چگونه می‌شویید؟ و پاسخ کشتن فرزند پیغمبر را چه می‌گویید؟ سید جوانان اهل بهشت و چراغ راه شما مردم زشت، که در سختی یارتان بود و در بلاها غم‌خوار. نیست و نابود شوید ای مردم غدّار.
هرآینه باد در دست دارید و در معامله‌ای که کردید زیان‌کارید و به خشم خدا گرفتار، و خواری و مذلت بر شما باد. کاری سخت زشت کردید، که بیم می‌رود آسمان‌ها شکافته شود و زمین کافته و کوه‌ها از هم گداخته.
می‌دانید چگونه جگر رسول خدا را خستید؟ و حرمت او را شکستید و چه خونی ریختید؟ و چه خاکی بر سر بیختید؟ زشت و نابخردانه کاری کردید، که زمین و آسمان از شر آن لب‌ریز است و شگفت مدارید که چشم فلک خون‌ریز است. همانا عذاب آخرت سخت‌تر است و زیان‌کاران را نه یار و نه یاور است.
این مهلت، شما را فریفته نگرداند! که خدا گناه‌کاران را زودازود به کیفر نمی‌رساند و سرانجام، خون مظلوم را می‌ستاند. اما مراقب ما و شماست و گناه‌کاران را به دوزخ می‌کشاند.
بشیربن‌حذیم الاسدی گفته است: «در‌آن روز به زینب نگاه می‌کردم و تا به آن روز ندیده بودم بانوی بزرگ‌منش و سخن‌وری همانند او. انگار زبان امیر‌المؤمنین علی در کام اوست که این‌گونه سخن می‌گوید. مردم انگشت به دندان می‌گزیدند و از دیدگان اشک می‌باریدند...»
... عاشورا آنچنان صحنه‌ی هستی را دگرگون کرده بود که انگار آثار قیامت پیداست. سخنان زینب، صحنه‌ای دیگر از قیامت را در برابر مردم قرار داد.
در روز قیامت ستمگران دستان خود را به دندان می‌گزند »و یوم یعضّ الظّالم علی یدیه و یقول یا لیتنی اتّخدت مع الرسول سبیلا»(۱) «روزی که ستمگر دستان خود را به دندان گزد و گوید ای کاش راهی با رسول برگرفته بودم» ... .
...
اسیران وارد مجلس ابن زیاد شدند. صحنه برای شکستن روحیه‌ی آنان در ظاهر امر هیچ‌گونه کاستی ندارد: مردم پیمان‌شکن کوفه، اشراف و بزرگان، رؤسای قبایل که خود دعوت‌کننده‌ی امام حسین و خانواده‌ی پیامبر بودند، فرماندهان سپاه که دستشان به خون حسین و فرزندان پیامبر آغشته است، و سرهای شهیدان که هریک سلسله‌ای از خاطرات را پیش روی زینب و علی‌بن‌حسین زنده می‌کنند، تابلویی بود در برابر دیدگان اسیران.
زینب، کهن‌ترین جامه‌های خود را پوشیده بود. آرام و ناشناس کناری نشسته بود ... عبیدالله، که به احتمال بسیار زینب را شناخته بود، برای تحقیر پرسید: «این زن کیست؟» زینب به او پاسخ نداد. بار دوم پرسید. باز هم جوابی نشنید. ابهت و رعبت مورد انتظار عبیدالله بن زیاد با شلاق سکوت زینب آسیب دید. سه‌باره پرسید. زینب همچنان خاموش بود. ... یکی از زنان گفت: «این زینب است، دختر فاطمه».
عبیدالله بن زیاد همه‌ی خشم خود را در جمله‌ای خلاصه کرد: «سپاس خداوندی را که شما را رسوا کرد و کشت و قصه و فتنه‌ی شما را دروغ گردانید.»
زینب گفت: ... «سپاس خداوندی را سزاست که ما را به وجود محمد گرامی داشت و ما را پاک و پیراسته گردانید. نه چنان است که تو می‌گویی. بلکه تبه‌کار، رسوا و بدکار، تکذیب می‌شود.»
ابن‌زیاد گفت: «کار خدا را با خاندانت چگونه دیدی؟»
زینب گفت: ... «جز زیبایی ندیدم. شهادت برای آنان مقدر شده بود، پس به سوی کشتن‌گاه خود رفتند. به زودی خداوند آنان و تو را فراهم می‌اورد تا در پیشگاه خداوند حجت گویید و داوری خواهید. بنگر که در آن روز پیروزی و رستگاری از آنِ کیست، مادرت به عزایت بنشیند، پسر مرجانه!»
... ابن‌زیاد خشمگین و برافروخته، در حالی‌که هیچ‌گونه تسلطی بر خویش نداشت به طرف زینب یورش برد. عمرو بن حریث او را آرام کرد و گفت: «امیر! او زن است. سخن زن اعتباری ندارد!» [عبیدالله] یک بار دیگر خشم فروخورده و عصبیت جاهلی خود را در جمله‌ای گنجاند و گفت: «سرانجام خداوند دل مرا از سرکش (حسین) و دیگر سرکشان خاندان تو خنک کرد.»
... زینب ... در حالیکه اشک چشمانش را پوشانده بود گفت: ... «به جانم سوگند، سالار مرا کشتی، شاخه‌های درخت زندگی‌ام را بریدی و ریشه‌ام را بر کندی. اگر این‌ها دل تو را خنک می‌کند، خوش‌دل باش!»
عبیدالله‌بن‌زیاد گفت: «این زن سجاعه است. سجع(۲) می‌گوید.» ... زینب گفت: «مرا با سجع چه کار؟ کلمات همان‌گونه که سینه‌ام می‌جوشد بر زبانم جاری می‌شود. من که فرصتی برای سجع ندارم.»
...
به گمان قوی، در روز اول ماه صفر سال ۶۱ هجری، کاروان آزادگان وارد دمشق شدند ... آنان را زمانی به مجلس یزید وارد کردند که سر حسین در برابر یزید بود و یزید با چوب‌دستی خود به لب‌ها و دندان‌های حسین می‌زد. یزید در حالی‌که با عصایش بر چهره‌ی امام حسین(ع) می‌زد، اشعار زیر را که از عبدالله بن الزعبری است و او خود نیز ابیاتی به آن افزوده بود می‌خواند:
ای کاش پیروان قبیله‌ی من که در جنگ بدر کشته شدند، می‌دیدند که چگونه قبیله‌ی خزرج در برابر نیزه‌ها به زاری افتاده‏اند. از شادمانی هلهله می‌کردند و می‌گفتند ای یزید، دستت درد نکند. به تلافی جنگ بدر، بزرگان آنان را کشتیم و حسابمان با آنان تسویه شد. خاندان هاشم، با سلطنت بازی کردند. وگرنه نه خبری از آسمان آمد و نه وحی نازل شده است ... .
چنین صحنه‌ی تلخ و جانگدازی را خانواده‌ی پیامبر در کوفه نیز دیده بودند. آرام و پرشکوه وارد مجلس شدند.
نخستین جمله را علی‌بن‌حسین ادا کرد. زنجیر بر دست و گردنش بود. گفت: «چه گمان می‌کنی اگر جد ما، پیامبر خدا، ما را در چنین حالتی می‌دید؟»
همین جمله‌ی کوتاه شادمانی و غرور یزید را شکست. او خود را امیرالمؤمنین و جانشین پیامبر می‌دانست. حال علی‌بن‌حسین می‌گوید: اگر پیامبرآنان را با دست‌های زنجیر شده می‌دید، چه می‌کرد؟
صدای گریه‌ی عده‌ای در مجلس بلند شد. یزید که منفعل شده بود، گفت: «خداوند پسر مرجانه را رسوا کند. اگر بین او و شما خویشاوندی بود، چنین نمی‌کرد.» گفت زنجیرها را بردارند و طناب‌هایی که با آن اسیران را به یکدیگر بسته بودند باز کنند.
... یزید نگاهی به اسیران افکند. از علی‌بن‌حسین پرسید: «جوان، نامت چیست؟» گفت: «علی‌بن‌حسین.» یزید گفت: «ای علی. پدر تو خویشاوندی‌اش را با من قطع کرد. حق مرا انکار نمود و بر سر قدرت و سلطنت با من منازعت کرد. خداوند با او چنان رفتار کرد که دیدی.» علی‌بن‌حسین این آیه را تلاوت کرد: «ما اصابکم من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبرأها انّ ذلک علی الله یسیر»(۳) «هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسهاى شما [= به شما] نرسد مگر آنكه پيش از آنكه آن را پديد آوريم در كتابى است؛ اين [كار] بر خدا آسان است.»
یزید به پسرش، خالد، اشاره کرد که علی‌بن‌حسین را پاسخ دهد. می‌خواست نشان دهد پسر او از پسر حسین چیزی کم نمی‌آورد. خالد مات و ساکت ماند. ... یزید خودش این آیه را تلاوت کرد که: «و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر»(۴) «و هر [گونه] مصيبتى به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست و [خدا] از بسيارى درمى‏گذرد.»
علی‌بن‌حسین به یزید گفت: «ای پسر معاویه و هند و صخر. حکومت در دست آباء و اجداد من بوده است پیش از آنکه تو متولد شوی. جد من، علی‌بن‌ابی‌طالب، که خداوند از او خشنود باد، در بدر و احد و احزاب، پرچم پیامبر خدا را در دست داشت و در دست پدر تو و جد تو، پرچم کافران بود.»(۵) ...  «وای بر تو ای یزید. اگر می‌دانستی که چه کرده‌ای و درباره‌ی پدر و خاندان و برادر و عموهای من چه جنایت‌هایی مرتکب شده‌ای، اگر می‌دانستی، به کوهستان‌ها می‌گریختی و بر خاک و خاکستر می‌نشستی و به مصیبت و ماتم فرامی‌خواندی. آیا باید سر حسین، پسر علی و فاطمه، که امانت رسول خدا بود، در جلوی دروازه‌ی شهر شما نصب شود؟ ای یزید! روز قیامت وقتی مردم به پا می‌خیزند، تو را به خواری و پشیمانی بشارت می‌دهم.»
یزید پاسخی نداشت. سرافکنده و درمانده شده بود. دوباره با عصایش شروع کرد به ضربه زدن به صورت حسین. ... در درون زینب توفانی از درد و آتش برپا بود ... صدای زینب در مجلس یزید بلند شد:
سپاس خدای را که پروردگار هر دو جهان است، و درود و سلام او بر سالار رسولان. خداوند راست گفت آنجا که می‌گوید: «ثم کان عاقبه الّذین اساؤا السّوآی أن کذّبوا بآیات الله و کانوا بها یستهزئون»(۶) «آنگاه فرجام كسانى كه بدى كردند [بسى] بدتر بود، [چرا] كه آيات خدا را تكذيب كردند و آنها را به ريشخند مى‏گرفتند.»
یزید، پنداری اکنون که زمین و آسمان بر ما تنگ است، و چون اسیران شهر به شهرمان می‌برند، در پیش‌گاه خدا ما را ننگ است؟ و تو را بزرگواری است و آنچه کردی نشانه‌ی سالاری؟ به خود می‌بالی و از کرده‌ی خویش خوشحالی که تو را جهان به کام است و کارهایت به نظام؟ نه چنین است. این شادی، تو را عزاست و این مهلت، برای تو بلاست و این گفته‌ی خداست: «و لایحسبنّ الّذین کفروا أنّما نملی لهم خیر لأنفسهم إنما نملی لهم لیزدادوا إثماً و لهم عذاب مهین»(۷) «و البته نبايد كسانى كه كافر شده‏اند تصور كنند اينكه به ايشان مهلت مى‏دهيم براى آنان نيكوست، ما فقط به ايشان مهلت مى‏دهيم تا بر گناه [خود] بيفزايند، و [آنگاه] عذابى خفت‏آور خواهند داشت.»
... با چوبدستي به دندان جگرگوشه‌ی پیغمبر می‌زنی؟ و جای کشتگانت را در بدر خالی می‌کنی که کاش بودند و می‌ستودند؟ آنچه را کردی خرد می‌شماری و خود را بی‌گناه می‌پنداری؟ چرا شاد نباشی؟ که دل ما را خستی و از رنج سوزش درون رستی وآنچه ریختی، خون جوانان عبدالمطلب بود. ستارگان زمین، و فرزندان رسول رب العالمین.
و به زودی بر آنان خواهی در آمد، در پیشگاه خدای متعال. و دوست خواهی داشت که کاش کور بودی و لال، و نمی‌گفتی «چه خوش بود که کشتگان من در بدر اینجا بودند و مرا شادباش می‌گفتند و شادی می‌نمودند.»
خدایا، حق ما را بستان و کسانی را که بر ما ستم کردند، به کیفر رسان. یزید! به خدا جز پوست خود را ندریدی، و جز گوشت خود را نبریدی، و به زودی و ناخواسته بر رسول خدا در می‌آیی. روزی که خویشان و کسان او در بهشت غنوده‌اند و خدایشان در کنار هم آورده  است و از بیم و پریشانی آسوده‌اند. این گفته‌ی خدای بزرگ است که «و لاتحسبنّ الّذین قُتلوا فی سبیل الله امواتا بل أحیاء عند ربّهم یرزقون»(۸) «هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده‏اند مرده مپندار، بلكه زنده‏اند كه نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند.»
به زودی آنکه تو را بر این مسند نشانده و گردن مسلمانان را زیر فرمان تو کشانده، خواهد دانست که زیان‌کار کیست و خوار و بی‌مایه چه کسی است.
در آن روز، داور خدا و دادخواه، مصطفی و گواه بر تو، دست و پاهاست.
اما ای دشمن و دشمن‌زاده‌ی خدا، من هم‌اکنون تو را خوار می‌دارم و سرزنش تو را به چیزی نمی‌شمارم. اما چه کنم که دیده‌ها گریان است و سینه‌ها بریان، و دردی که از کشته شدن حسین به دل داریم، بی‌درمان.
... یزید! اگر امروز غنیمت خود از ما گرفتی، غرامت خود از تو می‌گیریم. در آن روز، جز کرده‌ی زشت چیزی نداری.
تو پسر مرجانه را به فریاد می‌خوانی و او از تو یاری می‌خواهد، با یارانت در کنار میزان ایستاده، چون سگان بر آنان بانگ می‌زنی و آنان به روی تو بانگ می‌زنند و می‌بینی نیکوترین توشه‌ای که معاویه برای تو ساخت، کشتن فرزند پیغمبر بود که گردنت انداخت. به خدا، که جز از خدا نمی‌ترسم و جز به او شکوه نمی‌برم. هر حیله‌ای داری به کار بر و از هر کوششی که توانی، دست مدار و دست دشمنی از آستین برآر، که به خدا، این عار به روزگار ز تو شسته نشود.
سپاس خدای را که پایان کار سادات جوانان بهشت را سعادت و آمرزش مقرر داشت و بهشت را برای آنان واجب انگاشت.
از خدا می‌خواهم که پایه‌ی قدر آنان را والا گرداند، و فضل خویش را به ایشان عطا فرماید، که او مددکار تواناست.
یزید گفت: ... «فریادی است که از فریادکنندگان (زنان) شایسته است و نوحه‌گران را نوحه‌ی دیگران آرام می‌کند»!
...
یزید فرمان داد که مردم در مسجد جامع حاضر شوند. به خطیب مسجد گفت: «منبر برو و مردم را از بدکاری‌های علی و حسین آگاه کن»! خطیب یزید بالا منبر رفت و هر چه می‌توانست در وصف و مدح معاویه و یزید داد سخن داد و هر چه توان داشت، در ناسزاگویی به علی و حسین به کار برد.
علی‌بن‌حسین فریاد زد: «وای بر تو ای خطیب! خشنودی مخلوق را بر خشم خدای خالق ترجیح داده‌ای؟ سرانجام و جایگاه خود را در آتش بنگر.» و آنگاه به یزید گفت: «آیا اجازه می‌دهی من هم از فراز این چوب‌ها با مردم سخن بگویم؟ سخنی که باعث خشنودی خداوند و مردمی که در مسجد حاضرند شود و موجب پاداش و ثواب آنان؟» یزید امتناع کرد. برخی از مردم گفتند: «ای امیرمؤمنان! بگذار این جوان منبر برود، باشد که از او سخن بشنویم.» ... .
علی‌بن‌حسین فراز منبر رفت. البته او خود کلمه‌ی «منبر» را به کار نبرد، بلکه گفت «چوب‌ها» و با این لفظ حتی منبر یزید را به رسمیت و هویت نشناخت. پس از ستایش خداوند متعال و درود بر پیامبر اسلام گفت:
ای مردم! به ما شش چیز عطیه داده شده است و به هفت مورد برتری یافته‌ایم. به ما دانش و شکیبایی و بخشش و فصاحت و دلیری و عشق در دل‌های مؤمنان داده شده است و برتری ما به این است که پیامبر برگزیده، محمد، از ماست، صدّیق از ماست، جعفر طیار از ماست، شیرخدا و شیر رسول خدا، علی، از ماست، سالار زنان جهان، فاطمه‌ی زهرا از ماست، هر دو سبط و آقای جوانان بهشت از ما هستند. مردم! کسی که مرا می‌شناسد، می‌شناسد و آن که مرا نمی‌شناسد، خودم را معرفی می‌کنم تا بشناسد.
من، پسر مکه و منایم. من پسر زمزم و صفایم. من پسر کسی هستم که زکات را در گوشه‌ی عبایش می‌گرفت و به مستمندان می‌داد. من پسر کسی هستم که بهترین کسی بود که سعی و طواف انجام می‌داد، حج به جای می‌آورد و لبیک می‌گفت. من پسر کسی هستم که بر براق نشست و به آسمان رفت. از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سیر کرد. پس پاک است خداوندی که او را سیر داد. من پسر کسی هستم که جبرئیل او را تا سدره‌المنتهی برد. من پسر کسی هستم که آن‌چنان نزدیک شد و نزدیک‌تر که «فکان قاب قوسین أو ادنی»(۹) «اندازه‌ی پهنای دو کمان یا نزدیک‌تر.» من پسر کسی هستم که با فرشتگان آسمان به نماز ایستاد. من پسر کسی هستم که خداوند جلیل بر او وحی فرستاد. من پسر محمّد مصطفایم.
من پسر کسی هستم که با شمشیر بر چهره‌ی مشرکین می‌زد تا بگویند که جز خدای یگانه، خداوندی نیست. من پسر کسی هستم که دو بار بیعت کرد و به سوی دو قبله نماز گزارد و در بدر و حنین جنگید و لحظه‌ای به خداوند کفر نورزید. پیشوا و تکیه‌گاه مسلمانان بود و با ناکثین و مارقین و قاسطین مبارزه کرد. بخشنده و هوشمند و دلیر بود. مکی و مدنی، پدر حسن و حسین، علی‌بن‌ابی‌طالب.
من پسر فاطمه‌ی زهرا هستم. پسر سالار زنان. من پسر پاره‌ی تن پیامبر هستم.
من پسر کسی هستم که او را مظلومانه در خون کشیدند، سرش را از قفا بریدند، تشنه جان داد و تنش بر خاک کربلا رها ماند. عمامه و ردایش را ربودند، در حالی که فرشتگان آسمان می‌گریستند و پرندگان آسمان سیلاب اشک از دیده گشودند. من پسر کسی هستم که سر او را بر نیزه زدند و خانواده‌ی او را از عراق به شام، به اسیری بردند ...
صدای مردم به ناله و ضجه بلند شده بود. یزید و مأموران او، بهت زده بر جای مانده بودند و مردم به صدای بلند می‌گریستند. ... یزید بی‌تعادل و سراسیمه بود. چگونه سخن علی‌بن‌حسین را قطع کند؟ ... درمانده و پریشان فریاد زد: «مؤذن! اذان بگو.»
صدای مؤذن در مسجد پیچید: «أشهد أن لا اله الا الله» علی‌بن‌حسین گفت: «همه‌ی تار و پود وجودم به یگانگی خداوند شهادت می‌دهد.»
مؤذن گفت: «أشهد أن محمداً رسول‌اللّه» علی‌بن‌حسین از بالای منبر فریاد زد: «یزید! محمد کیست؟ جد توست یا جد من؟! اگر بگویی جد توست دروغ گفته‌ای، و اگر بگویی جد من است، چرا فرزندان او را کشتی؟»
اذان تمام شده بود. یزید، خرد و خراب و بر باد رفته و رسوا، در محراب به نماز ایستاد.
...
 
(برگرفته از کتاب «پیام‌آور عاشورا»، نوشته‌ی عطاءالله مهاجرانی، بخش‌های ۵۹ به بعد)
در نهج‌البلاغه خوانده‌ایم که پس از پیروزی علی(ع) در جنگ جمل، یکی از یاران وی گفت که دوست داشتم برادرم اینجا بود تا ببیند خدا چگونه تو را بر دشمنانت نصرت بخشید. علی(ع) پرسید: «برادرت دوست‌دار ماست؟» گفت: آری. علی(ع) فرمود: «پس با ما بوده است. مردماني هم که هنوز در پشت پدران و زهدان مادرانند، در اين کارزار با ما هستند، مردمي که گردش روزگار پیوسته آنان را روي کار آورد و ايمان بدان‌ها نيرومند شود.»(۱۰)
اکنون، اگر دوست‌دار حسین(ع) باشیم، ما نیز از جمله حاضران و بازماندگان واقعه‌ی کربلاییم، و میراثی از آن واقعه در نزد ماست. تا پاس آن میراث چگونه بگزاریم.
--------------
 
پاورقی‌ها:
 
۱- سوره‌ی فرقان، آیه ۲۷
۲- سخن موزون. و سجاعه به این معنی است که از جملات موزون استفاده می‌کند.
۳- سوره‌ی حدید، آیه ۲۲
۴- سوره‌ی شوری، آیه ۳۰
۵- این سخن امام پاسخی به اشعاری است که پیش از این از زبان یزید نقل شد.
۶- سوره‌ی روم، آیه ۱۰
۷- سوره‌ی آل‌عمران، آیه ۱۷۸
۸- سوره‌ی آل‌عمران، آیه ۱۶۹
۹- سوره‌ی نجم، آیه ۹
۱۰- نهج‌البلاغه، خطبه ۱۲