آدمها و سیستمها
آخرین کار "یک انسان بزرگ در یک سیستم کوچک" ساختن "سیستمی بزرگ از آدمهای کوچک" است، چیزی که معمولاً متکبرانه و البته عامدانه فراموش می شود.
منظور از حجت چیست؟
اول از همه باید بگویم که من به علت اینکه شاید نسبت به دوستان در این زمینه مطالعه کمتری داشته باشم، این مطلب را فقط در اینجا مطرح میکنم و از دوستان میخواهم هر وقت فرصت کردند این مطلب را بیشتر توضیح دهند یا اشکالات اینجانب را بازگو کنند. ذکر منبعی برای مطالعه هم خالی از فایده نیست.
تا اندازهای که اینجانب در آیات و روایات دیدهام، به نظر میآید حجت به معنای دلیل و برهانی است که از نظر عقلی یا فطری برای فردی که حجت برای او آورده میشود پذیرفته است. یعنی وقتی حجت را به کسی میگوییم یا تمام میکنیم و وقتی میگوییم چیزی برای کسی حجت است، یعنی مطلب طوری است که آن فرد خودش به حکم عقل یا فطرت یا وجدان یا ... خودش میداند و میفهمد که این مطلب درست است و طبعا بر اساس این درک و فهم برایش مسئولیت بوجود میآید. مثلاً در سورهی انعام، بعد از اینکه ابراهیم برای قومش دلایلی آشکار میآورد، خداوند میگوید: «و تلک حجتنا آتیناها ابراهیم علی قومه». یا در سورهی نساء: «رسلا مبشرین و منظرین لئلا یکون لناس علی الله حجة بعد الرسل» یعنی اینکه پیامبرانی بشارت دهنده و بیم دهنده برای اینکه بعد از آنها از جانب مردم بر خدا حجتی نباشد. و طبعاً اینکه مردم بر خدا حجتی ندارند خود یک حجت بر مردم از جانب خداست. در روایات هم این معنا ذکر شده. مثلا شاید به این مضمون وارد شده باشد که پیامبر یا ائمه حجت خدا بر مردم هستند. خب، چنین حدیثی با توجه به آیات بالا قاعدتاً باید اینطور معنی شود که با وجود آنها حجت بر مردم تمام میشود و مردم اینها را که میبینند دیگر نمیتوانند خیلی از چیز ها را انکار کنند و وجدانشان به درست بودن خیلی مسایل اذعان میکند یا اینکه دیگر نمیتوانند بگویند الگویی نداشتیم که عمل کنیم. یعنی عقلشان و فهمشان و وجدانشان متوجه میشود که این دعوی درست است و بعد از آن طبعاً (بر اساس این فهمی که پیدا کردهاند) مسئولند که دست به عمل بزنند. خب وقتی هم که مثلاً در حدیثی وارد شده که امام زمان(عج) میگویند (نقل به مضمون) «در حوادث واقعه به راویان حدیث ما رجوع کنید، آنها حجت من بر شمایند و من حجت خدا بر آنها هستم» این طبعاً بدین معنا نیز هست که آن علما مسایل را جوری میگویند (یا باید بگویند که) حجت بر ما و عقل ما یا فطرت و وجدان ما تمام شود، یعنی واقعاً از نظر عقلی بفهمیم و مسئولیت پیدا کنیم و بر روی ما از درون واقعاً فشار بیاید که مثلاً فلان کار را انجام دهیم. درست است، در سطح خیلی پایین حتی ممکن است این حجت به این صورت باشد که چون ایشان در فلان مطلب متخصص است و من هم وقت یا امکانات تحقیق ندارم و این فتوای ایشان هم با عقل و فطرت و وجدان من تضادی ندارد، خب عقل سلیم حکم می کند که این را قبول کنم. و در سطح بالاتر این است که حتی دلیل اینکه چرا باید این مطلب را انجام دهیم را برای ما بیان می کنند و طبیعتاً در این حالت دوم حجت بیشتر بر ما تمام خواهد شد. این بود برداشتی که به نظر من با توجه به قرآن و روایات و عقل سلیم میتوان از حجت انجام داد. اما از هیچ کدام از متون اسلامی نتوانستم این معنایی را که امروز در جامعه ما رایج است از حجت پیدا کنم. مثلا اینکه چون علما حجت خدا بر مردمند، پس مردم میتوانند از آنها در هر موردی اطاعت کنند و اگر هم آنها اشتباه کرده باشند، مردم نزد خدا عذر دارند، چون آنها حجت امام زمان (عج) نزد مردم هستند. یا اینکه مثلاً وقتی میخواهند بگویند مسالهای شرعاً صحیح است یا نه، میگویند چون فلان عالم این حرف را زده و تو هم از او تقلید میکنی یا او را قبول داری، این دیگر برای تو حجت است. یا مثلاً تنها استدلالی که میآورند که این حرف از نظر شرعی درست و واجب الاطاعت است این است که فلان عالم این حرف را زده است. توضیح بیشتر اینکه اگر این برداشت معمول از حجت به خصوص در مورد حدیث منقول از امام زمان(عج) درست بود باید میگفت «آنها حجت شما بر من هستند» یا «آنها حجت شما بر خدا هستند» نه اینکه «آنها حجت من بر شما هستند». بنابراین معنای این جمله به این صورت معقولتر است که با وجود این علما برای شما دیگر بهانهای باقی نمیماند و مثلاً نمیتوانید بگویید که کسی نبود که مطالب را برای ما روشن کند یا کسی نبود که بتوانیم از او الگو بگیریم یا مطالبی از این قبیل. این طور که میگویند ما به جای اینکه برای تعیین این امر که چیزی حجت است عقل و فطرت و وجدان را ملاک و اصل قرار دهیم، باید ابتدائاً مفهومی به نام حجت را تعریف کنیم و این حجت را، مستقل از عقل، ملاک قرار دهیم که اصلاً در این صورت معلوم نیست واقعاً این حجت چه چیزی است و اساس آن چیست. جهاد با نفس و دشمن خارجی
این مطلب فقط یک برداشت شخصی است که برای شروع یک بحث عنوان شده و هیچ اصراری بر کاملا صحیح بودن مطلب نیست و بر عهدهی دوستان است که آن را بسط دهند یا نقد و اصلاح کنند.
این حدیث را همه ما شنیده ایم که وقتی عدهای از اصحاب پیامبر از جنگی برمیگشتند پیامبر به آنان میفرمایند: «مرحبا بقوم فضوا الجهاد الاصغر و بقی علیهم الجهاد الاكبر، قیل: یا رسول الله و ما الجهاد الاكبر؟ قال: جهاد النفس.» «آفرین بر گروهی كه جهاد اصغر را گذراندند و جهاد اكبر بر آنان باقی است.» گفته شد: ای رسول خدا، جهاد اكبر چیست؟ حضرت فرمود: جهاد [با] نفس. خیلی از ما وقتی اولین بار به این حدیث بر می خوریم شاید دچار نوعی تناقض شویم که چرا اسلام که دینی اجتماعی است یک امر فردی که همان مبارزه با رذیله های درونی است را برتر و بالاتر از امر اجتماعی مهمی مانند جنگ و جهاد در راه خدا دانسته است. به هر حال کسی که به جنگ میرود جان خود را کف دستش گذاشته و امری را انجام میدهد که اثرات اجتماعی آن به مراتب بیشتر از آن است تا اینکه بنشیند و سعی کند درون خودش را درست کند و مثلا تلاش کند که خوش اخلاق باشد یا کمتر غذا بخورد و روزه بگیرد. به نظر می رسد این امر مانند خیلی دیگر از امور برمی گردد به مفاهیمی که در دین ما بودهاند و اکنون قلب شدهاند و یا به عبارتی ظاهر آنها محفوظ مانده ولی از باطن تهی گشتهاند. املا و تلفظ کلمه همان است، ولی معنای آن در ذهن عامه ما مردم عوض شده. یکی از این مفاهیم همان جهاد نفس است. ما وقتی این کلمه را میشنویم اولین چیزی که به ذهنمان میرسد یک سری امور فردی است که برای اینکه یک شخص به کمال برسد باید انجام دهد. اولین چیزی که به فکرمان خطور میکند یک سری تمرینات و ریاضتهایی است که باید به صورت فردی انجام شود تا درون انسان پاک شود. بنابراین با دیدن حدیث بالا اینطور تصور میشود که درست است که اصلاح اجتماعی مهم است ولی در اسلام اصل اصلاح درون می باشد (آن هم اصلاح درون به صورتی که عامه مردم جامعه از آن در ذهن دارند) و در نهایت هم چیزی که خدا با توجه به آن قضاوت می کند همین درون ماست که چقدر پاک و پاکیزه شده. البته این بحث نیاز به بسط زیاد و تبصرههای زیاد دارد تا سوء تفاهمها و موارد ابهام آمیز حل شود و مخصوصا درباره اصلاح درون و بیرون و رابطه آنها با یکدیگر باید بیشتر توضیح داده شود یا اینکه اصلا آیا قلب انسان مانند یک ظرف یا کیسه است که با روشهای خاصی باید درون آن تمیز و زلال شود. به هر حال این بحث ها خارج از موضوع این نوشته است. مطلبی که اینجا میخواهیم به آن اشاره کنیم این است که اگر کمی عمیق شویم، متوجه میشویم که حدیث فوق میتواند جنبههای اجتماعی بسیار قوی داشته باشد که مخصوصا در دورهای که ما در آن هستیم بسیار راهگشا است. به نظر می رسد پیامبر چیزی فراتر از لزوم تمرینات و عبادات فردی مد نظرشان است. یکی از برداشتهایی که میتوان از حدیث فوق کرد این است که بزرگترین دشمن خودتان هستید. نه در زمینه فردی و هلاک شخص خودتان، بلکه در زمینه اجتماعی. بزرگترین مصیبت هایی که برای شما مسلمانان پیش می آید و خواهد آمد از جانب خودتان و به علت پیروی شما از هوای نفستان است. یعنی درست است که دشمن خارجی مهم است و نباید ساده لوح بود و باید هر لحظه برای مقابله با انواع تهاجمات دشمن (اعم از نظامی، روانی، فرهنگی و...) آماده بود و او را دست کم نگرفت، ولی چیزی که پیامبر بیشتر از دشمن خارجی برای آن نگرانند خود عملکرد خود مسلمانان است. گویی ایشان می گویند که خطر اینکه پیروی از هوای نفس توسط خودتان شما را به باد دهد خیلی بیشتر از خطر دشمن خارجی است. به نظر می رسد عملا هم همین اتفاق افتاد و آنچه بعد از پیامبر بر سر اسلام و مسلمانان آمد و ناحیهای که مسمانان از آن ضربه خوردند خود شاهد خوبی بر این مدعا است. بنابراین، به نظر میرسد از حدیث فوق میتوان نتیجه گرفت که وقتی جامعه اسلامی دچار فساد و انحطاط و رکود میشود، اول باید به خودمان رجوع کنیم و بیشتر توجهات و انتقاداتمان متوجه خودمان باشد و علت را در درجه اول در خودمان جستجو کنیم، بیشتر توانمان باید روی اصلاح جامعه و ساختارهای موجود در جامعه باشد و البته در درجه بعدی باید نسبت به دشمن خارجی هم هوشیار باشیم. یعنی البته نباید دشمن خارجی را دست کم گرفت، ولی حدیث فوق به ما می گوید که بیشتر از آن باید خودتان و نفس خودتان را دست کم نگیرید که پیروی از هوای نفس در ساحت های سیاسی و اجتماعی یک جامعه برای آن بسیار مخرب تر از دشمن خارجی است. این امر از نظر عقلی و تجربی هم بدیهی است، کافی است نگاهی به تاریخ بیاندازیم و ببینیم که پیروی از هوای نفس در ارکان درونی جوامع چگونه باعث انحطاط آن شده و حتی چگونه زمینه نفوذ دشمن خارجی را مهیا کرده است. و از طرف دیگر مسلم است که اگر جامعه ای از درون سالم باشد، تاثیری که دشمن خارجی می خواهد بگذارد صدها برابر کمتر می شود. بنابراین اگر از این جنبه به این حدیث شریف نگاه کنیم متوجه می شویم که کاملا عقلانی است و با جنبههای دیگر اسلام کاملا سازگار است و همچنین متوجه میشویم که نگرانی پیامبر(ص) در این مورد کاملا بجا بوده است. ما یکدیگر را فراموش کردهایم!به نام دوست آن شب را هرگز فراموش نمیکنم. مادرم دوستان و اقوام را دعوت کرده بود. آدمهایی با زندگیها و دغدغههای مختلف؛ تاجر، کاسب، کارمند، دانشجو، بیکار و ... . گویا همه آن شب جمع شده بودند تا خوش باشند. اما علیرغم همه خندهها و بذلهگوییها، در بعضی از چهرهها، خطوطی از درد و غم نهفته بود که حتی در پشت خندههایشان هم محو نمیشد. چشمانشان حرف میزد. نگاههای آرام و شاید خسته، پلکهای پژمرده و ... . و البته افراد دیگری که به نظر شاداب و پر انرژی میرسیدند و از ته دل میخندیدند. شاید دوست داشتند بقیه را هم شاد و سرحال ببینند. از خودم میپرسیدم: «راستی در کلّه آدمها چه میگذرد؟ هر کدام در چه دنیایی سیر میکنند؟ احتمالاً در زندگی هر کدام از ما، ماجراها و واقعههای مهمّی جریان دارد، امّا آنچه ما را در نهایت مشغول و سرگرم میکند، عمدتاً سطحی هستند.» در همین افکار بودم که تلویزیون قسمت جدید سریالی را پخش کرد که از قضا فیلم طنز انتقادی بود. تقریباً همه استقبال کردند. اکثر صحنههای سریال طعنهها و کنایههایی بود از بینظمیها، رسوم بد و انواع ظلمهایی که به همدیگر میکنیم، و این انتقادها همه در لباسی از شوخی و تمسخر به تصویر کشیده شده بود که آدم را به خنده وامیداشت. محو تماشای سریال بودیم و میخندیدیم. ساعتی همینگونه گذشت. در این مدت غیر از یکی دو نفر از کسانی که نزدیکم نشسته بودند، چهرهی کس دیگری را ندیدم. تنها گاهی صدای خنده بعضیها را از پشت سرم میشنیدم! تا این که ناخودآگاه توجّهم به یکی از مهمانها جلب شد. چهرهاش گویای حالش بود. به نظر نمیآمد در ساعتی که گذشته حتی یک لبخند هم زده باشد. حالم عوض شد. لبخند بر لبانم خشک شد. نمیتوانستم احوالش را بپرسم. سکوتش و نوع نگاهش نشان می داد که غمگین است و شاید هم دلخور! آن چنان سرگرم سریال شده بودیم که هیچ کداممان متوجه نشدیم یکی از ما، از دیدن این صحنهها ناراحت میشود. شاید یکی از نزدیکانش گرفتار مشکلی بوده، شبیه آنچه در سریال نشان داده شده بود. شاید هم به خودش ظلمی شده بود. به هر حال دیدن آن صحنهها او را غمگین کرده بود، و ما را خندان! با خود گفتم: «به راستی صحنه ای که کارمندی چاپلوسی می کند و از این راه به مقامی بالاتر می رسد یا از مزایای دیگر بهره مند می شود، چه معنی میدهد؟ ناخودآگاه تصاویری همچون یک فیلم از حافظهام عبور کرد: خانوادهای که به خاطر زورگویی کسانی، پدر و سرپرست خود را از دست داده بودند و هیچ منبع درآمدی نداشتند و سالها تنها براساس کمکهای مردمی گذران زندگی میکردند؛ چهره شرمگین دانشآموزی که به خاطر نداشتن روپوش از کلاس اخراج شده بود، یا آنکه به خاطر نداشتن شهریه، بارها و بارها به دفتر مدرسه احضار شده بود. و به یاد آوردم زمانی را که دیدن این فجایع خونم را به جوش میآورد و دوست داشتم که کاری کنم؛ شاید تلاشی بسیار کوچک در قبال آن همه بیعدالتی، آن همه ستم و فقر و رنج! و امروز حتی صدای آن ها را نمی شنوم! حقیقت فریاد آنها را نمیبینم، اگر میدیدم این چنین در سرگرمی و بیتفاوتی غرق نبودم. آن همشهری، آن همکلاسی، به خاطر نداشتن پول، شرمگین است و سر به زیر انداخته تا چشمان کسانی را نبیند که او را تحقیر میکنند! وای بر ما، ما همان تحقیرکنندهها هستیم، میبینیم و خاموشیم، میبینیم ولی اقدامی نمیکنیم! «و چرا شما در راه خدا و [در راه نجات] مردان و زنان و کودکان مستضعف نمیجنگید؟ همانان که میگویند: پروردگارا، ما را از این شهری که مردمش ستمپیشهاند، بیرون ببر، و از جانب خود بر ما سرپرستی قرار ده، و از نزد خویش یاوری برای ما مقرّر فرما.» (سوره نساء، آیه ٧٥) و من اکنون نشسته ام و به ظاهر از انتقاد حمایت میکنم! اما چه بر سرم آمده که این صحنهها را در لباس شوخی و طنز می بینم و می خندم؟! آیا اگر ستمدیده ای که در اثر چاپلوسی و رشوه دادن عدّهای متضرّر شده و کارش را از دست داده یا حقی از او پایمال شده، این طنز را ببیند، میخندد؟ آیا اگر آن که به خاطر مطالبه حقّ خود و جامعهاش، تهدید شده و زیر شلاق ستم عزیزترین کس یا کسانش را از دست داده، این گونه انتقادها را ببیند میتواند بخندد؟ یا میتواند صرفاً همچون سرگرمی ببیند و بیتفاوت باشد؟ ولی من آن چنان میخندم و خوشحالم، گویا اتفاق فاجعهباری نیفتاده است. سرخوشم که چه خوب طعنه میزند، امّا سرگرمم، و دردی، جوش و خروشی و خشمی در من نیست. حتی بعد از تماشای فیلم هم قصد هیچ عملی را نکردهام، همان زندگی قبلی خویش را پیش میگیرم و تنها نق میزنم. مثلاً انتقاد میکنم، امّا انتقادم به چه میانجامد؟ حرف می زنم و میخندم! ... و میخندیم!! و این گونه ظالمان از سرخوشی و ناامیدی و انفعال ما سود میبرند و مظلومان نیز از کمک ما محروم میمانند. ما حتی از نیازهای اعضای خانواده خود نیز غافلیم. چه بسا به ناراحتیها، زحمتها و مشکلات آنها توجهی نداریم و اگر هم خبر داشته باشیم، کمک چندانی در حق همدیگر نمیکنیم! در حق همسایه و دوستان هم همینطور. اگر این گونه هستیم و اگر از اصلاح رابطه و به جا آوردن حق دوستی و محبت در حق نزدیکترین کسان در زندگیمان ناتوان یا قاصریم، پس طبیعی است که در قبال مشکلات و معضلات جامعه نیز شدیداً کوتاهی و قصور داشته باشیم. بلکه نادان و ناتوانیم که کاری انجام دهیم، نادان و ناتوانیم چون نخواستهایم کاری انجام دهیم، و الّا در محیط خانواده، محیط کار و در رابطه با دوستان، بسیار کارها و فعالیتها میتوان داشت که سازنده و مفید باشد. امّا ما عمدتاً به سرگرمیها و هجو مشغول میشویم، تا آنجا که فیلم طنزمان نیز، هجوی بیش نیست و بیشتر باعث انفعال میشود تا عمل. بر سرِ ما چه آمده؟! ما همدیگر را فراموش کردهایم! حتی یک همدلی ساده را از همدیگر دریغ میورزیم. ولی همیشه بهانه ما گرفتاریها و مشغلههایمان است. و آنگاه که روحی خسته و افسرده از بیکسی و تنهایی داریم و از فعالیتهای پر مشغله و بیگانه شده به تنگ آمدهایم، برای سرگرم شدن به همدیگر پناه میآوریم تا خوش باشیم و غمها را فراموش کنیم. پای تلویزیون مینشینیم و فیلم و سریال تماشا میکنیم و ساعتها را به غفلت میگذرانیم که در آن کمکی به مظلومی نیست و راهی هم پیش پای ما نمیگذارد و حتی کمکی به خودمان در آن نیست؛ بلکه برای تماشای آن پول خرج می کنیم و پول در کیسهی کسانی میریزیم که ما را آگاهانه در غفلت و انفعال نگه داشتهاند و حقیقت را به سخره گرفتهاند. ما جدّی زندگی نمیکنیم. نَفَسهایی زیر بار ظلم و خفقان در گلو خفه شده و ما همچنان به بازی و شوخی مشغولیم. چه شعر زیبایی گفته اریش فرید: «کودکان به شوخی به قورباغهها سنگ پرتاب میکنند، امّا قورباغهها به جدّ میمیرند!» چقدر کار ما، انفعال ما، خوش گذرانی و زندگی ما به بازی آن کودکان شبیه است. گمان میکنیم کسی که تنها به خودش فکر میکند و کاری به کار کس دیگر ندارد و تنها برای خودش خوشگذرانی میکند، ضرری به دیگران نمیرساند! یا کسی که مستقیماً ظلم نمیکند و کمک ظالمان هم نیست، بیطرف است. امّا این خیالی باطل است؛ خاموشی ما، بیطرفی ما، همان چیزی است که راه را بر رنج و فقر و ستمِ ستمدیده هموار میکند. حضرت مسیح (ع): «به حق بگویمتان، هر کس ماری را ببیند که به طرف برادرش میرود تا او را نیش زند و برادر خود را بر حذر ندارد و مار او را بکشد، نباید خودش را از شرکت در خون او مبرّا بداند ... چگونه ستمگر بهراسد با اینکه در میان شما آسوده زیَد و بازش ندارند و جلو او را نگیرند و دستش را کوتاه نسازند؟ با چنین حالی چگونه ستمگران کوتاه آیند و چگونه مغرور نگردند؟ ... آیا کافی است که هر فردی از شما بگوید: "من خود ستم نمی کنم و هر که خواهد گو ستم کند و ستم بیند" و جلو آن را نگیرد؟» و ما گاهی بهانه میآوریم که کاری نمیتوان کرد، در حالی که از ما کارهای کوچکی خواسته شده، کارهایی که اگرچه کوچک به نظر میرسند، امّا چه بسا برکت داده شوند و منشاء خیر بسیار شوند. ما حتی برای خودمان وقت نمی گذاریم؛ «خود» را فراموش کردهایم. با خود نیز مهربان نیستیم. «مهر»، این بزرگترین نیاز را بیپاسخ گذاشتهایم. در کنار ما پدر، مادر، خواهر، برادر، سالخوردگان، بیماران و همسایگانی وجود دارند. بسیاری از کمکهایی که آنها نیاز دارند، وقت بسیار کمی از ما را در روز یا هفته میگیرد، امّا ما حتی از نیازهای یکدیگر بیخبریم. مثلاً خواهر یا برادرمان که به مدرسه میرود ممکن است دچار مشکلات بسیار جدّی آشکار و پنهانی باشد، در حالی که ما می توانیم با مشورتی کوتاه، معرفی یک کتاب یا هدیه کردن آن و ... گره از مشکل چند روزهی او باز کنیم. ولی به راحتی می گوییم وقت نداریم! نه! بلکه همدیگر را دوست نداریم! آه از کوتاهیهای ما! احساس میکنم از «خود»م ناراضیام. نفسهایم تنگ شده. دوست دارم هوای تازه تنفس کنم. میخواهم آسمان را ببینم. ستارهها، ماه ... ما آسمان را هم فراموش کردهایم. و خدا را! ... کاش باران ببارد. کاش از این خشکیِ دل نجات پیدا کنم. کاش رحمتی بر همهمان فرود آید و ما را زنده کند. «به نام خداوند بخشنده مهربان. سوگند به روشنایی روز. سوگند به شب چون آرام گیرد. [که] پروردگارت تو را وانگذاشته و دشمن نداشته است. و قطعاً آخرت برای تو از دنیا نیکوتر خواهد بود. و به زودی پروردگارت تو را عطا خواهد داد، تا خرسند گردی. مگر نه تو را یتیم یافت، پس پناه داد؟ و تو را سرگشته یافت، پس هدایت کرد؟ و تو را تنگدست یافت، و بی نیاز گردانید؟ و امّا [تو نیز به پاس این نعمت] یتیم را میازار، و گدا را مران، و از نعمت پروردگار خویش [با مردم] سخن گوی.» (سوره ضحی) غمِ من از بی دردی من است، از بی مهری من است، از فراموشی من است، از ندیدن و نشنیدن است، از عدم توانایی در همدلی کردن است، از رابطه نداشتن است، از رشد نکردن است، از دور ماندن از عشق است ... آنچه حالمان را خوب می کند تولدهای دوباره است، نو شدن است. باید حرکت کرد. باید لحظهها و انتخابهای زندگی را عظیم شمرد و عمل را به تعویق نینداخت. خستگی ما از تنبلی ماست. گرفتاریها و مشکلات، دعوت به ناامیدی و غصّه ندارند. آب نزدیک است. دعوت به پویا بودن و زندگی دارند. و زندگی به همین تلاش و مهرورزی است که زیباست. و جهنّم، مردگی، سکون، و بیانگیزگی است. جهنّم همان بیدردیها و قساوتهای دلِ ماست. |
|
|
با استفاده از این صفحه می توانید مطالب، پرسش ها، نظرات و انتقادات خود را برای ما ارسال کنید.