متفرقه

(نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم)

یا  نور


نگفتمت مرو  آنجا که  آشنات  منم                                          درین سراب   فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من                                      به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش  جهان   مشو       راضی                            که نقش  بند سراپرده رضات منم
نگفتمت  که منم بحر و تو یکی ماهی                                       مرو به خشک که دریای با  صفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام پرواز مکن                             بیا که قوت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت    که تو را  ره  زنند   و سرد کنند                                 که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند                                    که گم کنی  که سرچشمه صفات منم
نگفتمت   که مگو   کار   بنده  از چه جهت                                 نظام گیرد خلاق بی جهات منم
اگر چراغ دلی    دانک    راه خانه کجاست                                 وگر خدا صفتی دانک کدخدات منم

 

در جستجوی خوشبختی

بردن همه چيز نيست ؛ امّا تلاش برای بردن چرا .(( وئيس لومباردی ))

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد
ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است( مونتسکیو)

خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم
دیگران را از آن بر خوردار کنیم( کارمن سیلوا)
بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند
 خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است( اندره موروا)

این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد
 بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد ( ویلیام شکسپیر)

علف هرزه چیست ؟گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است .(( امرسون ))

انسان هر چه بالاتر برود احتمال ديده شدن وصله ی شلوارش بيشتر می شود (( اديسون ))

من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد برای بار دوم هم نگاه کرد .(( ويکتور هوگو ))

 

 

فرو بردن خشم

شخصی از خویشاوندان امام سجاد (علیه السلام) نزد ایشان آمد و آن حضرت را مخاطب قرار داد و به ایشان دشنام داد؛ ولی امام سجاد (علیه السلام) پاسخ او را نداد و به او چیزی نگفت. هنگامی که او بازگشت، امام (علیه السلام) به همنشینان خود فرمودند: "شما شنیدید که این مرد چه گفت؛ دوست دارم با من نزد او بیایید تا جواب من به او را بشنوید."

پس اطرافیان امام گفتند: "با شما می‌آییم؛ چرا که دوست داریم جواب او را بدهید و ما نیز به او چیزی بگوییم (پاسخ گستاخی او را بدهیم.)"

پس امام کفش‌هایشان را پوشیدند و به راه افتادند؛ در حالی‌ که این آیه‌ی شریفه را تلاوت می‌فرمودند: "... وَ الْکاظِمِینَ الْغَیظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یحِبُّ الْمُحْسِنِینَ " « ... و خشم خود را فرو مى‏برند و از خطاى مردم درمى‏گذرند؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد.» (سوره آل عمران، آیه ۱۳۴)
پس اطرافیان دانستند که امام (علیه السلام) چیزی به او نخواهند گفت.

سپس امام سجاد (علیه السلام) خارج شدند تا این که به در منزل آن مرد رسیدند. آنگاه با صدای بلند فرمودند: «به او بگویید که علی بن الحسین آمده است.» پس آن مرد در حالی که اراده فتنه‌جویی داشت، بیرون آمد و شک نداشت که امام برای مجازات او به خاطر آن چه انجام داده بود، آمده‌اند.

پس امام زین العابدین (علیه السلام)  به او فرمودند: «ای برادر من، تو لحظاتی پیش نزد من آمدی و گفتی و گفتی؛‌ پس اگر آن چه گفتی در من موجود است، من از خداوند طلب بخشایش می‌کنم و اگر آن‌چه گفتی در من نیست، خداوند تو را ببخشاید.»

در این هنگام آن مرد پیشانی امام را بوسید و گفت: «من چیزی در مورد تو گفتم که در تو نیست و من به آن سزاوارترم.»

« برگرفته از کتاب إرشاد، تألیف شیخ مفید (ره)، جلد ۲، صفحه ۱۴۵ »

 

يك روز زندگي

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد.

فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.

امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
 

[روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت...]

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هربار به فرشتگان اينگونه مي گفت: مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه درد هايش را در خود نگه مي دارد و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود، با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست، گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر بزير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پرگشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: چه بسيار بلاها كه بواسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فروريخت، هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
 

یک غزل از مولانا

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

(مولانا، دیوان شمس)

 

 

مهاجرت

با سلام و تشکر از اینکه دوستان عزیز از طریق این پایگاه زمینه‌ای را برای بحث و گفتگو با یکدیگر فراهم نموده‌اند.
انتخاب موضوع دوستی برای شروع ارتباط از طریق این پایگاه به نظر اینجانب کاملا به‌جا و مناسب می باشد. اما موضوع جالب دیگری که می‌تواند زمینه‌ی یک گفتگوی جدید میان دوستان باشد، بحث در مورد "مهاجرت" می‌باشد. انتخاب این موضوع به این دلیل برای من جذاب است که خود در حال تجربه‌ی آن هستم و بنابراین بحث و گفتگو در این مورد برایم خالی از لطف نیست. در مهاجرتی که من انجام داده‌ام (البته به اجبارِ کار) چیزهای بسیاری را از دست دادم و البته چیزهایی هم به دست آورده‌ام. با این حال مهمترین چیزی که مهاجرت به من آموخت و هر لحظه در حال تجربه‌ی آن هستم این است که به زندگی آن‌گونه که باید، نگاه کنم؛ تا قبل از مهاجرت، هرگز تصور نمی کردم که زمانی بسیاری از تعلقاتم را از دست خواهم داد ولی اکنون حداقل می‌توانم به بعضی داشته‌هایم بدون تعلق خاطر بنگرم.
هر که را جان از هوسها گشت پاک        زود بیند قصر و ایوان و سماک
چشم دل از موی علت پاک کن              تا ببینی قصر فیض من لدن
 

خیر مطلق

تنها بازمانده یك كشتی شكسته به جزیره خالی از سكنه‌ای افتاد. او با دلی لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می‌گذراند ولی‌ كسی نمی‌آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته‌پاره‌ها كلبه‌ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت كند و دارایی‌های اندكش را در آن نگه دارد. اما روزی كه برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید كه كلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می‌رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممكن افتاده بود و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد و فریاد زد: «خدایا چطور راضی شدی با من چنین كاری كنی؟» صبح روز بعد با صدای بوق كشتی‌ای كه به ساحل نزدیك می‌شد از خواب پرید. كشتی‌ای آمده بود نجاتش دهد. مرد خسته از نجات‌دهندگانش پرسید: «شما از كجا فهمیدید من در اینجا هستم؟» آنها جواب دادند: «ما متوجه علایمی كه با دود می‌دادی شدیم.»

هر آنچه از جانب خدا می رسد خیر مطلق است.
 

(موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه ...)

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول بازکردن بسته بود. موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشه  »اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید ، می‌گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . » مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت: «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: «من که تا حالا ندیده‌ام یک گاو توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می‌شود؟ در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه‌دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد  اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: «برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.»
مرد مزرعه‌دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می‌شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می‌پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک‌سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه‌دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می‌گشت و به حیوانان زبان بسته‌ای فکر می‌کرد که کاری به کار تله‌موش نداشتند!
نتیجه‌ی اخلاقی: اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی‌ربط نباشد!!!
 

پنجره

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
"لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد." همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!" مرد پاسخ داد: "من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!"

 

 

اصرار بر خیر

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند... لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد. در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!!

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید ! مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!! مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم!وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم...!

{کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. }

 

جغرافیای انسان

پدر روزنامه می‌خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش می‌شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را - كه نقشه ی جهان را نمایش می‌داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرَش داد و گفت: «بیا كاری برا یت دارم. یك نقشه‌ی دنیا به تو می‌دهم، ببینم می‌توانی آن را دقیقا همانطور كه هست بچینی؟» و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت، می‌دانست پسرش تمام روز گرفتار این كار است. اما یك ربع بعد، پسرش با نقشه‌ی كامل برگشت.
پدر گفت: «مادرت به تو جغرافی یاد داده است؟»
پسرجواب داد : «جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقاً پشت همین صفحه، تصویری از یك آدم بود. وقتی توانستم آن آدم رابسازم، دنیا را هم دوباره ساختم.»

 

 

امیدواری به خدا

سلام

تأمل کنید، آیا واقعاً امید ما اینگونه نیست؟

قطعه‌ای از خطبه ۱۶۰ نهج البلاغه درباره امیدواری به خدا:
"به گمان خود ادعا دارد که به خدا امید بسته است. سوگند به خدای بزرگ که دروغ می گوید، چه می‌شود او را که امیدواری در عملش پدیدار نیست؟! هرکس به چیزی امید بسته باشد، امیدواریش در اعمالش نمودار است، مگر امید به خدا که آمیزه‌ی غشی در آن هست! و هر کس از چیزی بترسد، ترس او را باور توان داشت، جز ترس از خدا که تا در اعمال آشکار نشود باورش نتوان داشت.
در کارهای بزرگ به خدا امید می‌بندد و در کارهای خرد به بندگان خدای. ولی آن خضوع و فروتنی که در برابر بنده دارد، در برابر خدای ندارد. چرا باید در ادای حق ایزد جل شأنه قصور ورزد و حق بنده‌ی او را به تمامی ادا نماید؟ آیا می‌ترسی اگر به خدای تعالی امید بربندی امیدواریت رنگ دروغ بگیرد؟ یا او را در خور امید بستن نمی‌بینی؟ همچنین، اگر از بنده ای از بندگان خدا بیمناک باشد، ترس خود بر او عرضه دارد، در حالی که، با خدا چنین نکند. یعنی ترس از بنده خدا به نقد است و ترس از خدا در عهده وعده و تعویق. چنین است کسی که دنیا در نظرش بزرگ آید و در دلش مقام و موقعیتی رفیع یابد، سپس دنیا را بر خدای تعالی برگزیند، و همواره به دنیا پردازد و بنده آن گردد."


سوره يوسف، آيه ۸۷: «إِنّهُ لاییأَسُ مِن رَوح اللهِ إِلَّا القومُ الکافِرُونَ» «همانا از رحمت خداوند نوميد نمی‌شوند مگر كافران»
 

توکل

شخصی ميگويد : يكروز با حضرت رسول اللّه (ص) به طرف كوههاى مدينه مى رفتيم ، داخل بيايانى شديم ، آن حضرت به من اشاره فرمودند، نزديك حضرت شدم .
حضرت ، پرنده كورى را بمن نشان دادند كه در ميان شاخه درختى بود و منقارش را به هم مى زد.
حضرت رسول (ص) فرمود:
متوجه مى شوى كه اين پرنده چه مى گويد؟
گفتم : نه ، يا رسول اللّه !
حضرت فرمودند: مى گويد:
اللّهُمَّ اَنْتَ الْعَدْلُ الَّذى لا يَجُورُ، حَجَبْتَ عَنّى بَصَرى وَ قَدْ جِعْتُ فَاطْعِمْنى
يعنى : خدا يا تو عادل هستى و ظلم نمى كنى ، چشم من كور است من گرسنه شده ام پس مرا طعام بده .
در اين لحظه ملخى آمد و وارد دهان او شد، و آن پرنده دهانش را بست . حضرت فرمودند:
مى فهمى چه مى گويد؟
گفتم : نه ، يا رسول اللّه !
حضرت فرمودند: مى گويد:
مَنْ تَوَكّلَ عَلَى اللّهِ كَفاهُ وَ مَن ذَكَرَهُ لا يَنْساه .
يعنى : كسى كه بر خدا توكل كند خداوند متعال او را كفايت فرمايد و كسى كه خدا را ياد كند، خداوند او را فراموش نمى كند.
 

بهشت و جهنم

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک سامورایی به هم خورد: «پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده.»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخند زد. سامورایی از اینکه راهب بی‌توجه به شمشیرش فقط به او لبخند میزند، برآشفته شد. شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت: «خشم تو نشانه‌ی جهنم است.»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت: «این هم نشانه‌ی بهشت.»
 

حاال دنی

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ای
گفت یا خواب است یا باد است یا افسانه‌ای
گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟
گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه‌ای
گفتمش گر این چنین است پس چرا دل بسته‌اند
گفت یا کورند یا مَستَند، یا دیوانه‌ای
 

دعای مکارم الاخلاق امام سجاد

بر گرفته از سخنرانیهای آقای سید مجتبی حسینی در تفسیر بخشی از دعای مکارم الاخلاق امام سجاد:

اللهم ... ونعوذ بك ... أن يستحوذ علينا الشيطان، أو يستبدبنا الزمان أو يتهضمنا السلطان  ...
خدایا! به تو پناه می‌برم از
۱- اینکه شیطان بر ما چیره شود. می‌گویند یک زمانی حضرت موسی(ع‌) شیطان را دید كه تغیر قیافه داده است، به او می‌فرماید من سؤالی از تو بپرسم: تو چگونه بر مردم مستولی میشوی؟ ("استحوذ علیهم الشیطان ")
گفت: یک راهش عُجب است، دومین، نتیجه عجب است. (نتیجه تسلط شیطان "فانساهم ذکر الله" است، اصلا خدا رو یادمون میره، نه اینکه کلمه خدا رو نگیم، اتفاقا زیادتر هم می‌گیم ولی خود خدا رو یادمون میره.)
۲- و اینکه ما در زمانه به نکبت کشیده شویم، روزگار ما رو با صورت به زمین زند، بی‌آبرویمان کند،
۳- و اینکه سلطان ما را هضم کند، در روایت سلطان به هر چیزی اطلاق می‌شود كه بر آدم چیرگی دارد، ممکن است زمانی یک شخص باشد، ممکن هم هست فضایی باشد، مثل دنیای امروز كه یکی از سلطانهایی كه بر ما هست رسانه‌ها هستند.
و اما کلمه "يتهضمنا" كه از هضم می‌آید، اگر می‌خواهی بیدار شوی باید مراقب باشی هضم نشوی، انسان نمی‌فهمد هضم شده است، امام سجاد می‌فرماید كه خدایا به تو پناه می‌بریم كه سلطان ما را هضم نکند. هضم یعنی چی؟ تصور کنید شما زمانی می‌روید مرغ، گوشت، یا ... می‌خرد، می‌پزید و می‌خورید، بعد از آن این تیکه مرغ یا گوشت به صورت زایده از شما بیرون نمیزند بلکه در وجود شما هضم میشود و چیزی از آن به عنوان هویت مرغ باقی نمی‌ماند، شما از ان انرژی می‌گیری ولی از ان مرغ خبری نیست!
آیه قرآن هست كه می فرماید : ...و من یعمل من الصالحات و هو مومن فلا یخاف ظلما و لا هضما
گاهی بعضی حرفها قبل درک هستند، مثلا وقتی کسی به شما ظلم میکند شما به خوبی ان را متوجه می‌شوی و احساس می‌کنی، و حتی اگر با آن مقابله کنی، کسی می‌شوی كه با ظلم مبارزه کرده و معروف می‌شوی، ولی هضم را خیلی متوجه نمی‌شوی, چنان‌چه كه بسیاری از ما هضم شدیم و نمی‌فهمیم و حتی کیف هم می‌کنیم و این تفاوت هضم و ظلم هست، كه در ظلم آدم دردش می‌آید ولی اینجا متوجه نمی‌شود، بلکه لذت می‌برد و حتی با پای خودش می‌رود، در حالیکه چیزی از او باقی نمی‌ماند ولی یکی دیگر از ان چاق میشود!، انرژی می‌گیرد و به فعالیت‌هایش می رسد!
البته با توجه به این آیه قرآن، کسی كه واقعا ایمان دارد و عمل صالح انجام می‌دهد، دیگر نگران ظلم و هضم نباشد و برای همین است كه امام سجاد در آخرین بخش از دعای خود از خدا می‌خواهد كه ان شاء الله ما را از هضم شدن حفظ کند، منظور در دین، در اعتقادات ، اخلاق، فرهنگ، و هر چیزی كه داریم.

حال چه کنیم تا هضم نشویم؟
یک عبارتی زیارت جامعه کبیره دارد كه خطاب به امامان معصومین می‌گوید: "و کهف الوری". گاهی انسان در یک بحران‌های خیلی بزرگ گیر میفتد كه آنگاه مفهوم "و کهف الوری" را می‌فهمد، زمانی كه در یک کوه و بیابان بی‌انتها خود را تنها می‌بیند و از هر طرف نگران است و یک دفعه چشمش به یک غار وسیع می‌افتد و به ان پناه می‌برد كه او را از گرما، سرما، آفتاب، درندگان، پرندگان و.. حفظ میکند ...
آنگاه است كه احساس می‌کنی کسی در گوشت می‌گوید "ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه"، دقیقا همان زمانی كه داری غرق می‌شوی، کشتی می‌بینی، اوست كه می‌آید سراغت، ابا عبد الله دستت را می‌گیرد و بالا می‌کشد، کهف الوری یعنی این، یعنی جایی كه نه تنها ما را هضم نمی کند که ما را تغذیه هم می‌کند.
 

تعویض چرخ

کنار جاده نشسته ام
راننده، چرخی را عوض می کند.
از آن جا که می آیم، دل خوشی ندارم؛
به آن جا که می روم، نیز میل چندانی ندارم.
پس چرا بی صبرانه
به عوض کردن چرخ نگاه می کنم؟

(برتولت برشت، از کتاب «قورباغه ها جدی جدی می میرند»)

 

کنار جاده نشسته ام
راننده، چرخی را عوض می کند.
از آن جا که می آیم، دل خوشی ندارم؛
به آن جا که می روم، نیز میل چندانی ندارم.
پس چرا بی صبرانه
به عوض کردن چرخ نگاه می کنم؟

برتولت برشت، از کتاب «قورباغه ها جدی جدی می میرند»
 

بهلول و عارف

جُنَید بغدادی، كه او را از عارفان دانسته و شناخته‌اند، باجمعی ازمریدان خودش به گفتگونشسته بود كه سخن از بُهلول به میان آمد وكارهای شگرفی كه اوانجام داد. جُنَید پرسید: «این بهلول كه آوازه‌اش به خلوت ما رسیده است، كیست؟»
شاگردانش پاسخ دادند: او دیوانه‌ایست كه جا ومكان مشخصی ندارد. جنید از شنیدن این سخن، بیشتر تعجب كرد و گفت: «بهلول را طلب كنید و بیاورید كه مرا با او كاریست.»
شاگردان به جستجو پرداختند و بهلول را در صحرا یافتند و گفتند: «شیخ ما تو را می طلبد.» بهلول گفت: «اگر شیخ شما با من كار دارد،بگویید به اینجا بیاید.» جنید پس از شنیدن این سخن گفت: «حق با اوست» و به صحرا رفت تا بهلول را ملاقات كند. وقتی جنید به بهلول رسید،‌ دید كه او خشتی زیر سر نهاده است و ساكت و آرام به صحرا نگاه می‌كند. براو سلام كرد. بهلول پاسخ سلامش را داد و بلند شد و كنار جنید نشست.
بعد از لحظه‌ای كه میان آنها سكوت بر قرار شد، بهلول پرسید: «تو چه كسی هستی؟» گفت: «جنید بغدادی هستم.» بهلول پرسید: «چه شغلی داری؟» جنید به مریدانی كه مقابش بر زمین نشسته بودند اشاره كرد و گفت: «خلق خدا را هدایت می كنم.»
بهلول تبسمی  بر لب آورد و پرسید: «تو كه خلق خدا را هدایت می‌كنی، آداب طعام خوردن خویش را میدانی؟»
جنید با اطمینان در كلام گفت: «آری»، سپس برای اطمینان بهلول ادامه داد: «در اول غذا بسم الله می‌گویم، از جلوی خودم غذا می‌‌خورم، لقمه كوچك برمی‌دارم، لقمه را طرف راست دهانم می‌گذارم و آهسته آهسته می‌جوم، به لقمه دیگران توجه نمی‌كنم، در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم، هر لقمه كه می‌خورم الحمدلله می‌گویم و در اول و آخر غذا هم دست خود را می‌شویم.» بهلول از جا بلند شد و به جنید گفت: «ای شیخ! تو می‌خواهی خلق خدا را هدایت كنی، اما هنوز آداب طعام خوردن خود را نمی‌دانی!»
جنید یكه‌ای خورد و سر جایش میخكوب شد. مریدانش گفتد: «ای شیخ !این مرد دیوانه است.» جنید به تكذیب سخن آنها سر تكان داد و گفت: «نمی‌پندارم كه دیوانه باشد. اگر هم دیوانه باشد، باید سخن او را شنید.» و  بهلول را صدا زد و گفت: «مرا با تو كاریست.»
بهلول پرسید: «چه كسی با من كار دارد؟»
گفت: «شیخ جنید بغدادی كه آداب طعام خوردن خود را نمی داند.»
بهلول كه آرام آرام به راه خود می رفت، لحظه ای ایستاد و پرسید: «تو كه آداب طعام خوردن خودت را نمی دانی،آیا بر آداب سخن گفتن آگاه هستی؟»
جنید بغدادی گفت: «آری، از آداب سخن گفتن اطلاع دارم.» بهلول پرسید: «چه می‌دانی؟»
جنید پاسخ داد: «سخن را به اندازه می‌گویم و بی‌موقع و بی‌حساب حرف نمی‌زنم، موقعی كه سخن می‌گویم فهم شنوندگان را در نظر می‌گیرم. آنها را به سوی پروردگار و رسول دعوت می‌كنم، چندان سخن نمی‌گویم كه مردم از من خسته شوند و نكته‌های علمی را در سخنان خود رعایت می‌كنم و...»
بهلول صبر كرد تا سخنان جنید به پایان برسد. بعد به او گفت: «معلوم شد كه آداب سخن گفتن را هم نمی‌دانی.»
مریدان جنید كه انتظار شنیدن این حرف را نداشتند، چشم غُره‌ای به بهلول رفتند و به شیخ خود گفتند: «یا شیخ! دیدی كه این مرد دیوانه است. شما از یك دیوانه چه توقعی غیر از این دارید؟»
جنید به تندی پاسخ داد: «اگر هم دیوانه باشد باید سخن او را شنید.» و دنبال بهلول به راه افتاد كه داشت از او دور می‌شد و فریاد برآورد: «مرا با تو كاریست.»
بهلول ایستاد و گفت: «كسی كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌داند، با من چه كار دارد؟» جنید جواب داد: «چیزهای بسیاری می‌دانم.»  بهلول گفت: «آداب چگونه خوابیدن را می‌دانی؟»
جنید بلافاصله جواب داد: «آری می‌دانم.»
بهلول پرسید: «چطور می‌خوابی؟»
جنید سر پایین انداخت و گفت: «وقتی از نماز عشا و دعای بعد از آن فارغ می‌شوم، لباس خواب می‌پوشم و...»
جنید در ادامه سخن خودش، هر چه آداب خوابیدن را از استادان خودش آموخته بود بر زبان آورد. اما این بار نیز بهلول جواب داد:
«معلوم شد كه آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.» بعد دوباره به راه افتاد.
دوستان عزیز! خودتان حدس بزنید كه حال و روزجنید بغدادی ومریدانش بعد از شنیدن این حرف بهلول چه بود. فقط این را بدانید كه چند نفر از مریدان، آستین لباس را بالا زدند و خودشان را آماده كردند كه وسط بیابان خدا، كتك مفصلی به بهلول زده و او را ادب كنند. اما جنید كه هوشیار بود و می‌دانست رفتار و گفتار بهلول عاقلانه است، در پی او دوید و با التماس گفت: «ای بزرگوار! من جنید بغدادی هستم كه هیچ چیز نمی‌دانم. برای رضای خدا تو به من بیاموز.»
بهلول ایستاد و تبسمی بر چهره ظاهر ساخت و گفت: «تو ادعای دانایی می‌كردی، برای همین هم می‌خواستم از تو كناره بگیرم. اما اكنون كه به نادانی خویش اعتراف نمودی تو را می‌آموزم».
بهلول بر تخته سنگی نشست و از جنید دعوت كرد كه كنار او بر تخته‌سنگی دیگر بنشیند. سپس ادامه داد: «آنچه برای طعام خوردن گفتی، همه فرع بود و اصل آن است كه در طعام، لقمه‌ی انسان باید حلال باشد، زیرا برای لقمه حرام، اگر صدها آداب هم به جای بیاوریم، فایده‌ای ندارد و لقمه حرام باعث تاریكی دل می‌شود.»
جنید به شنیدن این سخن، شاد گردید و گفت: «خداوند به تو جزای خیر دهد.» بعد از لحظه ای سكوت گفت: «آداب سخن گفتن را نیز بیان كن.»   بهلول گفت: «در سخن گفتن، دل باید پاك  باشد و نیت انسان نیز پاكیزه گردد و هدف از سخن گفتن، رضای پروردگار باشد. اگر انسان برای رسیدن به هدفی دنیایی و یا به هرزه سخن بگوید، هر چه گفته باشد و هر آدابی را كه رعایت كرده باشد، پس باز هم برای او در روز قیامت گرفتاری پدید خواهد آورد...»
جنید از تخته‌سنگی كه بر آن نشسته بود، پایین آمد و دو زانو مقابل بهلول به خاك نشست و همچون شاگردی كه در مقابل استادش به ادب سؤالی بپرسد، گفت: «این چیزها را كه به من آموختی، هرگز از كسی نشنیده بودم.» بعد، دست بر سینه نهاد و گفت: «ای عزیز! آداب خفتن را نیز به من بیاموز.»
بهلول گفت:«آنچه از آداب خوابیدن می دانی، فرع است. اصل آداب خوابیدن این است كه در هنگام خواب، در دل تو بغض و كینه و حسد مسلمانان و حُبّ دنیا و مال دنیا نباشد و ذكر حق را بر زبان داشته باشی تا خوابت ببرد.»
بهلول پس از گفتن این سخن از جای برخاست و نگاهی بر مریدان جنید انداخت. آن عده، یك نگاه بر استاد خویش داشتند و نگاه دیگرشان بر بهلول بود. قبل از اینكه بهلول به راه افتد، جنید از جا برخاست و دست‌های بهلول را در پنجه فشرد و بوسه‌هایی به شوق و قدرشناسی بر آنها زد و چنین در حق او دعا كرد: «حقیقت را بر من آموختی. از پروردگار می‌خواهم كه پاداش كار تو را در روز جزا عطا فرماید!»

 

بعضی دوستیهای ما!

بر گرفته از تذکره الاولیاء، در ذکر ابراهيم بن ادهم:

نقل است که هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هر چه بستدی در وجه ياران خرج کردی. اما تا نماز شام بگزاردی و چيزی بخريدی و بر ياران آمدی شب در شکسته بودی. يک شب ياران گفتند: «او دير می‌آيد، بياييد تا ما نان بخوريم و بخسبيم تا او بعد از اين پگاهتر آيد و ما را دربند ندارد.» چنان کردند. چون ابراهيم بيامد ايشان را ديد، خفته. پنداشت که هيچ نخورده بودند و گرسنه خفته‌اند. در حال آتش درگيرانيد و پاره‌ای آرد آورده بود. خمير کرد تا ايشان را چيزی سازد تا چون بيدار شوند بخورند تا روز روزه توانند داشت. ياران از خواب درآمدند. او را ديدند، محاسن بر خاک نهاده، و در آتش پف پف می‌کرد، و آب از چشم او می‌رفت، و دود گرد بر گرد او گرفته. گفتند: «چه می‌کنی؟»

گفت: «شما را خفته ديدم. گفتم مگر چيزی نيافته‌ايد و گرسنه بخفته‌ايد. از جهت شما چيزی می‌سازم تا چون بيدار شويد تناول کنيد.»

ايشان گفتند: «بنگريد که او با ما در چه انديشه است و ما با او در چه انديشه بوديم!»

 

چند نکته برای زیستن

یادداشتی از نلسون ماندلا :

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.

من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدمی بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرف‌نظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرف‌نظر از پيامدهاى آن.

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.

من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.

من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

من باور دارم ...
که صرف‌نظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تأثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

من باور دارم ...
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»

و من باور دارم ...

 

حیا

سلام
حیا یکی از ارزشهائی است که متاسفانه امروزه در زندگی هایمان کمرنگ شده. لطفا دوستانی که می‌توانند در این مورد (احیاء حیا در خانواده، مصادیق حیا و بی حیائی) مطالب خود را در سایت بیان کنند.
متشکرم
خدا نگهدار

 

خانواده و تولید فرهنگ حیا

كساني كه تيزبين‌تر بوده‌اند چند سالي است به بحث كم شدن حيا و اهميت اين مفهوم در جامعه مي پردازند و تحقيقات خوبي در اين خصوص رقم زده اند. اما شرايط كنوني در زمينه‌هاي گوناگون مانند رواج بي بندوباري و كم‌شدن حجاب و عفاف موجب شده است مفهوم حيا بيش از پيش مورد توجه قرار گيرد و درباره آن هشدار دهند. معمولاً فرض مي‌شود همگان مفهوم مشابه و دقيقي از حيا در ذهن دارند كه موجب مفاهمه مي شود و همه مي‌دانند چطور بايد باحياتر شد يا فرزندان را با حياتر تربيت كرد. در حالي‌كه چنين نيست؛ برخي افراد خجالت از سر ضعف را با حيا يكي مي‌دانند و به همين دليل از رنگ باختن حيا ابراز خشنودي مي‌كنند. نوشتار حاضر پس از توصيف نشانه‌هاي بي‌حيايي در فهم عامه، مفهوم حيا را مورد مداقّه قرار مي دهد و عوامل ايجاد بي‌حيايي و راه‌هاي تربيت انسان با حيا را به اختصار بر مي شمارد.

نشانه‌هاي كم شدن حيا
—————————
دريافت عمومي بسياري از مردم اين است كه حيا روز به روز كمتر مي‌شود. پدر و مادرها، رابطه خودشان با والدينشان را آميخته با احترام و حيا توصيف مي كنند و معتقدند امروز فرزندانشان چنين حريم‌هايي را رعايت نمي‌كنند، احترام ويژه‌اي براي بزرگ ترها قائل نيستند و شرم حضور در مقابل آنان ندارند. معلمان از دوران دانش‌آموزي خود مي‌گويند كه چه احترامي براي معلم قائل بودند و حيا مانع برخي رفتارهاي آنان مي شد. خود را با دانش‌آموزان امروز مي سنجند كه گاه خيره به چشم‌هاي معلم مي نگرند و با جسارت تمام خطايشان را تكرار مي‌كنند و يا حرف زشتي مي‌زنند. نوع پوشش زن و مرد و روابط آنان نيز در نگاه بسياري از مردم با آنچه حيا مي‌دانند، فاصله گرفته است. در گذشته لباس‌ها حتي در خانه و در مقابل محارم نيز پوشيد بود، اما امروز بسياري از افراد در حريم خانه نيمه برهنه‌اند. در معابر عمومي نيز استفاده از مانتوهاي تنگ، بدن نما و گاه نازك، حتي براي افرادي كه به حجاب اسلامي پايبند هستند، عادي شده است. دختران و پسراني كه روزگاري در جلسه خواستگاري رنگ به رنگ مي‌شدند، امروز بي‌پروا دوستي مي‌كنند و حتي در بوستان‌هاي عمومي در مقابل چشم رهگذران سر بر شانه يكديگر مي‌گذارند و به جاي آنها، اين رهگذران هستند كه گاهي حيا مي‌كنند و نگاهشان را مي‌دزدند.
چه حالت، صفت يا مفهومي در اين موقعيت‌ها و موقعيت‌هاي مشابه آنها مشترك است كه مردم آن را حيا مي‌نامند. شرم- معادل فارسي حيا- اولين حالتي است كه به ذهن مي‌رسد. در گذشته مردم از چنين رفتارها و عملكردهايي شرم داشتند و آنها را انجام نمي‌دادند، اما امروز نه تنها اين رفتارها عادي است، بلكه گاهي ضروري به نظر مي رسد. شرم معمولاً از فهم خطا ناشي مي شود. در گذشته اين رفتار، خطا تلقي مي‌شد و امروز نه. بنابراين بايد گفت معيارهاي خطا و صواب تغيير كرده است و مي‌توان با اصلاح اين معيارها و دروني‌كردن آنها، حيا را بازگرداند. آيا مفهوم حيا كه در احاديث آن را از جنس نور مي‌دانند و ميوه عقل مي شمارند و بهترين لباس دين معرفي مي‌كنند، مي‌تواند با آنچه از مفهوم شرم استنباط مي‌كنيم، يكسان باشد؟ به نظر مي‌رسد مفهوم حيا بايد دقيق‌تر بررسي شود تا ببينم اين همه آثار ارزشمند چگونه بر آن مترتب است.

تعريف حيا
————
لغت‌شناسان كلمه حيا را چنين معني كرده‌اند:
حيا عبارت است از دگرگوني حال و انكساري كه به جهت ترس از آنچه عيب به شمار مي آيد و نكوهش مي‌شود، به دست مي آيد؛
حيا، انقباض(گرفتگي) نفس از زشتي‌ها و ترك آن به دليل همين زشت بودن است؛
حيا عبارت است از انقباض(گرفتگي) و انزوا (دوري گزيني) از كار زشت به جهت ترس از مذمت مردم.
بناباين حيا حالتي دروني است كه مي‌تواند ترس يا نوعي انقباض نفس- شبيه به كراهت داشتن از چيزي- باشد. دليل ترس، مذمت‌شدن است و دليل انقباض نفس مي‌تواند همان ترس يا فهم زشتي يك عمل و تلاش براي دور نگاه داشتن نفس از آن زشتي باشد. علماي اخلاق تعاريف عيني‌تري براي حيا بيان كرده‌اند:
“حيا ملكه‌اي نفساني است كه موجب انقباض نفس از فعل قبيح و انزجار آن از كار خلاف ادب مي‌ شود. اين كار به جهت ترس از سرزنش صورت مي‌گيرد “؛ يا “حيا خصلتي است كه انسان را بر ترك كردن فعل قبيح و جلوگيري از كوتاهي‌كردن در حق ديگران بر مي‌انگيزد “؛ يا “حيا از قبيل وقار مي باشد و عبارت است از سر به زير افكندن و انقباض از سخن گفتن به جهت حرمت شخص مقابل كه از او حيا مي‌شود “.
احاديث موجود درباره حيا اين تعاريف را تكميل مي ‌كند. در اين احاديث، سه عنصر قابل تفكيك وجود دارد؛ شخص حيا كننده (فاعل)، شخصي كه از او حيا مي‌‌شود (ناظر) و فعل قبيح (فعل). امام زين‌العابدين مي‌فرمايد: “خدايا تو ما را ديدي و ما حيا نكرديم “. اين جمله از دعا به ناظر در بحث حيا اشاره مي كند. اين ناظر مي‌تواند مردم، نفس انسان و يا خدا باشد. بيشتر افراد در مقابل مردم، از انجام دادن عملي كه بر خلاف عرف جامعه باشد، حيا مي‌كنند، زيرا از سرزنش‌شدن مي‌ترسند و مي‌خواهند در جمع پذيرفته شوند. تعداد كمتري از افراد هستند كه در خلوت نيز از نفس خود حيا مي‌كنند و مرتكب اعمال ناپسند نمي‌شوند. احاديث اين افراد را چنين توصيف مي كنند: “مَن كَرُمَت عليه نفسه … “؛ يعني “آنكه نفسش نزد او كرامت دارد … آن را با معصيت بي‌ارزش نمي‌سازد “. يا “دنيا نزد او خوار مي‌شود “.
امام علي (ع) حياي از خود را بهترين نوع حيا و ثمره ايمان مي‌شمارد. حيا از حق‌تعالي و عالم را محضر خدا دانستن، نقطه اوج حيا و بهترين بازدارنده از اعمال ناپسند است. امام صادق‌(ع) ۵ گونه حيا بر مي‌شمرد كه تفاوت‌ها را نشان مي‌دهد. حيا از گناه، حيا از كوتاهي (تقصير)، حيا از روي كرامت، حياي محبت، حياي هيبت و عظمت كه هر كدام اهلي دارد و هر گروه، مرتبه‌اي علي‌حده.
امام باقر(ع) “حيا از آنچه نزد خداوند و نزد مردم قبيح است ” را يكي از چهار خصلتي مي شمارد كه مايه كمال مسلماني است. در اين حديث علاوه بر اشاره به ناظران در بحث حيا، معيار قبح فعل نيز مطرح شده است. معيار اول، دستورات الهي و معيار دوم، نظر مردم يا همان عرف است. فعل قبيح يعني عمل نكردن به آنچه خدا امر مي كند و عمل كردن به آنچه خدا نهي مي‌فرمايد. عرف هر جامعه نيز تا زماني معيار است كه با امر الهي تعارض نداشته باشد.
بنابر تعاريف فوق مي‌توان گفت حيا ملكه‌اي در نفس آدمي است كه در موقعيت انجام دادن عمل قبيح، موجب بروز حالاتي مانند كراهت يا ترس در نفس مي‌شود و اين حالات، انسان را از انجام دادن آن عمل در مقابل ناظران باز مي‌دارد. ملكات نفساني كه روان‌شناسان به آن منش يا شخصيت نيز مي‌گويند و در اثر شناخت و تكرار عمل پديد مي‌آيند، در قرآن با مفهوم شاكله مطرح شده است. “كُلٌ يَعمَلُ علي شاكِلَتِه “؛ يعني هر يك بر پايه شاكله خود رفتار مي‌كند. اين مفهوم در انسان‌‌شناسي اهميت زيادي دارد.
قرآن در آيه‌اي ديگر به اين موضوع اشاره مي‌كند كه شاكله از مجموع ادراك و احساس، نيت‌ها و افكار و عمل آدمي كه ويژگي استمرار و پيوستگي داشته باشد، به دست مي آيد. “كلّا بَل رانَ علي قُلوبِهِم ما كانوا يكسبون “. يعني “چنين نيست، بلكه آنچه در پي كسب آن بودند، بر دلهايشان غشائي سخت زد “. مقصود از “رين ” در اينجا غشاي مسلط و سرسخت است و آنچه درپي كسب آن بودند نيز افكار و نيت‌ها و افعال آنها مي باشد كه خاصيت پيوستگي داشته است. اينها شاكله‌ آدمي را شكل مي‌دهند و اين شاكله، خود منشأ عملي متناسب با خود مي‌شود (باقري، ۱۳۷۸). حيا نيز از جنس همين شاكله يا ملكه نفساني است كه اگر به دست آيد، بازداري‌هايي را براي انسان رقم مي‌زند. بازداري‌هايي كه زير مجموعه تقوا و يكي از وجوه آن تعريف مي‌شود.

تربيت انسان با حيا
———————-
اگر حيا شاكله انسان باشد، تربيت انسان باحيا نيز فرآيندي تدريجي و طولاني مدت است. انسان با حيا بايد در موقعيت‌هاي گوناگون حسن و قبح اعمال را بشناسد و نفسش از عمل قبيح كراهت داشته باشد. بيشتر انسان‌ها حداقلي از حيا را دارند، اما كسب آن مقدار از حيا كه وجهي از وجوه تقوا و مايه سعادت آدمي است، به مراقبت افكار، نيت‌ها و اعمال در طول زندگي نياز دارد. تا وقتي انسان در مرحله كودكي است، زمينه‌سازي براي باحيا‌ بودن او بر عهده خانواده است و پس از سن تكليف، خود او نيز بايد راه مراقبت از اين شاكله پربركت را بشناسد و مرتبه آن را افزايش دهد.
حيا به استناد احاديث، پيوندي ناگسستني با ايمان دارد؛ بنابراين هر آنچه در تربيت ايماني انجام شود به افزايش حيا نيز مي‌انجامد؛ اما عادت‌دادن كودكان به برخي رفتارهاي خاص و تصحيح نيت‌ها، شناخت‌ها و افكار آنها به مرور زمان، به طور ويژه براي نهادينه كردن حيا ضرورت دارد. كودكي كه به پوشش نامناسب عادت كرده است، نمي‌توان از او انتظار داشت تا در بزرگسالي پوششي متناسب با حيا داشته باشد. كودكي كه احترام به والدين را نياموخته است و در خطاب‌هايش حرمت افراد را رعايت نمي‌كند، نمي‌توان انتظار داشت رفتار وقيحانه‌اي از او سر نزند. دستورات ديني سرشار از توصيه‌هاي خرد براي عادت‌هاي رفتاري كه تأثير عميقي بر شاكله انسان مي‌گذارد، هستند. توصيه به جدا كردن جاي خواب كودكان از حداكثر ده سالگي يا دستور قرآني غض بصر، نمونه‌اي از اين رفتارها به شمار مي آيند كه بر حياي فرد تأثير خواهد گذارد.
همين‌گونه رفتارها نيز بايد به بزرگسالان آموزش داده شود. يك قاعده كلي در تربيت وجود دارد كه انسان براي به دست آوردن يك صفت، ظاهر اعمال را متناسب با آن تغيير مي‌دهد. اين ظاهر به تدريج بر باطن انسان مؤثر خواهد افتاد. يكي از آثار غض بصر كه قرآن نيز به آن توصيه مي كند، از اين جمله است.

حيا، خانواده و جامعه
————————
خانواده اولين و اصلي‌ترين نهاد مؤثر در تربيت انسان‌ها به شمار مي آيد. دروني‌شدن صفت حيا نيز بخشي از سير تربيت است كه به طور طبيعي بايد در خانواده اتفاق بيفتد. لازم است مباني، اصول و روش‌هاي متعددي براي تربيت صفت حيا در انسان مورد توجه قرار گيرد و چنان كه ذكر خواهد شد، خانواده بهترين مكان براي اجراي اين روش‌هاست. يكي از مباني تربيتي، “تأثير شرايط گوناگون بر انسان ” در تربيت ايماني و به تبع آن تربيت انسان باحياست. اصل “اصلاح شرايط ” براي تربيت، از اين مبنا نشأت مي گيرد. روش‌هايي كه مي‌توان براي اصلاح شرايط انسان به كار گرفت، روش زمينه‌سازي، روش تغيير موقعيت و روش اسوه‌سازي است.
ائمه عليهم‌السلام در روش زمينه‌سازي توصيه‌هاي خود را از مراحل مقدماتي تشكيل خانواده، يعني انتخاب همسر با ايمان، آغاز مي‌كنند. شرايط انعقاد نطفه از حيث زمان و حالات معنوي والدين، دوران بارداري و رعايت تغذيه و دوري از گناه، انتخاب نام نيكو براي فرزند و تغذيه نوزاد در حالي‌كه مادر باوضو و در حال ذكر است، رعايت نكات اخلاقي لازم در تربيت جنسي كودكان، آموزش به آنها براي وارد نشدن به اتاق والدين، نمونه‌هايي از اين زمينه‌سازي براي تربيت انسان باحيا و باايمان به شمار مي آيد. روش زمينه‌سازي را بايد از روش‌هاي مبنايي در تربيت بر مي شمارد كه مربي با آگاهي بلند، پيشاپيش، موقعيت‌هايي كه متربي در آن قرار مي‌گيرد را مورد ارزيابي قرار مي‌دهد (باقري، ۱۳۷۸، ص۹۸). روشن است كه محيط خانواده و عملكرد پدر و مادر در اين زمينه تأثير دارد.
در روش تغيير موقعيت، با موقعيتي بالفعل روبه رو است كه اگر براي تربيت مفيد باشد، بايد خودش يا متربي انسان را در آن موقعيت قرار دهد و اگر براي تربيت مضر باشد يا بايد آن را تغيير دهد يا از آن موقعيت هجرت كند و دوري گزيند(همان، ص۹۹). يكي از مصاديق اين روش به‌ويژه براي تربيت فرزندان با حيا، تصميم‌هاي پدر و مادر براي انتخاب محل زندگي و همسايگان و همچنين امكاناتي است- از جمله امكانات رسانه‌اي- كه در اختيار كودك خود قرار مي‌دهند. انتخاب اقوام و افرادي كه با آنها رفت و آمد خواهند داشت، نيز يكي از موارد تغيير موقعيت به شمار مي آيد.
روش اسوه‌سازي شايد بيش از هر روش ديگري نقش برجسته والدين در خانواده را نشان ‌دهد. اولين الگوي فرزندان، پدر و مادر هستند. اگر چه تعاليم اسلامي از انسان مي‌خواهد الگوهاي خود را با چشم باز انتخاب كند و از پيروي كوركورانه بپرهيزد، اما براي كودك كه به آن مرحله از تشخيص نرسيده است، خواه‌ناخواه برترين الگو، والدين او هستند. تجلي حيا در رفتار والدين، آرام آرام رفتار و سپس نفس كودك را شكل مي‌دهد.
چنان‌كه در تعريف حيا آمد، انساني كه كرامت نفس داشته باشد، از خود حيا مي‌كند و از رفتار زشت اجتناب مي‌ورزد. كرامت از مباني تربيتي به شمار مي آيد و اصل برآمده از آن عزت است. خانواده اولين جايي است كه اين صفت را به انسان هديه مي‌كند. روش عزت‌مند كردن فرزندان نيز ابراز توانايي‌ها و تغافل به جا نسبت به خطاهاي آنهاست.

زن و حيا
———–
حيا، اين صفت زيبنده كه در وجود هر انساني به وديعه گذاشته شده، به استناد احاديث در زنان بسيار بيش از مردان است. امام صادق(ع) مي‌فرمايند: “حيا ده جزء است كه نه جزء آن در زنان و يك جزء آن در مردان است. وقتي زن به بلوغ مي‌رسد يك جزء حياي او مي‌رود. چون ازدواج مي‌كند جزء ديگر. چون عروسي مي‌كند، جزء ديگر و چون فرزند مي‌زايد نيز جزئي ديگر مي‌رود و در نهايت پنج جزء حيا براي او باقي مي‌ماند “. در حديثي ديگر درباره پنج جزء باقي‌مانده مي‌فرمايند: “اگر زن به ناپاكي تن دهد همه حيا از بين مي‌رود، اما اگر عفت ورزد آن پنج جزء باقي مي‌ماند “.
چنان‌كه در احاديث آمده است، توان جنسي زن بر مرد برتري دارد و در مقابل، حيا و صبر او نيز بيشتر است. پس زنان با اين ميزان از حيا متولد مي‌شوند كه براي افزايش جلال و شخصيت آنان، سلامت زندگي شخصي و همچنين پاكي و سلامت جامعه ضرورت دارد؛ اما ممكن است سبك‌هاي زندگي، سنت‌ها و عرف‌هاي جامعه، حيا را كم‌رنگ كند و آسيب‌پذيري فرد و جامعه را افزايش دهد.

عوامل كم شدن حيا
————————–
تعريف حيا نشان مي دهد عوامل گوناگوني مي‌توانند موجب كم‌حيايي يا بي‌حيايي شوند. تغيير مفهوم حسن و قبح يكي از عوامل اساسي به شمار مي آيد. اين تغيير مفهوم مي‌تواند مبتني بر معرفت و شناختي تازه، براي مثال اجتهادي از متون ديني مبني بر كاهش حدود حجاب- فارغ از صحت و سقم آن- باشد؛ اما معمولاً اين تغيير مفهوم، بيش از آنكه بر شناخت تازه مبتني باشد، به دليل تغيير ذائقه است. تغيير ذائقه‌اي كه مبتني بر اميال نفساني يا سبك زندگي تازه‌اي است كه به عادت تبديل شده است. به اين ترتيب بسياري از اعمالي كه بر اساس معيارهاي الهي قبيح‌اند، حياي افراد را برانگيخته نمي‌كند و گاه، همين اميال نيز آنان را براي موجه‌سازي وضعيت جديد بر مي‌انگيزند.
محدود‌كردن روابط زن و مرد نامحرم به ميزان ضرورت، اجتناب از شوخي‌هاي كلامي و اجتناب از نگاه خيره و بي‌پروا به يكديگر، ارزش‌هايي هستند كه در گذشته‌اي نه چندان دور بيشتر مردم جامعه به آن باور داشتند و از آن حيا مي‌كردند. چنين موقعيت‌هايي امروز براي بسياري از افراد جامعه عادي شده است و علي‌رغم آگاهي به قبح آن، حيا را بر نمي انگيزند.
يكي ديگر از عناصر حيا، وجود ناظر است كه نبودن يا كم ارج و بي‌اهميت شدن آن، ميزان حيا را كاهش مي دهد. چنان‌كه گفته شد، مردم، ابتدايي‌ترين و مرسوم‌ترين ناظر هستند. كاركرد اين ناظر به دو دليل خدشه‌دار مي‌شود. اگر فاعل يك عمل قبيح با نهي از منكر بيشتر مردم مواجه نشود، ترس از سرزنشي كه موجب برانگيخته‌شدن حيا مي‌شد، رخت برمي‌بندد و به تدريج قبح عمل در چشم مردم از ميان مي‌رود. ممكن است در حالت ديگر فردي اساساً اهميتي براي نظر مردم قائل نباشد و اين نه از سر اعتماد به نفس، بلكه از سر پستي نفس او باشد. مانند فردي كه گدايي مي‌كند و به خوارشدن خود در چشم مردم اهميتي نمي‌دهد. در اين شرايط، خود فرد نيز كه ناظري در مرتبه بالاتر به شمار مي آيد، كراهتي نسبت به انجام دادن عمل قبيح ندارد. بنابراين سدهاي محكمي كه قرار بود در مقابل انجام دادن عمل زشت در وجود انسان باشد، فروريخته است. كساني كه از مردم حيا ندارند، به تصريح پيامبر(ص) از خداوند نيز حيا نخواهند كرد. حياي از خداوند به درك حضور و نظارت خدا و عظمت او نياز دارد. چنان‌كه در قسمت تعريف حيا آمد، مراتب اوليه اين حيا، به دليل ترس و مراتب اعلاي آن به دليل هيبت، عظمت و محبت به خداست.
فروريختن پايه‌هاي حيا موجب مي شود، انسان از انجام دادن عمل زشت متأثر نشود، گستاخ و بي‌باك در حضور ديگران اعمال قبيح انجام دهد، خطاي بزرگ را كوچك شمرد، بر انجام گناه اصرار ورزد، از فعل قبيح خود راضي و خردسند باشد و از آن لذت ببرد و حتي به انجام دادن خطا تجاهر ورزد و به آن افتخار ‌كند؛ به اين معني كه آشكارا گناه خود را براي مردم بازگو ‌كند، در حالي‌كه پيامبر، اهل تجاهر را بدترين مردم دانسته است (پسنديده، ۱۳۸۳).
برخي مثال‌هاي عيني از عوامل بي‌حيايي در جامعه امروز عبارتند از:
o افزايش فضاهاي خلوت در زندگي امروز موجب كاهش نظارت ديگران مي‌شود كه اگر نظارت فرد بر خود و درك نظارت خداوند بر فرد ضعيف باشد، موجب كاهش حيا مي‌شود. خانواده‌هاي گسترده به خانواده هسته‌اي تبديل شده است و روابط خويشاوندي روز به روز محدودتر مي شود و دخالت و نظارت افراد فاميل بر زندگي يكديگر كمتر است. حوزه خصوصي افراد – كه ديگران حق ورود به آن را ندارند- در دو بعد فيزيكي و رواني، گسترش پيدا مي‌كند. استفاده از اينترنت كه فضاهاي خلوت را گسترش مي‌دهد، رو به افزايش است. اگر چه تعاليم اسلامي براي غلبه بر اين تهديد بالقوه، بحث تقويت جايگاه نظارت فرد بر خود و نظارت خدا بر فرد را مطرح مي كند، اما به طور قطع كمتر افرادي از اين تهديد به سلامت خواهند گذشت. بسياري از احاديث، قرار گرفتن در محيط خلوت را مذمت كرده اند؛ امام باقر(ع) مي‌فرمايد: “دليرترين حالت شيطان نسبت به انسان، هنگامي است كه تنها باشد… زيرا شيطان در اين حالت، بيشترين شتاب را نسبت به انسان دارد …. و آسيبي كه در اين حالت به كسي برسد، اميدي به برطرف شدن آن نيست، مگر آن كه خدا بخواهد “.
o گمنامي و زندگي در كلان‌شهرهاي امروزي كه افراد به ندرت يكديگر را مي‌شناسند، يكي ديگر از عواملي است كه تأثير نظارت مردم را به حداقل مي‌رساند. آلوين تافر در كتاب شوك آينده به كاهش مدت و عمق ارتباط افراد در كلان‌شهرها اشاره مي‌كند و معتقد است روابط ناپايدار موجب رفع محدوديت انسان‌ها مي‌شود. “بيشتر مردمي كه يك فرد روستايي آنان را مي‌شناخت، در سراسر زندگي شان تغيير نمي‌كردند. يك فرد شهرنشين نيز ممكن است با گروه معيني از مردم رابطه متقابلي داشته باشد كه مدت‌هاي مديد به طول انجامد، اما در عين حال با صدها و بلكه هزاران نفر ديگر نيز برخورد دارد كه ممكن است فقط يكي دوبار آنها را ببيند و سپس براي هميشه در بوته فراموشي و بي‌نامي گم شوند “. همين نوع روابط است كه از نظر تافلر آزادي انسان را به همراه دارد، اما در نگاه ديني حياي مردم را كاهش مي‌دهد. مهاجرت به محلي ديگر نيز گمنامي مي‌آورد. بسياري از افراد، پس از مهاجرت از شهر كوچك يا روستاي محل زندگي به يكي از كلان‌شهرها، حياي خود را در انجام دادن بسياري از كارهاي قبيح از دست مي‌دهند. تافلر، گسيختن مكرر روابط انسان ها كه نتيجه مهاجرت است را علت از ميان رفتن تعهد در انسان ها مي‌شمارد.
o رسانه‌هاي صوتي، تصويري و مكتوب، به‌ويژه با محتوايي كه امروز دارند، يكي ديگر از عوامل بسيار مؤثر در كاهش حيا به شمار مي آيند. اگر چه برنامه‌هايي كه در صدا و سيماي جمهوري اسلامي توليد مي شوند حريم‌شكني‌هايي در اين زمينه دارند و رسانه‌هاي مكتوب و كتاب‌ها نيز علي‌رغم گذشتن از مميزي‌ها، مطالبي منافي حياي عمومي چاپ مي‌كنند، اما خطر اصلي، از محتواي شبكه‌هاي ماهواره‌اي، شبكه جهاني اينترنت و شبكه‌هاي توليد و توزيع فيلم‌هاي غيرمجاز ناشي مي شود. برهنگي، سكس، خشونت و موسيقي غنائي، از عناصر اصلي پيام هاي اين رسانه‌هاست و تأثير مهلك دريافت اين پيام‌ها بر حيا، روشن‌تر از آن است كه نياز به تبيين داشته باشد.
رسول خدا مي‌فرمايد: “اگر كودكي حتي صداي پدر و مادرش را بيرون از اتاق خواب بشنود، سعادتمند نخواهد شد. ” امروز گزارش‌هاي فراوان نشان مي دهند كودكان در كانال‌هاي ماهواره‌اي، صحنه‌هاي مستهجن مي بينند. كانال‌هايي كه گاه والدين آنها را قفل مي كنند، اما كودكان به راحتي قفل ها را مي گشايند.
فاصله اين سبك از زندگي و دريافت مكرر چنين محتوايي با دستور قرآني مبني بر غض بصر و بسياري توصيه‌هاي ديني ديگر، نشان مي‌دهد استفاده‌كنندگان از اين رسانه‌ها، تا كجا در منطقه ممنوعه پيش رفته‌اند. متأسفانه روز به روز بر مخاطبان اين رسانه‌ها در كشور افزوده مي‌شود و پشت‌بام شهرهاي كوچك و روستاهاي ما نيز به آنتن‌هاي ماهواره‌اي مزين شده است. در چنين شرايطي ناگزير بي‌حيايي در جامعه افزايش خواهد يافت. وضعيتي كه همين امروز در شهرهاي بزرگ به روشني لمس مي شود.
چنان‌كه گفته شد، رسانه‌هاي جمهوري اسلامي نيز چنان كه بايد، حيا محور نيستند. بسياري از مرز شكني‌ها در جامعه سنتي و مذهبي كشور متأسفانه با برنامه‌هاي صدا و سيما آغاز شد. روابط دوستانه و نسبتاً صميمي ميان دختر و پسر دانشجو، هنگامي در سريال‌ها به نمايش درآمد كه هنوز در فضاي دانشگاهي كشور مرسوم نبود.
يكي ديگر از عوامل كم‌حيايي، انگاره‌هاي غلط مردم در حوزه تعليم و تربيت فرزندان است. پس از پيروزي انقلاب اسلامي مباحث روان‌شناختي بدون توجه به ظرافت‌هاي لازم در اجرا و بدون توجه به آثار منفي برخي از آن مباحث، به طور گسترده از رسانه‌هايي كه بسيار مورد اعتماد مردم بود، در اختيار آنان قرار گرفت و بعضي از اين انگاره‌‌هاي غلط را شكل داد. به اين ترتيب، احترام به والدين به غلط فداي صميميت با فرزندان شد؛ رعايت احترام بزرگسالان و معلمان، به غلط فداي اعتماد ‌به‌ نفس و صراحت لهجه شد و در يك كلام، بسياري از مصاديق حيا در گفتار و رفتار، به غلط به عنوان حياي حمق يا خجالت از سر ضعف در اذهان مطرح گرديد و جسارت وقيحانه، به عنوان توانمندي مثبت تحسين شد.
بر اساس آنچه تا اينجا درباره مفهوم حيا، روش‌هاي تربيت انسان باحيا و عوامل بي‌حيايي گفته شد، به نظر مي‌رسد حركت به سمت جامعه اي با حيا، به سياست‌گذاري در سطوح گوناگون نياز دارد. اما نبايد ناتواني يا كم‌كاري دولت‌ها در سياست‌گذاري و اجرا، ما را از آگاه‌سازي مردم نسبت به اين صفت ارزشمند انساني غافل كند. تشريح ضرورت حيا، كاركرد آن در سلامت نفس و جامعه و از همه مهم‌تر، اعمال و عقايدي كه ناخودآگاه و بر خلاف ميل افراد موجب كاهش حيا مي‌شود، بايد به طور مصداقي و دقيق براي مردم تبيين شوند و نسبت به آن پرهيز داده شود. هر چندكارهايي در اين زمينه صورت گرفته است، اما هنوز كافي نيست.
منابع:
۱/ مصحف شريف
۲/ باقري، خسرو(۱۳۷۸)، نگاهي دوباره به تربيت اسلامي، تهران: انتشارات مدرسه
۳/ بانكي پور فرد، امير حسين(۱۳۸۶)، حيا، اصفهان: نشر حديث راه عشق، چاپ پنجم
۴/ پسنديده، عباس(۱۳۸۳)، پژوهشي در فرهنگ حيا، قم: سازمان چاپ و نشر، موسسه علمي و فرهنگي دارالحديث
۵/ غرر‌الحكم
۶/ تحف‌العقول
۷/ اصول كافي

 

چند حرف خودمانی

وقتی می‌توانی با سکوت حرف بزنی، بر پایه‌های لغزان واژه‌ها تکیه نکن.

از زشت‌رویی پرسیدند: آن روز که جمال پخش می‌کردند کجا بودی؟ گفت: در صف کمال.
.
اگر کسی به تو لبخند نمی‌زند، علت را در لبان بسته خود جستجو کن.

مشکلی که با پول حل شود، مشکل نیست، هزینه است.

همیشه رفیق پا برهنه‌ها باش، چون هیچ ریگی به کفششان نیست.
.
چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی، و دست دعا به درگاه خداوند برداری.
.
با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن؛ و با نمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن.
.
هر کس ساز خودش را می‌زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نرقصید.
.
مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه‌ها کرد.
.
شجاعت یعنی: بترس، بلرز، ولی یک قدم بردار.
.
وقتی تنها شدی بدان که خدا همه رو بیرون کرده، تا خودت باشی و خودش.
.
یادت باشد که :در زندگی یک روزی به عقب نگاه می‌کنی . به آنچه گریه دار بود می‌خندی.
.
آدمی را آدمیت لازم است، عود را گر بو نباشد ، هیزم است.
.
کشتن گنجشک‌ها ، کرکس‌ها را ادب نمی‌کند.
.
از دشمن خود یک بار بترس و از دوست خود هزار بار.
.
فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد.

 

آتش افروختن لای‌-تو

متی به لای‌-تو می‌گفت : «وقتی آتش روشن می‌کردی نگاهت کردم. اگر تو را نمی‌شناختم می‌بایست مکدر می‌شدم . قیافه‌ات چنان بود که گویی کسی تو را مجبور به آتش افروختن کرده است، و چون فقط من اینجا بودم باید تصور کنم که این بهره‌کش ظالم منم!» لای‌-تو گفت: «می‌خواستم اتاق را هرچه زودتر گرم کنم.» متی لبخند زد و گفت : «قصد تو را می‌دانم، اما شاید خودت ندانی: می‌خواستی خانه را به خاطر من، مهمانت، صفا دهی و این کار باید زودتر انجام شود تا زودتر به صحبتمان برسیم. آتش باید افروخته شود و آب باید جوش بیاید. هر کار برای کار دیگری انجام می‌شد. ولی هیچ یک از این کارها کامل نبود و چه چیزها که ممکن بود حین افروختن آتش به بیان آید. در هر عمل سنتی نهفته است و مهمان‌نوازی چیز قشنگی است. گاه رفتار انسان، حین شعله‌ور شدن هیزم، زیباست . از این لحظه باید بهره گرفت چون باز نمی‌گردد. اگر قرار بود یک نقاش از آتش افروختن تو پرده‌ای تهیه کند چیزی برای هنرنمایی نمی‌یافت.»

(برگرفته از «اندیشههای متی»، نوشته‌ی برتولت برشت، ترجمه‌ی بهرام حبیبی)