صفحه اول علوم و موضوعات تربیتی تجاربی در آموزش و تربیت

تجاربی در آموزش و تربیت

تجربه‌ی «پدر فلاناگان»، «شهر پسران»

آنچه كه می‌خوانید عمدتاً خلاصه‌ای از ماجرای پدر فلاناگان و شهر پسران است كه در فصل دوم از بخش دوم كتاب «تعلیم و تربیت در جهان امروز» اثر «ولفگانگ برزینكا» آمده است. بعضی اطلاعات جزئی از منابع دیگری از جمله سایت Wikipedia آورده شده‌اند.

مؤسسه‌ی «شهر پسران» (Boys Town) مؤسسه‌ای است كه برای حمایت از جوانان بی‌خانمان، آسیب‌دیده و بی‌سرپرست توسط «پدر فلاناگان» در نبراسكای آمریكا تأسیس شده است. نام كامل پدر فلاناگان، «ادوارد جوزف فلاناگان» (Edward Joseph Flanagan) است. او در سال ۱۹۸۸ در ایرلند متولد شد و در سال ۱۹۰۴ به آمریكا مهاجرت كرد و با ادامه دادن تحصیلات خود توانست در سال ۱۹۱۲ یك كشیش كلیسای كاتولیك شود. اولین حوزه‌ی فعالیت وی به عنوان نماینده‌ی كلیسا شهری در ایالت نبراسكا بود.

در اوایل دوران فعالیت خود به عنوان یك كشیش، پدر فلاناگان تلاش خود را بر یاری رساندن به كارگران نیازمند متمركز كرد. او مهمان‌سرایی تأسیس كرد و كارگران فصلی خرمن‌ها و برداشت محصول را گرد هم آورد و سعی كرد تا به آنها در رفع مشكلاتشان كمك كند. همنشینی با این كارگران فلاناگان را به این نتیجه رساند كه كمك به انسان‌های بالغ و رشد یافته‌ای كه دوران كودكی خوبی را نگذرانده‌اند غالباً كار مشكلی است و سال‌های تعیین‌كننده‌ی سرنوشت یك انسان همان دوران جوانی اوست. این فكر او را مصمم كرد تا خود را وقف كودكان و نوجوانانی كند كه خانه و مسكنی ندارند.

وی ابتدا چند تن از نوجوانانی را كه از طرف دادگاه به عنوان بزهكار معرفی شده بودند تحت حمایت خود گرفت و در سال ۱۹۱۷ اولین خانه‌ی جوانان را در یك ساختمان استیجاری افتتاح كرد. آغاز كار با مشكلات زیادی همراه بود. خطر ورشكستگی مالی دایماً وجود داشت و در عین حال پدر فلاناگان مجبور بود بر پایه‌ی تجربیات روزانه‌ی خود روش‌های تربیتی مؤثر را بیابد. ولی در نهایت پایداری پدر فلاناگان بر مسیری كه در آن قدم گذاشته بود باعث شد كه دامنه‌ی فعالیت‌ها به تدریج گسترش یابد و مشكلات مالی كم‌كم رفع شود. در سال ۱۹۲۱، فلاناگان توانست تشكیلات خود را به مزرعه‌ی بزرگی در خارج از شهر منتقل كند و به این ترتیب «شهر پسران» به وجود آمد، تأسیسات تربیتی نمونه‌ای كه تا پیش از مرگ فلاناگان بیش از شش هزار پسر جوان در آنجا زندگی كردند، تربیت شدند و از آنجا رفتند.

علت موفقیت تجربه‌ی شهر پسران در امر تربیت كودكان و نوجوانان تنها این نیست كه پدر فلاناگان از افراد بزرگ و نادری بود كه همیشه همه را دوست دارند بی‌آنكه چیزی برای خود بخواهند. او به این امر واقف بود كه كسب موفقیت در فرایند تربیت تنها به نیت خوب و پیروی از ایده‌آل‌ها بستگی ندارد، بلكه در كنار آنها باید وضع روحی و موقعیت فردی هر یك از كودكان به خوبی درك شود و نیز وسایل كمكی و فنونی كه برای جهت‌دهی به آنها لازم است در دسترس باشد. در واقع، تجربه‌ی پدر فلاناگان الگوی قابل تقدیری است كه نشان می‌دهد چگونه می‌توان از تمامی امكانات تربیتی نهایت استفاده را برد و هیچ‌كدام را بدون مصرف نگذاشت.

مسأله‌ی بزهكاری نوجوانان مسأله‌ای بود كه فلاناگان از ابتدا با آن درگیر بود. این مسأله در نظر وی بیش از آنكه به گناه و مجازات مربوط باشد جنبه‌ی تشخیصی و درمانی داشت. او در پی علل خطاها و ریشه‌ی آنها می‌رفت و با روش اصولی مخصوص خود این علل را در فساد محیط، شرایط در هم ریخته‌ی خانواده، سستی و اهمال والدین و بالاخره در كمبود سرمشق‌های خوب جستجو می‌كرد. از مطالعه‌ی این عوامل این اعتقاد در وی تقویت شد كه «هیچ جوان بدی وجود ندارد» و در واقع نوجوانان ولگرد و بی‌بند و بار درست شناخته نشده‌اند. تصور فلاناگان این بود كه شناخت صحیحی كه از همنشینی با این نوجوانان به دست می‌آید می‌تواند به تربیت و اصلاح ایشان كمك قابل توجهی بكند.

نوجوانانی كه توسط فلاناگان پذیرفته شده بودند در شهر پسران مكانی را یافتند كه نیاز آنها برای احساس امنیت، صمیمیت و كسب یك شخصیت رشد یافته را كه مدت‌های مدیدی سركوب شده بود ارضا می‌كرد. آنها در محیط مهرآمیز یك خانواده‌ی خوب كه فلاناگان همواره آن را به عنوان یكی از مهم‌ترین اركان خود قرار می‌داد جای گرفتند. در واقع، فلاناگان می‌كوشید تا با داشتن یك رفتار مناسب شایستگی خود را برای اینكه پدر این پسران به شمار آید اثبات كند. او بر این باور بود كه انسان تنها در صورتی می‌تواند احترام دیگران را جلب كند كه خود به دیگران احترام بگذارد. از این رو بود كه فلاناگان به جای اینكه خطاها و اشتباهات یك پسر جوان را به رخ او بكشد بلادرنگ و با نظری كاملاً مثبت به استقبال او می‌رفت. او سعی می‌كرد این احساس را در جوان ایجاد كند كه در كنار اوست و گذشته‌ها فراموش شده و تنها چیزی كه اهمیت دارد راهی است كه به آینده منتهی می‌شود. شیوه‌ی برخورد فلاناگان با جوانان باعث می‌شد در فرایند تربیتی این وضعیت به وجود نیاید كه مربی خود را عاملی مسلط  و نوجوان خود را عاملی منفعل بپندارد، بلكه هر دو مشتركاً توجه خود را به راهی عملی كه منجر به اصلاح وضعیت می‌شد معطوف می‌داشتند.

فلاناگان دریافته بود كه بایستی خصوصیات فردی یك نوجوان را به سرعت درك كند و بدون صرف وقت بیش از حد و سخن گفتن‌های نابجا او را به حوزه‌ای از كار و فعالیت كه متناسب با علاقه و توانایی‌های او باشد راهنمایی كند. خوشبختانه در شهر پسران فرصت‌های فراوانی برای كار و فعالیت وجود داشت. در سال‌های نخست به دلیل كمبود امكانات مالی، جوانان حاضر در شهر پسران مجبور بودند بسیاری از كارهای شهر را خودشان انجام دهند، مثلاً مبل‌ها و اسباب منزل را در كارگاه شهر پسران بسازند. به این ترتیب كار به اندازه‌ی كافی وجود داشت و فلاناگان سعی می‌كرد از این موقعیت‌ها نهایت استفاده را بكند. از آنجا كه فلاناگان اداره شهر توسط پسران حاضر در آن را فرصتی تربیتی می‌دید، این رویه بعد از بهبود وضعیت مالی شهر پسران نیز ادامه پیدا كرد.

به این ترتیب، در شهر پسران برای انواع استعداد و علاقه فرصت‌های زیادی فراهم بود، به طوری كه به فكر هیچ كس خطور نمی‌كرد كه بیهوده وقت‌گذرانی كند و اوقات خود را به بطالت بگذراند. افراد یا پس از دیدن آموزش‌هایی همچون آموزش‌های فنی و كشاورزی به حرفه‌ای مشغول می‌شدند یا اینكه با جدیت تحصیلات دبیرستانی خود را ادامه می‌دادند و برای دانشگاه آماده می‌شدند. هر انتخابی كه توسط فرد صورت می‌گرفت كاملاً جدی تلقی می‌شد و صرف نیرو و وقت زیادی را از جانب او طلب می‌كرد.
فلاناگان بر این امر اصرار داشت كه فعالیت‌ها عملی و قابل رؤیت باشند. بر همین اساس، مثلاً هر كارآموز كشاورزی یك دام برای نگهداری و یك تكه زمین برای زراعت در طول سال در اختیار داشت. او هزینه‌های ضروری خود را دریافت می‌كرد و موظف بود كه موارد مصرف این هزینه‌ها را با جزئیات در دفاتر مخصوص حسابداری خود درج كند. چنانچه در پایان سال از فروش دام یا محصولات كشاورزی سودی حاصل می‌شد سهم كارآموز به خود وی تعلق می‌گرفت. به همین ترتیب پسرهای جوان در كارگاه‌های تعمیر ماشین، آرایشگاه‌ها، فروشگاه‌ها، مرغداری و كارگاه‌های كمپوت‌سازی با حفظ استقلال مالی كار می‌كردند.

فلاناگان علاوه بر اینكه سعی می‌كرد از فعالیت‌های عملی برای رسیدن به اهداف خود استفاده كند، به راه‌های دیگری در جهت شكوفا كردن دیگر استعدادهای نوجوانان آنها نیز می‌اندیشید. او تبحر خاصی در قصه‌گویی داشت و از داستان برای ایجاد زمینه فهم بهتر وضعیت استفاده می‌كرد. فلاناگان همچنین به نیروی شفابخش موسیقی اعتقاد راسخی داشت. او مخصوصاً توانست از طریق آموختن سرودها و نواختن آلات موسیقی به كودكانی كه ضایعات روحی شدیدی دیده بودند كمك‌های مؤثری بكند. یك دسته‌ی كُر، یك اركستر و همچنین گروه‌های مخصوص برای كوزه‌گری، طراحی، چوب‌بری و فلزكاری و باشگاه‌هایی برای سرگرمی‌های مفید، پاسخ‌های مناسبی برای علاقه‌های مختلف در اوقات فراغت نوجوانان فراهم می‌كردند.

ورزش در شهر پسران از اهمیت خاصی برخوردار بود. فلاناگان خود ورزشكاری با ذوق و علاقمند بود و تمرین‌های بدنی را به عنوان وسیله‌ای اجتناب‌ناپذیر در تربیت و شفای روحی تلقی می‌كرد. در كنار ورزش‌های انفرادی مسابقات تیمی اهمیت خاصی داشتند. پسران در فعالیت‌های ورزشی تیمی می‌آموختند كه چگونه باید با هم‌گروهی‌های خود ارتباطی مؤثر برقرار كنند و ایفای نقش‌هایی مانند رهبری و داوری مسابقات فرصتی برای كسب شكل‌های دیگری از تجربه اجتماعی برای آنها فراهم می‌كرد.
فلاناگان معتقد بود كه كار، ورزش، تحصیل و زمینه‌های دیگر زندگی بایستی در یك نظام كلی در كنار یكدیگر قرار گیرند كه بر پایه ایمان بنا شده است. تفكر او این بود كه تنها اعتقاد مذهبی است كه به نوجوان هدف روشن و مشخصی می‌دهد و در عین حال آن دسته از صفات معنوی را كه برای رسیدن به این هدف ضرورت دارد در نهاد وی تقویت می‌كند. فلاناگان اصراری نداشت كه جوانان اعتقاد مذهبی خاصی را دارا باشند، اما از آنها می‌خواست كه مراسم مذهبی را طبق اصولی كه پذیرفته‌اند انجام دهند. فلاناگان بر این اعتقاد بود كه صرفاً یك جهان‌بینی مذهبی كه به پیوند هر یك از انسان‌ها با ابدیت ایمان دارد می‌تواند جوانان بی‌خانمان و آسیب‌دیده را از احساس بی‌ثمر بودن حفظ كند.

فلاناگان به این امر باور داشت كه اعمال و اعتقادات ارزشمند تنها در صورتی می‌توانند ایمن و استوار باشند كه بر پایه‌ی انگیزه‌های نیرومندی بنا شوند. از این رو او می‌كوشید مسایل مذهبی و اخلاقی را به گونه‌ای تبیین كند كه به صورت یك مشت مقررات خشك و روزمره جلوه نكنند. او سعی می‌كرد شناخت روشنی از ارزشهای مختلف برای جوانان به وجود آورد و آنها را دعوت می‌كرد تا مسایل شخصی خود و دیگران را با دقت و به شكلی صحیح ارزیابی كنند. او فكر می‌كرد كه تربیت جوانان این نیست كه به آنان بگوییم چه باید بكنند یا اینكه هر كاری را چگونه انجام دهند، بلكه باید آنها را به جایی برسانیم كه خود تصمیمات لازم را اتخاذ كنند.

پس از موفقیتی كه در شهر پسران حاصل شد، پدر فلاناگان كوشید تا تلاش برای سروسامان دادن به وضعیت نوجوانان بی‌سرپرست را در جاهای دیگر پی بگیرد. او سفرهایی به مناطق مختلف دنیا داشت و مطالعاتی در مورد مسایل جوانان انجام داد. او همچنین در كمیته‌های مختلفی كه با هدف بررسی مسایل جوانان شكل گرفته بودند فعالیت می‌كرد.

پدر فلاناگان در سال ۱۹۴۸ هنگامی كه برای یكی از سفرهای مطالعاتی‌اش در آلمان به سر می‌برد بر اثر سكته قلبی دیده از جهان فرو بست. پیكر او را در شهر پسران دفن كردند. مؤسسه‌ی شهر پسران چنان‌كه فلاناگان امیدوار بود بعد از مرگ وی به كار خود ادامه داد. امروزه این مؤسسه یك مؤسسه‌ی ملی محسوب می‌شود كه پسران و دختران بی‌سرپرست بسیاری را در سراسر آمریكا تحت پوشش گرفته است.


پی‌نوشت

۱- برای كسب اطلاعات بیشتر در مورد فعالیت‌های فعلی و همچنین تاریخچه مؤسسه‌ی شهر پسران به سایت اینترنتی این مؤسسه در این آدرس رجوع كنید: http://www.boystown.org
۲- در سال ۱۹۳۸ فیلمی با محوریت كار پدر فلاناگان با نام «شهر پسران» (Boys Town) ساخته شد. این فیلم كه مورد استقبال عمومی قرار گرفت نقش مؤثری در شناساندن شهر پسران به مردم دنیا ایفا كرد. اطلاعات در مورد این فیلم را در این آدرس ببینید: http://en.wikipedia.org/wiki/Boys_Town_(film) .

 

دهكده‌ی كودكان ایمست

آنچه می‌خوانید خلاصه‌ای از مطالبی است كه در فصل دوم از بخش دوم كتاب «تعلیم و تربیت در جهان امروز» اثر «ولفگانگ برزینكا» آمده و به بررسی دهكده‌ی كودكان ایمست (Imst) می‌پردازد. هنگام مطالعه‌ی این بخش توجه داشته باشید كه توصیف‌ها و آمارهای ارائه شده مربوط به زمان بازدید نویسنده از دهكده‌ی كودكان است كه به بیش از بیست سال پیش بر می‌گردد. برای كسب اطلاع از وضعیت فعلی دهكده‌ی كودكان به پی‌نوشت رجوع كنید.

یك نمونه‌ی بسیار جالب از قدرت و نفوذ تربیتی كه از گروه‌های كوچك و مشابه خانواده ساطع می‌شود، دهكده‌‌ی كودكان ایمست است كه هرمان گمینر (Hermann Gmeiner) در سال ۱۹۵۱ در تیرول اتریش تأسیس كرده است. این دهكده امروز ۱۵۰ كودك با سنین یك تا چهارده سال در خود جای داده است. اینها دخترها و پسرهای كوچكی هستند كه پدر و مادر ندارند، یا مادرانشان آنها را رها كرده‌اند و یا والدینشان چنان در حقشان سهل‌انگاری كرده‌اند كه از طرف مقامات دولتی حق نگهداری كودكان از آنها سلب شده است. تقریباً تمام این كودكان هنگام پذیرش در دهكده وضعیت نامساعدی داشته‌اند و ناهنجاری‌های مختلفی از علایم ساده‌ی بی‌خانمانی گرفته تا بیماری‌های روانی جدیدتر در آنان مشاهده می‌شده است. بیشتر آنان سال‌های متمادی از یك مؤسسه‌ی پرورشی به مؤسسه‌ی دیگر پاس داده می‌شدند. انسان می‌بایست داستان غم‌انگیز گذشته‌ی این كودكان و ناهنجاری‌های رفتاری گذشته‌ی آنان را پیش چشم مجسم می‌كرد تا می‌توانست پی ببرد كه آنان تا چه حدی در موطن جدیدشان تغییر كرده‌اند. با هر قدمی كه انسان در دهكده برمی‌دارد برخورد شاد و مؤدبانه‌ی كودكان، رفتار طبیعی و آزاد آنها، روح كمك و همكاری با یكدیگر و لحن مؤدبانه‌ای كه در مقابل هم دارند شخص را دچار حیرت می‌كند. به راستی چه روش‌های تربیتی‌ای در اینجا به كار می‌رود كه تا این حد كودكان آسیب‌دیده را متحول می‌كند؟

بیهوده است كه انسان در ایمست دنبال روش‌های فوق‌العاده یا فعالیت‌های چند تن از شخصیت‌های تربیتی برجسته باشد. اینجا تعلیم و تربیت با ساده‌ترین روش‌ها صورت می‌گیرد و انسان‌هایی عهده‌دار آنند كه متخصص تعلیم و تربیت محسوب نمی‌شوند. در واقع، مهم‌ترین رمز موفقیت دهكده‌ی كودكان این است كه شرایط طبیعی زندگی یك كودك را تا حدی كه خارج از محیط خانواده امكان‌پذیر باشد در یك محیط سالم فراهم می‌آورد.

در دهكده‌ی ایمست هر كودك تازه‌وارد در یك گروه كوچك و محدود پذیرفته می‌شود. نُه كودك از جنسیت‌ها و سنین مختلف یك خانواده را تشكیل می‌دهند كه تحت سرپرستی یكی از كاركنان زن دهكده كه نقش مادر را دارد قرار می‌گیرند. هر خانواده زندگی مستقلی برای خود دارد و هر كدام از خانواده‌ها در یكی از هفده خانه‌ی دهكده سكونت دارد. به این ترتیب هر خانواده استقلال داخلی خود را دارد و در عین حال جزئی از اجتماع بزرگ‌تر دهكده نیز محسوب می‌شود.

استقلال خانواده‌ها فقط از طریق جدا بودن خانه‌های محل سكونت آنها به دست نمی‌آید، بلكه وابستگی اقتصادی حداقلی هر یك از خانواده‌ها نیز به این استقلال كمك می‌كند. مادران خانواده‌ها هر ماه مبلغ معینی برای هر یك از كودكان خود دریافت می‌كنند كه با این مبلغ باید تمام هزینه‌های لازم را تأمین كنند. كودكان موظفند در اداره‌ی امور منزل به مادر خود كمك كنند. خرید، نظافت منزل، تعمیرات كوچك، رسیدگی به باغچه، دوخت و دوز و وصله و رفوی لباس از وظایف افراد خانواده هستند. به علاوه، در دهكده آشپزی مركزی وجود ندارد، بلكه در هر خانه‌ای طبق ذائقه‌ی افراد خانواده پخت و پز صورت می‌گیرد.

مادران از مركزیت قابل توجهی در كانون خانواده برخوردارند. وظیفه‌ی آنها صرفاً مراقبت یا سرگرم كردن یك گروه از كودكان نیست، بلكه تمامی مسئولیت‌های حفظ سلامت جسمی و روحی كودكان بر آنان محول شده است. آنان خود را با تمام وجود وقف خانواده‌ی خود می‌كنند و از صبح تا شام به خاطر آنها زندگی و برای آنها كار می‌كنند. آنان زنانی سالم، شاد و پرعاطفه هستند كه خود را در قبال هر كودكی مسئول احساس می‌كنند. هیچ نوع جابجایی و تغییر در امر مراقبت از كودكان صورت نمی‌گیرد و تمام كودكان می‌دانند كه به چه كسی تعلق دارند. به این ترتیب یك خانواده‌ی صمیمی به وجود می‌آید و به هر یك از اعضای خود آن احساس امنیتی را كه مدت‌ها از آن محروم بوده‌اند می‌بخشد. این فضای خوب خانوادگی است كه حتی گوشه‌گیرترین، بدبین‌ترین و گستاخ‌ترین كودكان را به زودی متحول می‌كند، بدون اینكه ظاهراً تلاش ویژه‌ای صورت گرفته باشد.

محیط امن زندگی موجب می‌شود كه بسیاری از رفتارهای غلط و خطاهایی كه قبلاً در نتیجه‌ی احتیاجات ارضا نشده یا تدابیر دفاعی ایجاد شده‌اند به كلی ریشه‌كن شوند. ولی مؤثرترین كمك‌ها در این راستا به علت پیوند شخصی و عمیقی كه بین مادر خانه و كودكان تحت سرپرستی وی به وجود می‌آید صورت می‌گیرد. آن علاقه‌ی صمیمانه‌ی متقابل در اكثر موارد كلیه‌ی صدمات گذشته را شفا می‌بخشد. البته روابط حاكم بین كودكان و مادر به رابطه‌ای مهرآمیز كه با حرف و اشاره توأم باشد منحصر نمی‌شود، بلكه در زندگی روزمره مسائل مختلفی پیش می‌آید كه لازم است مادر در مورد آن به فرزندانش تذكراتی بدهد و آنها را راهنمایی كند. در این میان بین آنها كنش متقابلی صورت می‌گیرد كه برای رشد دادن هر دو طرف بسیار مفید است. كار مادر، تلاش و دقت او در كارها و تكالیف بی‌شماری كه بر عهده دارد دایماً در دیدرس كودكان است. آنها از نزدیك شاهد كارهایی هستند كه به خاطرشان صورت می‌گیرد. آنها آن صمیمیت و گرمی مطبوعی را كه از كانون خانه‌ی خودشان برمی‌خیزد به خوبی احساس می‌كنند.

همین كه كودكان قادر شدند خودشان نیز كاری انجام دهند در این زندگی پر از تحرك سهیم می‌شوند. با وجود نُه نفر كودك در یك خانه همیشه آن قدر كار وجود دارد كه هر كسی احساس می‌كند در خانواده به كمك او احتیاج است. نگهداری از خواهران و برادران، به ویژه كوچك‌ترها، جای مهمی را در این وظایف به خود اختصاص می‌دهد.

از طریق همزیستی نزدیك با مادر و برادران و خواهران آنچنان پیوندهای عاطفی متقابل و اعتماد و همدردی استحكام پیدا می‌كند كه تربیت اكثراً بدون آنكه محسوس باشد خودبخود صورت می‌گیرد. در اینجا یك بافت مناسبات اجتماعی به وجود می‌آید كه باعث می‌شود رفتارهای عالی و ارزشمند بدون صرف كلام زیاد حفظ شود و به صورت عادت در آید. هر عضوی از خانواده وابسته به اعضای دیگر است و در عین حال مسئول همه‌ی آنهاست. او كمك می‌كند و یاری می‌بیند، وظیفه‌ی خود را انجام می‌دهد و در برابر آن قدردانی می‌شود.

اساس معنوی هر خانواده وحدت در اعتقادات مذهبی آنهاست. روح خانه، ایمان مادرها، انجام مراسم مشترك مذهبی و ساعات جشن و تعطیل در عرض سال از چنان اعتقاد آگاهانه‌ی مذهبی رنگ گرفته كه خانواده را از آن امنیت نهانی و نهایی بهره‌مند ساخته است.

از طریق روش دهكده‌ی ایمست آن استحكام و تداوم روابط انسان‌ها كه كودكان را قادر می‌كند ریشه‌های خود را محكم كنند و به آینده اطمینان داشته باشند تأمین می‌شود. كمبود وجود پدر در بین كودكان از طریق مدیر داخلی و همچنین سرپرست دهكده و نماینده‌های اتحادیه‌های كارگری كه برای آموزش ورزش، صنایع دستی، موسیقی و سایر فعالیت‌ها از خارج به دهكده می‌آیند و نیز از طریق معلمان مدارس عمومی كه كودكان در آنجا تحصیل می‌كنند تاحدی تأمین می‌شود.

موفقیت‌های بزرگی كه در دهكده‌ی كودكان ایمست به دست آمده است بار دیگر ثابت می‌كند كه شخصیت انسان در سنین كودكی تا چه حد انعطاف‌پذیر است. به وجود آوردن شرایطی كه كمك می‌كند روابط مثبت جدیدی در زندگی كودكان شكل گیرند و رشد كنند، به آنها این اجازه را می‌دهد تا آثار ناشی از گذشته‌ی نابسامان را از زندگی آینده‌ی خود دور كنند و آینده‌ی سالمی را برای خود بسازند.

پی‌نوشت

دهكده‌ی كودكان ایمست اولین تجربه از تربیت كودكان بی‌سرپرست با این روش است. پس از موفقیتی كه در این دهكده حاصل شده مسئولان دهكده موفق شدند این شیوه را در كشورهای دیگری نیز به كار گیرند. مؤسسه‌ی مادری كه دهكده‌های كودكان را در سطح جهان سرپرستی می‌كند SOS-Kinderdorf نام دارد. این مؤسسه كه یك مؤسسه‌ی خیریه است هم‌اكنون در بیش از ۱۳۰ كشور جهان دهكده‌هایی مشابه دهكده‌ی كودكان ایمست را اداره می‌كند. برای كسب اطلاع از فعالیت این مؤسسه به آدرس اینترنتی آن رجوع كنید: www.sos-childrensvillages.org.

 

آنتون ماکارنکو و مجتمع گورکی

آنچه كه می‌خوانید عمدتاً خلاصه‌ای از فعالیت‌های آنتون ماکارنکو است كه در فصل دوم از بخش دوم كتاب «تعلیم و تربیت در جهان امروز» اثر «ولفگانگ برزینكا» آمده است.

تقریباً در همان روزهایی كه پدر فلاناگان در آمریكا «شهر پسران» را راه‌اندازی کرد، فعالیت مشابهی نیز در شوروی توسط «آنتون ماكارنكو» (۱۹۳۹-۱۸۸۸) در حال شکل‌گیری بود. وی در پاییز ۱۹۲۰ در سرزمینی كه بر اثر جنگ و انقلاب به كلی ویران شده بود و در معرض فقر شدید و قحطی بود قدم پیش گذاشت تا یك مؤسسه‌ی تربیتی برای جوانان بزهكار بنا نهد. در آن زمان ماكارنكو هیچ نوع سرمشقی در اختیار نداشت. او فقط می‌دانست كه وضعیت ندامت‌گاههای اصلاحی زمان تزار كه در آنها افسران دون‌پایه‌ی بازنشسته به عنوان مربی گماشته می‌شدند و روش‌های تربیتی آنها تنها در استفاده از چوب و فلك خلاصه می‌شد، باید تغییر کند. ماكارنكو نه تنها بایست از لحاظ امكانات در پنج ساختمان غارت‌زده‌ی بدون امکانات ابتدایی مستقر می‌شد، بلكه از لحاظ روش‌های تربیتی نیز ناچار بود از صفر شروع كند. در واقع، بررسی روش‌های تربیتی سنتی او را به این نتیجه رساند كه او به هیچ وجه نمی‌تواند روی تجارب پیشین حساب باز كند، بلكه باید از مجموع رویدادهای واقعی كه در برابر چشمانش به وقوع می‌پیوندند روش جدیدی را به تدریج به وجود آورد.

از سال ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۹ ماكارنكو به عنوان یك معلم فعالیت می‌كرد. در سال ۱۹۲۰ او اولین مجتمع خود را با هدف اصلاح جوانان بزهكار در پولتاوا تأسیس كرد كه در حدود ۸۰ نوجوان پانزده تا هجده ساله در آن ساكن شدند. ماكارنكو این مجتمع را به دلیل علاقه‌ی وافرش به ماكسیم گوركی نویسنده‌ی معروف روسی، مجتمع گوركی نامید. در سال ۱۹۲۶ با یاری جوانان تربیت‌یافته‌ی مجتمع گوركی، مجتمع از هم پاشیده‌ی كوریاش را كه در نزدیكی خاركوف قرار داشت و در آن دویست و هشتاد جوان بی‌بندوبار و لجام گسیخته بدون هیچ نوع سرپرستی و راهنمایی زندگی می‌كردند تحویل گرفت و اداره‌ی آنجا را متقبل شد. این اقدام متهورانه با برنامه‌ریزی دقیق صورت گرفت و با موفقیت چشمگیری همراه شد. با وجود این موفقیت، ماكارنكو با مخالفت‌هایی از جانب نظریه‌پردازان رسمی حزب كمونیست در برابر روش‌های تربیتی خود روبرو شد و در سال ۱۹۲۸ مجبور شد مجتمع كوریاش را ترك كند. پس از آن وی به مجتمع دزرشینسكی در خاركوف رفت و هشت سال از عمر خود را وقف ۱۶۰ پسر و دختر جوان در این مجتمع كرد. ماكارنكو از سال ۱۹۳۵ فقط به عنوان نویسنده و سخنران فعالیت می‌كرد. او بیشتر وقت سال‌های آخر زندگی خود را به راهنمایی خانواده‌ها در امور تربیتی اختصاص داده بود.

ماكارنكو نیز مانند فلاناگان به این امر اعتقاد راسخ داشت كه بزهكاری جوانان ریشه در تربیت دارد. در نظر ماكارنكو تربیت یك فرآیند اجتماعی وسیع است و عناصر زیادی همچون انسان‌ها، اشیاء و رویدادها در امر تربیت سهیم و مؤثرند؛ هرچند كه او در این میان نقش انسان‌ها را از بقیه عناصر مهم‌تر می‌دانست. این طرز تلقی از مسأله‌ی تربیت ماكارنكو را به این نتیجه رساند كه تكیه‌ی بیش از حد بر رابطه‌ی مستقیم مربی با شاگرد (مثلاً از طریق گفت و شنود)، شیوه‌ی صحیحی نیست. او بر این امر تأکید داشت که باید از زندگی اجتماعی به عنوان مهم‌ترین نیروی تربیتی به طرزی اصولی و حساب‌شده استفاده می‌كرد. در روش تربیتی ماکارنکو رفتار جوانان عمدتاً در گروه‌هایی كه به آن تعلق دارند شكل می‌گیرد و او به هیچ‌وجه روش تربیتی‌ای را كه متكی به تنها یك مربی باشد تأیید نمی‌كرد. بدین ترتیب، تشكیل گروه در اندیشه‌ی تربیتی ماكارنكو جایگاهی ویژه دارد.

ماكارنكو در ابتدا گروه‌های شاگردان خود را با توجه به سن آنها مشخص می‌كرد. ولی چیزی نگذشت كه او به این نتیجه رسید كه جدا كردن كوچك‌ترها از بزرگ‌ترها زیان‌آور است؛ او در این مورد می‌گوید: «من اعتقاد پیدا كردم كه مفیدترین شكل تربیتی را در گروه‌هایی می‌توان پیاده كرد كه به خانواده شبیه باشند. در چنین گروه‌هایی از كوچك‌ترها مراقبت می‌شود و بزرگ‌ترها مورد احترام هستند. اینجا لطیف‌ترین طیف‌های روابط دوستی و همكاری بین بچه‌ها حكم‌فرماست.»

اما پیش از آنكه گروه‌های تربیتی بتوانند تأثیر لازم را بر اعضای خود بگذارند می‌بایست هسته‌ی مركزی گروه‌ها به شكلی مستحكم پرورش می‌یافتند. جای بسی اعجاب و تحسین است كه ماكارنكو با چه استقامت، قدرت ابتكار و اراده‌ی استواری موفق شد مرحله‌ی مشكل آغازین را طی كند و از جوانانی كه وضع چندان بسامانی نداشتند افرادی قابل اعتماد و مسئولیت‌پذیر بار بیاورد. این موفقیت از آن رو امكان‌پذیر شد كه ماكارنكو برای جوانان تحت تربیتش وظایف و مسئولیت‌هایی را تعیین می‌كرد كه در طی انجام آنها زندگی زیباتر و غنی‌تری جلوه‌گر می‌شد. او خلاصه‌ی تجربیات پرورشی خود برای داشتن یك تربیت موفق را در این جمله‌ی كوتاه بیان كرده است: «تعیین وظایف هرچه بیشتر برای انسان و احترام هرچه بیشتر به شخصیت او». این نکته حایز اهمیت است که از نظر ماکارنکو مسئولیت داشتن و مفید واقع شدن، لذت‌بخش است و جوانان باید فرصت یابند تا این لذت را درک کنند. در واقع، تصور ماکارنکو این بود که لذت‌هایی که یک فرد می‌تواند درک کند درجات مختلفی دارد: «از احساس رضایت ساده‌‌ای که با خوردن یک قطعه نان دارچینی ایجاد می‌شود تا احساس عالی و برتر درک مسئولیت»، و این وظیفه‌ی مربی است که به نوجوان کمک کند تا مراتب والاتری از لذت را درک کند.

در مجتمع گورکی یافتن وظایف و تکالیف برای نوجوانان کار مشکلی نبود. وقتی یک دهکده و مزرعه‌ی متروکه و غارت‌زده نیاز به رسیدگی و بازسازی داشته باشد طبیعتاً بر محور همین هدف می‌توان وظایف لازم را تعیین کرد. در مجتمع گورکی تمام فعالیت‌های لازم برای اصلاح و گرداندن امور مجتمع به عهده‌ی نوجوانان ساکن در مجتمع گذاشته شده بود. آنها ساختمان‌های ویران‌شده را بازسازی کردند، کشت و زرع در مزارع را شروع کردند و آسیاب را نیز به کار انداختند. در ضمن یک مرکز پرورش دام بنا کردند و کارگاه‌هایی برای نجاری، آهنگری و پینه‌دوزی راه‌اندازی کردند. پس از طی مراحل اولیه، دیگر عدم رعایت انضباط به ندرت به عنوان یک مسأله‌ی جدی خودنمایی می‌کرد. نوجوانان به شکلی طبیعی می‌آموختند که رعایت انضباط برای رسیدن به اهداف مشترک آنها لازم است و گروه‌ها خودبخود انضباط لازم را ایجاد می‌کردند، هر چند گاهی هدایت گروه در این مورد لازم بود.

ویژگی منحصر به فرد ماکارنکو در روزگار خود این بود که به روش‌هایی عملی برای اصلاح و ایجاد تغییر در وضعیت نوجوانان بزهکار می‌اندیشید، به خلاف به اصطلاح روان‌شناسانی که به انجام آزمایش‌های علمی در مورد نوجوانان بزهکار و قضاوت در مورد آنها کفایت می‌کردند. هر چند ماکارنکو در تشریح منش‌های مختلف و در ابداع روش‌های خاص خود به عنوان یک روان‌شناس چیره‌دست و برجسته شناخته شده است، ولی برای او غیر قابل تصور بود که انسان بتواند خود را فقط با مشاهده وضعیت و استناد به مشتی عبارات بی‌ارتباط با مشکل واقعی راضی کند. به علاوه، او هرگز سعی نکرد نوجوانان را با القای افکار پیچیده‌ی خود تغییر دهد، بلکه قصد او ایجاد زمینه‌ی تغییر برای آنان از طریق فراهم آوردن امکان کار و تجربه‌های جدید بود.

ماکارنکو برای داشتن یک تفکر آگاهانه‌ی اخلاقی و روند صحیحی از زندگی ارزش بسیار قایل بود. وی به خوبی می‌دانست که اعمال صحیح تنها از طریق اِعمال تدابیر و روش‌های ظاهری خود به خود به وجود نمی‌آیند، بلکه باید سعی کرد هر فرد نظامی از ارزش‌های اخلاقی و مسئولیت‌های اجتماعی را درک کند و بپذیرد. لذا تربیت وجدان در نظر ماکارنکو جایگاهی اساسی داشت. از نظر وی سخن گفتن سنجیده و بجا با نوجوانان عامل مؤثر مهمی در این تربیت است که باید با تمارین عملی و زندگی اجتماعی آنان همراه شود.

ماکارنکو پیوسته این نکته را یادآوری می‌کند که در امر تربیت هیچ چیز بی‌اهمیتی وجود ندارد. او در یک سخنرانی که برای والدین ایراد کرده می‌گوید: «نفس واقعی کار تربیتی تنها در گفتگوهای خصوصی شما با کودکان خلاصه نمی‌شود، بلکه آن را باید در ساختار خانواده‌ی شما و زندگی خصوصی و اجتماعیتان و در ساختار زندگی کودکتان نیز جستجو کرد. مفهوم کار تربیتی بیش از هر چیز با کار سازماندهی مترادف است. در این کار هیچ چیز غیر ضروری وجود ندارد. اشتباه بزرگی است اگر خیال کنید که می‌توانید از زندگی خودتان و یا حیات کودکتان بخش مهمی را جدا کنید و ضمن عطف تمام دقت و توجهتان به این بخش مهم، تمام آن بخش‌هایی را که باقی مانده است نادیده بگیرید.» ماکارنکو خود چند عامل محیطی مؤثر در رفتار کودکان را تحلیل می‌کند. مثلاً، او معتقد است که شکلی از سنت، یعنی آدابی که حاصل شناخت و احترام به تجربیات پیشینیان است، ارزش زیادی در شکل‌دهی به رفتار افراد دارد. او همچنین رعایت رفتار ظاهری و آداب اجتماعی را در این راستا مهم می‌داند. زمینه‌ی مهم دیگر از نظر وی توجه به زیبایی است. ماکارنکو می‌گوید: «از نظر من قابل تصور نیست که کودکی بخواهد در جامعه‌ای که لحاظ ظاهری هیچ جذابیتی ندارد زندگی کند. جنبه‌های زیبای زندگی را نباید حقیر شمرد.»

ماکارنکو برای اینکه تجربه‌ی اجتماعی لازم را برای شاگردان خود فراهم کند نظام پیچیده‌ای از رهبری، وابستگی و اطاعت از مافوق به وجود آورده بود. در نتیجه‌ی این نظام هر یک از افراد در بافت اجتماعی محیط خود به گونه‌های مختلفی قرار می‌گرفتند. مثلاً پسر جوانی که یک روز به عنوان فرمانده تمام گروه را هدایت می‌کرد روز دیگر خود از مافوق دیگری اطاعت می‌کرد. در مجتمع گورکی هیچ هنگام نبود که «در آن برای هر موقعیت خاصی که پیش می‌آمد یک مسئول متعهد پیدا نشود. به این ترتیب مسئولیتی که با جدیت انجام می‌گرفت در حل خیلی از مسایل یک وسیله‌ی تربیتی به شمار می‌آمد.»

از نظر ماکارنکو این موضوع اهمیت داشت که چرخ زندگی نباید هیچ‌گاه از حرکت باز بماند و آینده‌ی نزدیک نبایست بیش از حد راحت و پرآسایش به نظر برسد. بر اساس همین نظر بود که وی در سال ۱۹۲۶، یعنی درست هنگامی که پس از سالها تلاش و کار توانفرسا زندگی راحت و زیبایی به ساکنان مجتمع گورکی رخ نموده بود، همراه با تعدادی از جوانان دهکده و مزارع بارور و شکوفا را ترک کرد. او سعی می‌کرد اعضای مجتمع همیشه در پی دورنماهای تازه‌تر و باارزش‌تری باشند. کمک به سیصد «برادر» که در مجتمع کوریاش با دشواری فراوان زندگی می‌کردند یکی از این دورنماهای جالب و دلپذیر بود. به این ترتیب بود که او به مبارزه با کسالت و کم‌حوصلگی‌ای که همیشه در زمان خوشی و آسایش انسان را تهدید می‌کند برخاست. ماکارنکو با این عمل طرز تفکر ویژه‌ی خود را که در آغاز کمی عجیب به نظر می‌رسد دوباره یادآوری می‌کند؛ او می‌گوید: «کودکان در جامعه‌ی گروهی باید خوشبخت باشند و به همین دلیل نیز باید وظایف بیشتری فراروی آنها قرار داد» و به عنوان انتقاد از مربیان می‌گوید: «[مشکل ما این است که] نمی‌توانیم آن طور که لازم است تکالیف جوانان را تعیین کنیم.»

این موضوع اهمیت دارد كه نباید موفقیت ماكارنكو را تنها مدیون وادار كردن نوجوانان به كار و مسئولیت دادن به آنها دانست. كار نوجوانان در همان زمان در اردوگاه‌های دیگر نیز رایج بود. اما مهم این است كه كار بدون داشتن یك طرح فرهنگی و تربیت اجتماعی و سیاسی همزمان نمی‌تواند نقش تربیتی چندان مفیدی را ایفا كند. ذكر این نكته نیز لازم است كه همین طرح فرهنگی و اجتماعی ماكارنكو منشأ بسیاری از انتقادهای (به حق و نا حق) بعدی به او شده است. او هدف خود را پرورش انسان جدید در جامعه‌ی كمونیستی معرفی می‌كرد و بسیاری از ارزش‌هایی را كه سعی در محقق كردن آنها داشت ارزش‌های شكل گرفته در انقلاب اكتبر روسیه بودند.

اما مشكلاتی كه در كار ماكارنكو یافت می‌شوند نباید باعث نادیده گرفته شدن ارزش‌هایی كه در كار وی موجود است شود. او از ایمانی خدشه ناپذیر به انسان‌ها بهره می‌برد و سعی می‌كرد «خوبی» را در هر انسانی كشف كند. ماكارنكو در یك مجلس سخنرانی خطاب به مربیان این طرز فكر خود را اینگونه بیان می‌كند: «زمانی كه شما شاگرد جوانی را پیش روی خود می‌بینید، باید سعی كنید بیش از آنچه چشم قادر است ببیند آنها را ببینید؛ این كاری است كه در هر وضعیتی درست است. همان طوری كه شكارچی خوب وقتی می‌خواهد یك هدف متحرك را نشانه‌گیری كند دورتر را نگاه می‌كند، یك مربی خوب نیز باید در كار تربیتی خویش خیلی دورتر را در نظر داشته باشد. باید از انسان بیشتر انتظار داشته باشد و به وی احترام بسیار بگذارد، حتی اگر ظاهراً این انسان در خور هیچ‌گونه احترامی نباشد.» این كلمات یادآور این سخن گوته است كه: «وقتی كه ما انسان‌ها را فقط آن طوری كه هستند می‌پذیریم با این كار آنها را بدتر می‌كنیم، ولی وقتی كه با آنها به گونه‌ای رفتار می‌كنیم كه گویی همان‌طوری هستند كه باید باشند، در این صورت آنها را تا جایی می‌رسانیم كه باید برسند.» در واقع، همین طرز تفكر او درباره‌ی سرشت انسان و پایبندی به این تفكر است كه ما را بر آن می‌دارد تا ماكارنكو را در زمره‌ی متفكران بزرگ تربیتی به شمار آوریم.